Az első 188 sor.
ناتالی: میخوای نقاشی کنی یا فقط میخوای
کل روز رو اینجا بشینی و به آسمون زل بزنی؟
منتظر شرایط مناسبم
فقط یه بازندهی افسرده مثل تو
میتونه به یه آسمون صاف زل بزنه و آرزوی ابر کنه
آدام: این یه مطالعه روی نوره
ابرها جالبترن
خب، حالا که منتظری، میتونی بیای
توی باغچه بهم کمک کنی؟
آدام: آره، من اصلاً لب به چیزی که
از اونجا بیاد بیرون نمیزنم
چرا نه؟
صرفاً چون یه ساعت تو اینترنت
دربارهی گیاهها خوندی
دلیل نمیشه که یه باغبون واقعی باشی
ریحونهای هفتهی پیشت مزهی کلر میداد
اوه، پس ترجیح میدی غذایی رو بخوری که
یه جایی توی مدار، از یه پرینتر گوشت میاد بیرون؟
آره. بین بد و بدتر، اون بهتره
(صدای کشیده شدن ابزار)
خب، یه خبری هست
در ضمن، مامان ناراحت به نظر میرسید
وقتی دنبال کار بودین، اتفاقی افتاد؟
فقط خستهست
چیزی پیدا کرد؟
پیدا میکنه
حالا، سبزیجاتت رو بکار. دارم سعی میکنم تمرکز کنم
(صدای دزدگیر ماشینها)
داری شوخی میکنی
فکر کردم این یکی داره میره سمت شرق
ناتالی: آره، فکر کنم این یکی دیگه است
آدام: هی، یه جای دیگه پارک کن
اینجا آدم زندگی میکنه
صدای مرد: شاید بعضی از شما یادتون نیاد
یا اونقدر سن نداشته باشید که یادتون باشه
اما زندگی قبل از «تماس اول» بهشدت دشوار بود
تقریباً هر انسانی مجبور بود بیشتر عمرش رو
با کار کردن تلف کنه
و بدون فناوری ما
فقط میتونستید با نابود کردن تدریجیِ
زیستگاه خودتون، کالاهای اولیه تولید کنید
شاید باید زودتر دخالت میکردیم
اما ناوگان شناسایی ما شما رو زیر نظر داشت
از سالی که شما ۱۹۵۳ مینامید
و اگه چیزی دربارهی گونهی شما یاد گرفته باشیم
این بود که همیشه در پذیرش غریبهها
خیلی سریع نبودید
اما وقتی بالاخره سفینههامون رو نشوندیم
و خودمون رو معرفی کردیم
دقیقاً پنج سال پیش در چنین روزی
خب، حتماً چند نفری از شما فکر کردید ما قیافهی خندهداری داریم
و بعضی از دولتهاتون
تمام تلاششون رو کردن تا ما رو بیرون نگه دارن
اما آیندهنگرترین
رهبران تجاری شما، فرصتهایی رو که ما آوردیم دیدن
برای ثروتآفرینی و بهرهوری صنعتی
و بشریت
بالاخره به بقیهی جهان پیوست
در عصر جدیدی از شکوفایی
درس امروز تمومه
یه بار دیگه میگم، اسم من
و مشتاقم که همهتون رو بهتر بشناسم
حالا میتونید نودها رو بردارید
معلم: خب، آره
اینم از برنامهی درسی جدیدتون
دیگه از ادبیات انگلیسی خبری نیست (صاف کردن گلو)
از این به بعد، تاریخ و فرهنگِ
«ووو» رو یاد میگیرید
و بله، اون... چیز
از این به بعد معلم جدیدتون میشه
تمومش کنید، لطفاً
ظاهراً حقوق ناچیز من
بار خیلی سنگینی برای مدرسه است
این جعبههای کوچیکِ روی پیشونیتون
با قیمت کمتری جای من رو گرفتن
پس تبریک میگم بچهها
بالاخره از شر من راحت شدید
زن: (پشت بلندگو) ...لطفاً بیاید دفتر
میدونی، واقعاً جوهرهی وجودش رو ثبت کردی
فکر میکنم شاید... شاید صورتش
به یه کم جزئیات بیشتر نیاز داشته باشه
میبینی؟
شباهت رو
عین عکس میمونه
دقیقاً
تازه اومدی اینجا؟
دختر: همین امروز شروع کردم
آره، متوجه شدم
توی کلاس منی. کلاس آقای استنلی
هولوگرامی که قبلاً به اسم آقای استنلی شناخته میشد
من آدام هستم
کلویی
ما یه خونهی کاملاً مناسب توی حومهی شهر داشتیم
