200 baris pertama.
ما دشمن نیستیم، بلکه دوستیم
ما نباید دشمنِ هم باشیم
اگرچه تعصب ممکن است بر پیوندهایمان فشار آورده باشد
اما نباید رشتههای محبت ما را از هم بگسلد
تارهای اسرارآمیز خاطره که از هر
میدان نبرد و مزار هر وطنپرستی تا هر قلب تپنده و
هر کاشانهای در سرتاسر این سرزمین پهناور کشیده شده است، دگربار
نغمهی اتحاد را سر خواهد داد، آنگاه که دوباره
توسط فرشتگان نیکسرشتِ وجودمان لمس شود؛ که بیتردید چنین خواهد شد
در اواسط ماه ژوئیهی
۱۸۶۳، ارتش خونین ویرجینیای شمالی به فرماندهی ژنرال لی
لنگلنگان به مرکز ویرجینیا بازگشت و ارتش
پوتوماک، علیرغم نارضایتی رئیسجمهور لینکلن
اجازه داد نیروهای «لی» بگریزند
در حالی که اخبار وقایع ویرجینیا از طریق مطبوعات
افکار عمومی را به خود معطوف کرده بود، گروه دیگری از نیروهای کنفدراسیون در
چارلستونِ کارولینای جنوبی، تلاش میکردند تا در برابر نیروی قدرتمند
فدرال ایستادگی کرده و مانع از سقوط «گهوارهی شورش» شوند
ژنرال کنفدراسیونی که فرماندهی آن دفاع را بر عهده داشت
«پی. جی. تی. بورگارد» مشهور بود؛
قهرمان نبرد نخست ماناساس و یکی از
بهترین افسران مهندسی و استراتژیستهای جنوب
دهها مایل خاکریز، مسیرهای ورودی شمالی و
جنوبیِ این شهرِ تحت کنترل کنفدراسیون را احاطه کرده بود، اما
بیشترین تلاشها معطوف به
ورودیهای جنوبی شده بود
یکی از گذرگاههای منتهی به بندر، تحت کنترل
دژ واگنر بود و تصرف این قلعه
از طریق حملهی مستقیم، امری ضروری تشخیص داده شد
افسری که مأمور رهبری این حمله شد، سرتیپ
«جورج استرانگ» بود که باید هنگهای سفیدپوست خود را
برای این مأموریتِ مخاطرهآمیز آماده میکرد
اما واحد دیگری که در این جبههی نبرد تازهوارد بود به آنها ملحق شد؛
یعنی هنگ ۵۴ پیادهنظام ماساچوست
این هنگ که در ماساچوست توسط فرماندار «جان اندرو»
و با مشورت «فردریک داگلاس» و
دیگر لغوکنندگانِ بردهداری تشکیل شده بود، نخستین هنگ سیاهپوستان شمال بود
که به جنگ اعزام میشد
این هنگ از میان افراد نخبه و داوطلبی از
چندین ایالت شمالی جذب شده بود و قرار بود به عنوان یک هنگ نمونه
در برابر مردم کشور
دولت لینکلن و جهانیان خودنمایی کند
سرهنگ این هنگ، مرد جوان و ثروتمندی به نام
«رابرت گولد شاو» بود که والدینِ مخالف بردهداریاش
الهامبخش او بودند
این هنگی بود که از مردان رنگینپوستِ بسیار ماهر
و تحصیلکرده تشکیل شده بود
که حتی شامل پسرِ فردریک داگلاس، یعنی
«لوئیس» نیز میشد؛ او توسط «شاو» به عنوان استوارِ یکمِ
هنگ منصوب شد و یکی دیگر از شخصیتهای کلیدی این نبرد بود
در جریان حمله
دستور حمله برای ۱۸ ژوئیه ۱۸۶۳ صادر شد
هنگ پنجاه و چهارم، با حدود ۶۰۰ سرباز
به دو نیمه یا ستونی از جناحینِ
هنگ تقسیم شدند؛ "شاو" در جلو فرماندهی میکرد و سرهنگ دوم
"ادوارد هالوول" فرماندهی جناح عقب را بر عهده داشت
جناح چپ تقریباً با مرداب سمت چپ مماس بود
و جناح راست تقریباً در امتداد کرانه اقیانوس پیش میرفت
حمله به جلو رانده شد و در چند صد متریِ
دژ، سلاحهای انفرادی و توپخانه نیروهای کنفدراسیون
با هم درآمیختند تا گذرگاه باریک زمینی به سمت دژ را
به مکانی تبدیل کنند که زنده گذشتن از آن بسیار دشوار بود
چه رسد به عبور با یک آرایش نظامی
هنگ پنجاه و چهارم تردیدی به خود راه نداد و زمانی که سربازان در خندق بودند
سرهنگ شاو، در نزدیکی پرچمهایش، به سوی
جانپناه یورش برد و شنیده شد که فریاد میزد:
«پیش بیایید، پنجاه و چهارمیها!»
