200 baris pertama.
مارچلو ماسترویانی در فیلمی از نیکیتا میخالکوف
* چشمان سیاه *
برگردان از س.ف.ر.ی
- سلام - سلام
ببخشید
- ببخشید... - هنوز باز نکردیم
تقریبا یک ساعت دیگه باز می کنیم
الان هیچکس نیست
ببین...ببخشید...
تازه سوار شدی؟
بله، از راه خشکی رفتیم به آتن
بعدش تصمیم گرفتیم که از طریق دریا بریم به ایتالیا
من با زنم مسافرت میکنم.
همسرم روی عرشه ست و روی یکی از صندلی ها چرت می زنه
منم یه دفعه خیلی تشنه ام شد
آخه هوا خیلی گرمه
اما انگار تا ناهار کسی اینجا نیست.
کنجکاوی من رو ببخشید، اما میتونم بپرسم اهل کجایید؟
چون لهجه تون بنظرم خیلی آشنا میاد
من؟ من روس هستم.
ساباچکا؟
شما قبلا روسیه بودید؟
لطفا بشینید...
دوست دارید یه نوشیدنی بخورید؟ اینو بخورید...خیلی خنکه
ممنون اما نمیخوام مزاحمتون بشم
اصلا باعث افتخار منه
بعلاوه، من تنهایی دوست ندارم مشروب بخورم.
خیلی ممنونم
شما زبان ما رو خیلی خوب حرف می زنید.
کمی بلدم.
من تاجرم. اغلب به کشور شما میام
برای تجارت.
الان هم برای تجارت اومدید؟
نه نه، این دفعه نه...
این بار، یه جورایی... اومدم ماه عسل.
فکرشو بکنید... تازه داماد...
تو این سن و سال... خنده داره...نه؟
نه، من به شما حسودیم میشه، چون به نظرم این بهترین زمانه
بعضی وقتا من به روزهای اول ازدواجم فکر می کنم
چه دوره شاد و آرامی بود...
خب حالا...تازه ازدواج کردید؟
دقیقا 67 روز میشه
والان راضی وخوشحالی؟
خوشحال!
خیلی خوشحال!
خیلی خوشحال!
- قبلا ازدواج نکرده بودی؟ - اوه! نه، نه، هیچوقت
صورتت نشان میده که آدم خوشحالی هستی.
من بهت حسودیم میشه و بهت تبریک میگم.
داشتم به یک عکس قدیمی نگاه می کردم که منم خوشحال بودم.
همسر شما تو این عکس هست؟
بله، همون وسطی ـه می بینید؟
این منم و این که کنارمه. الیزا، همسرمه
واقعا معذرت میخوام من هنوز خودمو معرفی نکردم
من رومانو پاترونی هستم
- منم معذرت می خواهم - برای چی؟
اسم منم، پاول الکسیف
- ایتالیایی ها میگند، پائولو - پائولو
در روسی "رومانو" یعنی رمان
بازم باید ببخشید، یعنی یه رابطه عاشقی
خیانت
بفرمائید!
متشکرم.
کجا گذاشتمش؟
نه فندک دارم یه لحظه.
برای اینکه احساس تنهایی نکنم،
داشتم به آخرین عکس همسرم نگاه می کردم
که در روز تولدش گرفته شده.
بیچاره، اون خیلی جوان بوده...
نه نه. فکر کنم اشتباه متوجه شدید...
زن من زنده است وحالش هم خیلی خوبه...
ببخشید
فقط خیلی وقته که ندیدمش
من مدت زیادیه که در سفرم.
این خانه شماست؟ شبیه قصرـه
حتی پارک هم داره
نه، نه، این خانه من نیست. خونه همسرمه
من گذشته خیلی حقیر و فقیرانه ای داشتم
پدرم یه رستوران خیلی کوچیک تو پایین شهر داشت
اما از اونجایی که من کوچکترین بچه خانواده بودم
والدینم تمام پس اندازشون رو صرف تحصیلات من کردند
- من معمارم - اوه
- این چیه؟ - یک هدیه کوچک
چقدر بامزه...
تو دانشگاه با همسرم آشنا شدم.
خودت میدونی که این ماجراها چطورین پائولو.
شب های مهتابی، قرارهای پنهانی خشم خانواده اش...
همون داستان قدیمی! خب طبیعی بود...
اون تنها دختر یک بانکدار پولدار رومی بود...
سالگتی...شاید اسمش رو شنیده باشی
که می خواست با یه دانشجوی فقیر ازدواج کنه
من و الیزا فکر می کردیم که به هیچی احتیاج نداریم
ما خیلی جوان بودیم و...
رویاهامون برامون کافی بود
می خواستیم شهر رو ول کنیم و بریم تو روستا زندگی کنیم
الیزا قرار بود خانه دار باشه و بچه ها رو بزرگ کنه
و من معمار که شدم...
پروژه شهرسازی درخشان خودمو اجرا کنم
یک انقلاب واقعی در تاریخ معماری.
