Az első 200 sor.
تا پلیس دنبال من میگردن ۱۰۰
من قرار نیست
برم به اون زندان لعنتی
حتی برای یک دقیقه
برای کاری که انجام ندادم
موقع ساخت این مستند، این تماس باهام گرفته شد
درباره مرگ مشکوک یه میلیاردر در موناکو
امشب قراره یک پرونده قتل مرموز رو گزارش کنیم
قربانی، یک بانکدار میلیاردرِ گریزپا
ماجرا در پاتوق محبوب ثروتمندان و مشاهیر یعنی موناکو در حال شکلگیریه
این اتفاق کلی سوال مطرح میکنه؛ مثلاً اینکه کی میخواست اون بمیره و چرا؟
چرا باید هدف آدمکشها قرار میگرفت؟
نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم، هاج. واقعاً... واقعاً نمیتونم
اون قتل لعنتی توی موناکو، هیچ مدرکی برای هیچکدومش وجود نداره
همهش چرت و پرته
واو
معما پیچیدهتر میشه
پیرامون مرگ ادموند سفرا، بانکدار میلیاردر
اون در اثر آتشسوزی در آپارتمانش در موناکو خفه شد
۱۹۹۹ مرگ ادموند سفرا در سال
دو مرد مسلح نقابدار با زور وارد شدن
به آپارتمان پنتهاوس سفرا
به یک پرستار چاقو زدن و بعد اونجا رو به آتیش کشیدن
این یه معماست. واقعاً چه اتفاقی افتاد؟
ادموند سفرا. ادموند سفرا
ادموند سفرا
اون یه میلیاردر بود و دشمنهایی داشت
کی ادموند سفرا رو کشت؟
مافیای روسیه
سفرا آمار مافیای روسیه رو به افبیآی داده بود
فکر میکنی کی مسئول مرگ ادموند بود؟
اون پرستاری که ادموند رو کشت، مسئول مرگش بود
تنها مدرک از حضور مهاجمها، گفتههای اون پرستار مرده
آیا من دروغگو هستم؟ نه، ابداً
مدارک به وضوح نشون میدن که نیستم
بیشتر از همیشه به شوهرم احساس نزدیکی میکنم
بعضیها معتقد بودن این قتل کارِ لیلی سفرا بوده
اون مثل یه آخوندک بود
قتلِ همسرِ میلیاردر توسط "بیوه سیاه" در موناکو
هیچ معمای قتلی نمیتونه بهتر از پرونده ادموند سفرا باشه
من پنج سال سر این قضیه درگیر دادگاه بودم
مثلاً ده تا وکیل داشتیم
زیاد ازم شکایت شده
اوه آره، انگار که اون شرکت حقوقیِ بیرون رو همیشه مشغول نگه میداشتم
میشه خودت رو معرفی کنی؟
اسم من ایزابل وینسنت هست
من خبرنگار تحقیقی در "نیویورک پست" هستم
سالها وقت گذاشتم تا حقیقتِ مرگ ادموند سفرا رو بفهمم
این یه معمایی بود که هیچوقت کامل توضیح داده نشد
در شب حادثه، گزارش شده که مهاجمهای نقابدار
وارد پنتهاوس ادموند سفرا در موناکو میشن
و سعی میکنن اونو بدزدن یا بکشن
ادموند و پرستارش خودشون رو توی یه اتاق امن ضدگلوله حبس میکنن
مهاجمها نمیتونن به پنتهاوس نفوذ کنن
و پنتهاوس رو به آتیش میکشن
آتشنشانها و پلیس وارد اتاق امن میشن
اونا ادموند سفرا رو در حالی که روی یک صندلی راحتیِ قرمز نشسته بود پیدا میکنن
که پرستارش، ویویان تورنته، زیر پاش افتاده بود
چطور اونطوری میمیرن؟
کی میاد تو؟ چه اتفاقی افتاد؟
اگه دنبال پول به عنوان انگیزه باشی
منطقیه که ادموند سفرا یک هدف باشه
متولد لبنان، از یک خانواده یهودی ثروتمندِ بانکدار
مجله فوربز اونو یکی از ۲۰۰ مرد ثروتمند جهان معرفی کرده
اونا املاکِ دیوانهوار گرونی داشتن
در سراسر دنیا
