192 baris pertama.
اوه، اینجا چی داریم؟
دانشآموز ۱: اوه، این فقط...
ما یه گوزن پرنده، یه آدمبرفی و یه خونه...
پر از هدیه داریم. کارت عالیه.
آره. (میخندد)
اوه، من عاشق این شدم. این کل خانوادهاتونه؟
دانشآموز ۲: بله، خانم توماس.
تو یه قلعه جادویی داری.
این خانوادهی توئه؟
آره.
خب، جمع کنید. وقتشه...
برای اون سوپرایزی که بهتون گفته بودم.
چیه؟ نمیتونید همین الان بهمون بگید؟
لطفاً، خانم توماس؟
خب، میدونید...
دارید خاطرهی کریسمس مورد علاقهتون رو میکشید؟
بله؟
خب، سوپرایز اینه که...
این خاطره کریسمس مورد علاقهی منه! آمادهاید؟
همه: آره!
بریم!
همینجا بمونید.
چیه؟
بهتون نشون میدم!
بچهها: (هورا میکشند) وای!
پدربزرگِ پدربزرگم این چرخ و فلک رو ساخت.
و وقتی من کوچیک بودم، هر کریسمس پدر و مادرم...
منو اینجا میآوردن و همه با هم سوار میشدیم.
خیلی باحاله!
هست، مگه نه؟!
کی میخواد سوار شه؟
همه: من!
یوهو! بیاید داخل! (میخندد)
دانشآموز ۳: یوهو! نمیتونم صبر کنم!
پدربزرگتون واقعاً کل این چرخ و فلک رو ساخت؟
خانم توماس؟
پدربزرگِ پدربزرگم ساخت!
اما من و پدرم نوسازیاش رو انجام دادیم.
نوس... چی؟
نوسازی.
این یه کلمهی بزرگه برای اینکه یه چیز قدیمی رو دوباره نو کنیم.
تا بچههایی مثل شما بتونن روش بازی کنن، درست مثل کاری که من کردم!
این یکی مورد علاقهی منه!
مال منم!
به این میگن اسب آرزوها.
و پدربزرگِ پدربزرگم یکی از اینا رو روی تمام چرخ و فلکهاش میذاشت.
پس میشه روش آرزو کرد؟
بله، همینطوره! خب، همه...
اسبهاتون رو انتخاب کنید و بریم!
نیکول: حالا که صحبت از برآورده شدن آرزوها شد...
نیکول! تو اینجا چیکار میکنی؟
خب، اتفاقاً مدیر معاون محترم ما...
امروز یه سر به من زد.
میخوای مجبورم کنی حدس بزنم، نه؟
باشه، یه راهنمایی بهت میکنم.
این چیزیه که خیلی وقته میخواستی.
صلح جهانی.
بیشتر تو حوزهی...
شغل رویایی نهایی؟
پُست مدیر برنامه که باز نمیشه، میشه؟
تو بهتر از اونی حدس میزنی که فکر میکردم! (میخندد)
دستای یه جراح، درسته، بابا؟
روی: هوم، بد نیست، نه؟
برای یه پیرمرد بد نیست.
راستش چی فکر میکنی؟
فکر میکنم واقعاً قشنگه. امم، شاید...
میتونستی یه کم تزئینات به لبهاش اضافه کنی؟
هوم. آبی یا سبز متمایل به زرد؟
اِه، من آبی رو انتخاب میکنم. یه کم لطیفتره.
اما همچنان چشمگیره.
لیلا: دقیقاً.
خب، آخرین روز مدرسه چطور بود؟
اوه، عالی بود! بچهها عاشق چرخ و فلک شدن، البته.
البته. هی، اسب آرزوها رو بهشون نشون دادی؟
حتماً. اونا هم همه یه آرزو کردن.
تو چی؟
لیلا: من به چی نیاز دارم که آرزو کنم؟
اوه، نمیدونم. شاید آقای مناسب؟
جدی میگی؟ بابا، نه. تو نباید همچین حرفی میزدی. (میخندد)
نمیتونی یه پدر رو سرزنش کنی که به فکر...
بهترین مصلحت دخترشه.
خب، واقعاً متاسفم که من اینقدر سرم شلوغه...
دارم از زندگیم لذت میبرم و وقت ندارم آقای مناسب رو پیدا کنم.
تازه، من که نمیبینم تو داری اپلیکیشنهای دوستیابی رو میترکونی.
آره، خب. من خوشبختی ابدیم رو پیدا کردم. مادرت.
هشت سال گذشته، بابا. شاید وقتشه...
خب، تنها چیزی که الان میدونم اینه که...
یه موکای نعنایی میچسبه.
تو چی؟
بابانوئل کلاه قرمز میذاره؟
هوم؟
شوخی کردم.
داشتم یه شوخی کریسمس میکردم. (میخندد)
بیخیال.
باشه، روی این یکی بیشتر کار میکنم.
خب، امروز با نیکول صحبت کردم.