تا اینکه «ووو»ها درست بالای سرش یه «مجتمع شکمچرانی» ساختن
خیلی بد شد. آره
اونا تمام زمینهای اطراف ما رو خریدن
بابای من آخرین کسی بود که مقاومت کرد
اما آوارها اونقدر زیاد شد که وقتی بالاخره فروخت
پولش به زور قد داد که پول بنزینِ اومدن تا اینجا رو بدیم
آدام: یا عیسی مسیح
صبر کن، پس چرا اینجا؟
فک و فامیلی تو شهر دارید یا چیزی؟
کلویی: آره
یه مدتی خونهی عموم بودیم
از نظر قانونی، اگه کسی پرسید، هنوزم اونجاییم
چون اونجا جزو همین منطقه حساب میشه
و واسه همین اجازه دارم بیام اینجا
آدام: صبر کن، چرا «از نظر قانونی»؟
کلویی: خب، هفتهی پیش خونهشون رو سیل برد
واسه همین مجبور شدیم بریم
لعنتی، من... متأسفم
الان کجایید؟
میدونی، در حال جابهجایی هستیم
وقتی پولش رو داشته باشیم میریم متل
و وقتی ندارید؟
(صدای شلیک تفنگ)
(گفتگوی نامفهوم)
معلم خوبی بود؟
آره، فکر کنم
همیشه به نظر میرسید از کارش متنفره
اما حتماً براش خیلی مهم بوده
اینجور اتفاقها داره خیلی زیاد میشه
میدونم
هی
جایی برای موندنِ امشب دارید؟
یه فکری میکنیم
یه ایدهی یه کم دیوانهوار دارم
واقعاً نمیتونیم بگیم
چقدر ازتون ممنونیم خانم کمبل
واقعاً
خب، خوشحالم که کمک میکنم
آدام بچهی خیلی دلرحمیه
مامان، من دیگه بچه نیستم
بابای کلویی: و فقط جهت اطلاعتون بگم
ما از اون خانوادههایی نیستیم که معمولاً توی ماشین زندگی میکنن
بابا
ما در واقع یه مدت پسانداز خوبی داشتیم
اگه همهاش رو توی فناوری «ووو» سرمایهگذاری کرده بودم، اوه، (خنده)
الان وضعمون عالی بود. (بث میخندد)
خب، هیچکدوممون آماده نبودیم
حالا فقط باید خودمون رو وفق بدیم
درسته
شنیدی هانتر؟ آره، شنیدم
به هر حال، خیلی خوبه که بالاخره
پشت یه میز واقعی نشستیم و داریم غذای واقعی میخوریم
هانتر: این غذای واقعی نیست
کلویی: هانتر. نیست دیگه
دیدم چطوری درستش میکنن
اونا فقط سلولهای گاو مصنوعی رو میچسبونن توی یه قالب
و پرینتش میکنن
متری. بابای کلویی: هی
هانتر: کیلومتری
هی
هر جوری که درستش کردید، لذیذه
خب، تا کی قراره بمونید؟
نت! این بیادبیه
کجاش بیادبیه؟
من به کلویی گفتم خانوادهاش هر چقدر نیاز دارن میتونن بمونن
اوه! باشه
اینطوری نیست که از زیرزمین برای کار دیگهای استفاده کنیم
بابای کلویی: خانم کمبل
به محض اینکه بتونیم، پرداخت اجاره رو شروع میکنیم
بث: اومم
گفتی فقط یه شب میمونن
آدام: مامان، اونا واقعاً داشتن
توی یه ماشین زیر پل میخوابیدن
آدمهای زیادی هستن که
زیر پل میخوابن آدام
همهشون که نمیتونن بیان توی زیرزمین ما
آدام: چرا نه؟
جدی میگم، اگه جا داریم، چرا نه؟
همین الان میتونی بری زیر پل
و ۱۰ تا خانواده پیدا کنی که بیشتر از اونا به کمک نیاز دارن
خب، حتماً، اما هیچکدومشون توی کلاس من نیستن
(صدای بشقاب)
ممنونم کلویی
خواهش میکنم. خیلی بابت شام ممنون، خوشمزه بود
بث: خواهش میکنم
شام عجیبی بود
آدام: آره
ببخشید
تقصیر تو نیست
هی، آخر این هفته چیکار میکنی؟
برنامهای ندارم. چطور؟
میخوای با من بیای آشغالگردی؟
فوت و فنش اینه که بفهمی از کدوم منطقه
به عنوان زبالهدونی استفاده میکنن
معمولاً یه زمینِ این شکلیه
No comments yet. Be the first to leave one.