همیشه هالهای از ابهام دورِ سفرا و معاملات تجاریش بوده
تخصصش بانکداری خصوصی برای مشتریهای بهشدت ثروتمند بود
اون مشتریهای کلهگنده زیادی داشت
بازیگرهای هالیوود، سیاستمدارها
حتی خانواده سلطنتی موناکو
آقای سفرا بانکدار منه
اون با سلبریتیها دوستای خیلی صمیمی بود
پولدار شدیم
آسمون آفتابیه
ادموند ثروت افسانهای و خیرهکنندهای داشت
پولدار شدیم
بیا عزیزم
بیا خرجش کنیم، قرضش بدیم، به جریان بندازیمش
به پیش
لیدی سی، خیلی ممنون که قبول کردی. واقعاً ازت سپاسگزارم
چیزی برای نوشیدن میل داری؟ نه، ممنون
میخوام این کار هرچه سریعتر تموم بشه
شروع کن. خیلی خب
باشه
میشه خودت رو به ما معرفی کنی؟
نه
لیدی کالین کمپبل کیه؟
خب، لیدی کالین کمپبل یک اشرافزادهست
و اون یه شخصیتِ متمایز و خاصه
و یک نویسنده خیلی خوب
رفتی به اون قلعه؟
رفتیم به قلعه. عجب جایی بود
راستش، من این کار رو نمیکنم
همینجا تمومه
واقعاً باورنکردنیه
به نظرت اون راوی قابلاعتمادیه؟
یک ساعت وقت داری
و حتی یک ثانیه هم بیشتر نه
میدونم یه کم دیوونه به نظر میرسه، اما خیلی باهوشه
و همون موقع که داستان داشت اتفاق میافتاد، در جریانش بود
شروع کردم به نوشتن کتابی به اسم "ملکه بیانکا"
که بر اساس زندگی لیلی سفرا بود
و همین که خبر پخش شد دارم اون کتاب رو مینویسم
جوزف سفرا، یکی از برادرهای ادموند، با من تماس گرفت
و من کلی اطلاعات به دست آوردم
که در غیر این صورت هیچوقت بهشون دسترسی پیدا نمیکردم
برادرها، لیلی رو همسر مناسبی برای برادرشون نمیدانستن
خانواده سفرا همیشه خانواده خیلی محترمی بودن
در حالی که لیلی سفرا زنی بدون اصالت و پیشینه بود
جاهطلبیش این بود که به مشهورترین چهره اجتماعی دنیا تبدیل بشه
و برای رسیدن بهش تلاش کرد
اما چون ادموند به خاطر بیماری پارکینسون خیلی ضعیف شده بود
اون مجبور بود از ادموند مراقبت کنه
و این موضوع جلوی فعالیتهاش رو میگرفت
ادموند کلی دارو مصرف میکرد
بعضی از اون داروها باعث شده بود نسبت به آدمهایی که دنبالش بودن بدبین بشه
برای همین دور و برش پر از بادیگارد و پرستار بود
خیلی خب، انجامش بدیم. بریم. تد اینجاست. حاضریم
تد مار برای مصاحبه میره
اون "کلاه سبز" بود و در عین حال پرستار هم بود
پس گزینه خوبی بود
بیا برگردیم عقب. بریم به گذشتههای دور
چطور این کار رو گرفتی؟
اوه خدای من
من پرستار بخش نوزادان در شهر نیویورک بودم
همسرم، هایدی، توی همون بیمارستان با من کار میکرد
اون خیلی مهربون و دلسوز بود
ما سه تا بچه داشتیم، یکیشون از ازدواج قبلی بود
اون عاشق بچهها بود
حتی موقع چمنزنی هم همیشه یه بچه دور و برش بود
فهمیدیم که بیمارستان قراره اعتصاب کنه
و من و هایدی احتمالاً کارهامون رو از دست میدادیم
با حقوق پرستاری، همینطوری هم خیلی سخت بود
که فقط بتونیم از پس مخارج و وام مسکن و اینجور چیزا بربیایم، پس
اون زمان داشتم از یه جفت دوقلو مراقبت میکردم
و پدر و مادرشون توی کارِ خدماتدهی به ثروتمندان بودن
و اونا گفتن: "ما کسی رو میشناسیم که به پرستار نیاز داره."