اما پدرش مریض شد
و ما مجبور شدیم بریم تو اون قصر بزرگ زندگی کنیم
بعد آقای بانکدار مرد و همسرم الیزا...
نه. نه. نه...
فهمیدی.
به هرحال الیزا، که تنها فرزند بود
باید کسب و کار خانوادگی را به دست می گرفت
در هر حال همینطور زمان گذشت و پروژه منم...
دخترمون کلودیا به دنیا آمد،
و باید اعتراف کنم...
کم کم داشتم به اون زندگی راحت عادت می کردم.
به لذت دیر بیدار شدن، خوش پوش بودن...
لذت بردن از یک سیگار خوب، کلی خدمتکار داشتن...
خلاصه، مثل حیوانات باغ وحش زندگی می کردم
تغذیه می شدم فقط به این خاطر که وجود داشته باشم،
کم کم همه چیز تبدیل به عادت شد
از جمله عشق
اینو ببین
این عکس آخرین لحظات شادی و بی دغدغه زندگی ماست.
این الیزا ست
و پشت سرش، دخترمان کلودیا با شوهرش "دودو".
این خانم سیاهپوش تینا ست، بهترین دوست همسرم
و اینم شوهرش مالیو. خانمی که نشسته...
مادر الیزا ست...مادر زن من.
- خانم، آقای وکیل اومدن - باشه
توجه کنید...
الان برمیگردم.
- خانم، معذرت میخوام - بعدا بعدا
الیزا
مواظب باش
وکیل اومده...
- اسمش چی بود؟ دومنیکو - بله
- چیزی شده؟ - نه
- حواست به مهمانها باشه - باشه
- خانم... - بعدا!
دوست داره روزی صد بار ببینه که از پله ها بالا و پایین میرم!
بالا پایین، بالا پایین...
خدای من
- ببخشید خانم - گفتم بعدا
- خانم... - بعدا!
اونو بذار نزدیک میز.
آلبرتو، کی قراره بزنه؟
نمیدونم یه بچه
حاضر؟
ببخشید خانم برای اجرای موسیقی
صندلی از توی سالن برداریم؟
- ایرادی نداره. از آقای رومانو بپرسید - چشم
بهشون بگو اینقدر با اون پیانو ور نرند...
چشم
بله بله البته... منتظرمیمونم...
متوجهم... متوجهم. عالیه.
خب؟
یه فاجعه. از همین می ترسیدم
قضیه اینه که مدیرعامل تو جلسه هیئت مدیره شرکت نکرده
اون نرفته؟
لابد مریض بوده یا ساعت اشتباهی گرفته.
من همیشه مجذوب توانایی زنانگی شما بودم خانم الیزا.
من قدرت شخصیت شما را تحسین می کنم.
بهتر است به حرفت گوش بدم و برم پیش مهمان ها
به محض اینکه خبری شد با من تماس بگیر
حالا نگاه کنید... در جای خود.
بله بله بله. نه خوشم نمیاد
اینجوری وایستا سر بالا، حالا پایین
خوبه! تینا، مالیو! نرید
میخوام یکی دیگه بگیرم
الیزا! الیزا!
مامان!
سلام مامان. حالت چطوره؟
- کجا بودی؟ - من که همینجام. میتونی بری!
داره بهشون خوش می گذره، مگه نه؟
چطور تونستی با همچین مردی ازدواج کنی؟
- اون باید میرفت دلقک می شد - مامان
نگاش کن!
اون میخواهد ما رو متقاعد کنه که به حمام گل نیاز داره!
- مامان! - عجب دلقکی!
او هرگز چیزی جز پسر مغازه دار نخواهد بود،
تا آخر عمرش پسر یه کارگر خواهد موند
و اونقدر خوش شانس بود تا با یه زن پولدار ازدواج کنه
مامان تو الان 25 ساله که داری این حرفو تکرار می کنی
من می گم...
اما تو که هیچوقت گوش نکردی
چه فایده ایی برات داشته؟
من می تونم ببینم که چقدر نگرانی، می فهمی؟
اما به جای اینکه کمکت کنه، میره حمام گل.
اون بهش احتیاج داره، اون مریضه.
خودت نبودی که می گفتی از تجارت دورش کنم. تنهایی از پسش برمیام
و فقط از خودت مشاوره بگیرم
درسته؟
درسته، همین رو گفتم.
خب پس چی؟
همچنین گفتم با اون ازدواج نکن
ولی تو گوش نکردی
تقصیر منه!
تقصیر خودمه! میدونم!
الانم بیشتر نگران اونی تا مادرت!
تو ازش دفاع می کنی!
آره!
راضی شدی، آره ازش دفاع میکنم! خوشحال شدی؟
امروز نه مامان، خواهش میکنم گریه نکن!
- تو دیگه حواست به من نیست - ببرش بیرون
فقط اونه برات اهمیت داره!
No comments yet. Be the first to leave one.