اوه، واقعا؟ حالش چطوره؟
خوبه! طبق معمول سرش شلوغه.
گفت که جایگاه مدیر برنامه خالی شده.
اوه، واقعا؟ کسی رو میشناسی که داره درخواست میده؟
شاید.
ببخشید عزیزم. بذار ببینم کیه.
آره، البته.
ترمیم چرخ و فلک توماس.
بله، روی توماس هستم.
ببخشید؟
هوم. نه، نه میتونیم وقت رو خالی کنیم.
ک... کی؟
بله. نه، باعث افتخار ماست.
ما؟
روی: ممنون!
خیلی ممنون.
"باعث افتخار ماست؟" کی بود؟
پادشاه آنکادیا.
جدی میگی بابا، کی بود؟
گفت دستیار سلطنتی پادشاه آنکادیاست!
میخوان چرخ و فلکِ
کریسمسیِ جدت رو مرمت کنیم.
صبر کن، چی؟
قرار کریسمس رو تو آنکادیا بگذرونیم!
نیکول: قرار کریسمس رو تو آنکادیا بگذرونی؟
فکر کنم! تازه وسایلمو جمع کردم
و الان دارم دیوانهوار کادوهای کریسمس رو کادوپیچ میکنم.
صبر کن. آنکادیا همونجاست که اون شاهزاده رو داره؟
کدوم شاهزاده؟
نیکول:
همه جا تو روزنامههای زرد هست.
...که تو هر مراسم فرش قرمزی با یه زن جدید، دستش دور گردنشه؟
تو هر مراسم فرش قرمزی؟
بهش میگن "شاهزاده کازانووا".
عالیه، بیصبرانه منتظر دیدنشم.
به هر حال، قبل از اینکه بری برای اون جایگاه مدیر برنامه درخواست میدی،
قبل از رفتن، درسته؟
اوم... آره من... نمیدونم... نمیدونم.
نیکول: واقعاً باید این کارو بکنی!
با تمام برنامههایی که تو ترتیب دادی،
عملاً الان یه مدیر برنامه محسوب میشی!
تو عالی میشی.
ممنون. فقط اینکه، این یه کار تماموقته
و نمیدونم واقعبینانه میتونم از پسش بربیام
و هنوز به بابام تو کارش کمک کنم.
واقعاً "یا این، یا اون"ه؟
آره. من... واقعاً فکر میکنم همینطوره.
آه! آقای توماس، خانم توماس!
بله، ما هستیم.
من هایدی هستم، دستیار خانواده سلطنتی.
به آنکادیا خوش آمدید!
ممنون که پذیرای ما هستید!
البته. شاهزاده خوشحالند از اینکه توانستید
تو این مدت کم ما رو تو برنامهتون جا بدید.
خب، ما هم خوشحالیم که شما خوشحالید.
مگه نه عزیزم؟
بله، هر دو خیلی خوشحالیم.
عالیه! بریم؟
بله.
شاهزاده ویتیکر مسئول نظارت بر پروژه خواهند بود.
ایشان از کمک شما بسیار سپاسگزارند.
ایشان قویاً معتقدند که شما بهترین در این کار هستید.
خب، اه، این... این واقعاً تعریف بزرگیه.
خب، امیدوارم حس کنید که قادر هستید در این مدت کوتاه
به همان سطح عالی دست یابید.
مدت کوتاه؟
مرمت چرخ و فلک قراره یه هدیه کریسمس باشه
برای نوه پادشاه، مایا.
یه هدیه کریسمس؟
بله، ما دوست داریم چرخ و فلک
در پایان مراسم ارائه بشه،
مهمونی سنتی شب کریسمس ما.
شب ک... کریسمس؟ فقط دو هفته دیگه مونده!
هایدی: مشکلی پیش میاد؟
ممکنه اول به چرخ و فلک سر بزنیم؟
هایدی: حتماً!
هایدی: تقریباً رسیدیم.
روی: معلومه که قبلاً وضعیتش بهتر بوده.
رنگش کنده شده و به نظر میرسه چوبش پوسیده.
و اون اسب آرزوی مخصوص پدربزرگم بود.
پادشاه فرانتس این چرخ و فلک رو ساخت
بیش از ۱۰۰ سال پیش به عنوان یه هدیه کریسمس برای
عروسش، کاترین!
البته.
حتماً تو داستانشو میدونی!
پدربزرگت ساختش. (میخنده)
پدربزرگ! (میخنده)
هایدی: شاهزاده امسال شروع کرد به مرمتِ
بیرونش رو.
اوه! دقتش به جزئیات عالیه!
دقیقاً مثل نمونههای اصلی هستن.
بله، برای شاهزاده خیلی مهم بود
که ما اصالت تاریخی چرخ و فلک رو حفظ کنیم.
سر موقع رسیدید. خیلی بهش بیتوجهی شده بود.
لیلا: رنگش واقعاً داغونه.
خیلی متاسفم! حالت خوبه؟
No comments yet. Be the first to leave one.