و اون یکی از ثروتمندترین مردهای جهان بود، ادموند سفرا
که بیماری پارکینسون داشت
و این کار مستلزم رفتن به موناکو بود
خلاصه اونا این پیشنهاد رو به من دادن
و من پیش خودم گفتم: "واو، عالی به نظر میرسه."
بعد از اینکه با همسرم صحبت کردم و به بچههام گفتم
خداحافظ
خداحافظ. عاشقتونم. همهتون رو دوست دارم
پرواز کردم به شهر "نیس" در فرانسه
یه لیموزین اومد دنبالم
با خودم گفتم: "اوه خدای من. واو، چقدر باحاله،" میدونی؟
اون ملک گرونترین ویلای دنیا بود. فوقالعاده بود
وارد شدم، همهجا مامور امنیتی بود که با یه جور یوزی میپلکیدن
منو تا ویلا همراهی کردن و گفتن که قراره روانپزشکشون رو ببینم
بعد از مدت کوتاهی روانپزشک فهمید
که من چارلز منسون نیستم و همهچیز ردیفه
و بعد، قرار شد همسر آقای سفرا، لیلی سفرا رو ببینم
اون مسلماً از طبقهای بود که اصلاً با دنیای من جور در نمیاومد
و خیلی... میدونی، کلی خدمتکار و پیشخدمت داشت
و پرسنل امنیتی که هر چی اون اراده میکرد انجام میدادن
اون گفت: "اوه، ما چیزهای زیادی درباره تو شنیدیم."
"چیزهای خیلی خوب."
من عضو سابق نیروهای ویژه بودم
پس شوهرش نه تنها یه پرستار گیرش میاومد
بلکه یه بادیگارد-پرستار هم نصیبش میشد
پس کلاً قضیه همین بود
منظورم اینه که لیلی باهام حرف زد و چند تا سوال معمولی پرسید
و گفت: "من با شوهرم صحبت میکنم و... تو فردا میای اینجا."
پس از همون موقع کارم رو شروع کردم
موناکو چه جوریه؟
موناکو
اوه خدای من
تمام اون چیزهایی که توی فیلمهای جیمز باند میبینی
زرق و برق، ثروت، کازینو
آقای باند
ثروتمندترین آدمهای دنیا اونجا هستن
موناکو یک بهشتِ معاف از مالیاته
با میلیونرهای بیشتری در هر مایل مربع
نسبت به هر جای دیگهای روی زمین
موناکو یه جای آفتابی برای آدمهای مشکوکه
اینجا آدمهای خیلی پولدار از دادن مالیات در کشورهای خودشون فرار میکنن
وسعت موناکو کمتر از یک مایل مربعه
و در واقع مثل دیزنیلندِ ثروتمندهاست
که البته بهشدت هم تحت کنترله
موناکو یکی از امنترین کشورهاست
با دوربینهای مداربستهای که تقریباً در هر گوشه از این قلمرو دیده میشن
برای هر ۶۰ نفر، یک پلیس وجود داره
اینجا امنترین جای دنیاست
موناکو زیرِ بارِ پول داره ناله میکنه
با حضور تمام ستارههای سینما، خانوادههای سلطنتی و میلیاردرها
کار کردن برای آقای سفرا یه شغل رویایی بود
یعنی روزی ۶۰۰ دلار حقوق میگرفتم و ماهی ۱۰ هزار دلار هم هزینههای جانبی بود
برای پول هتل، انعام، غذاها
نوشیدنیِ رایگان وقتی سرِ کار نبودی. اونا همهچیز رو حساب میکردن
آدم با خودش میگه واو، زندگی یعنی این. میدونی؟
تنها چیزی که کم داشتم خانوادهم بود
بعد از چند ماه، رفتم سراغ مدیریت
و گفتم: "خیلی خوب میشه اگه بتونم خانوادهم رو بیارم اینجا."
و اونا گفتن: "حتماً."
داشتم دنبال مدرسه برای بچهها میگشتم
و دنبال آپارتمانی که همون نزدیکیها باشه
خلاصه همهچیز ردیف شده بود
No comments yet. Be the first to leave one.