و بلافاصله پس از آن از پای درآمد، اما روح او در کالبد سربازانش دمیده شد
و آنها خود را
به سمت مدافعان کنفدراسیون پرتاب کردند
سرنیزهها و تفنگهای چماقی، سلاحهای انتخابی در
سنگرهای شنی بودند
هنگ پنجاه و چهارم که پشتیبانی نداشت، توانست جانپناه را تصرف کند اما قادر به حفظ آن نبود
این هنگ شجاع سیاهپوست با بیمیلی عقبنشینی کرد و از دژ خارج شد
و در میان تاریکی، تپههای شنی را حفظ نمود
پرچمهای ملیِ هنگ پنجاه و چهارم توسط گروهبان "ویلیام کارنی" از خطر سقوط نجات یافت؛
او با وجود جراحت در
پا، بازو، سینه و صورتش، چندین صد یارد سینه خیز رفت
تا به جای امن برسد و به همرزمانش گفت
که «پرچم قدیمی هرگز زمین را لمس نکرد» و او در نهایت
مدال افتخار را کسب کرد
در مورد باقیمانده این هنگ
آنها در واقع همان وظیفهای را که از ایشان خواسته شده بود، انجام دادند
اما بهای آن کمرشکن بود، چرا که هنگ ۲۷۲ نفر را
به صورت کشته، زخمی و مفقودالاثر از دست داد
از جمله گروهبانیکم "داگلاس"
حدود ۳۰ نفر در همان جا کشته شدند و تقریباً
دو برابر این تعداد، بر اثر جراحات جان باختند
هنگهای دیگر نیز متحمل تلفات سنگینی شدند و
"دژ واگنر" هرگز تسخیر نشد
ماهها بعد، آنجا تخلیه شد
"چارلستون" تا سال ۱۸۶۵ مقاومت کرد
تابستان ۱۸۶۳ واقعاً دوران پرجنبوجوشی
برای نبردهای نظامی در تمام جبههها بود
در مرکز کشور، نیروهای فدرال تلاش کردند تا با نفوذ
در قلب کنفدراسیون، شکافی در آن ایجاد کنند؛
آن هم از طریق تنسی مرکزی
این هدف نخستین بار در عملیات کمتر شناختهشدهی
"تولاهوما" محقق شد
فرمانده فدرالِ ارتش "کامبرلند"
ژنرال ویلیام رُزکرنس به دنبال مقابله با
ارتش کنفدراسیون تنسی تحت فرماندهی ژنرال برکستون برَگ بود
و درگیر نبردی تنگاتنگ شد تا از اعزام نیروهای بیشتر
از آن جبهه برای کمک به جنگ علیه گرنت جلوگیری کند
در ایالت میسیسیپی
این در واقع یک عملیات درخشان بود که در آن ارتش
کامبرلند، نیروهای «برگ» را دور زد و آنها را از
مواضع دفاعی بسیار مستحکمشان عقب راند
این عملیات، سرآغاز سلسله نبردهایی بود که در آنها
این الگوی تکراری که نیروهای کنفدراسیون با وجود
استحکامات قوی، مغلوب تاکتیکهای جنگی میشدند، تکرار شد
توسط ارتش فدرال
در اواخر تابستان، نیروهای کمکی از
ارتش ویرجینیای شمالی به کمک «برگ» آمدند
طی یک سری سفرهای طاقتفرسا با قطار
ژنرال جیمز لانگاستریت به همراه دو لشکر از سپاه اولِ
پرآوازهی ارتش «لی»، برای کمک به «برگ» و دیگر
عملیاتها در شرق تنسی و شمال جورجیا اعزام شدند
این مورد نادری بود که ارتشهای شرق و غرب
به شکلی مؤثر نیرو جابهجا کردند؛ این کار به «برگ» برتری عددی
اندکی داد و همچنین مجموعهای از فرماندهان میداندیدهی جنگی
همچون ژنرال هود و مکلوز که فرماندهی آن دو لشکر را
در کنار لانگاستریت بر عهده داشتند
تیپ مشهور تگزاس بخشی از آن فرماندهی بود و یکی
از آن سربازان، جی.بی. پولی از پیادهنظام چهارم تگزاس
آن سفر را در خاطراتش اینگونه توصیف کرده است. او نوشت:
«تاریخ دقیق سوار شدن تیپ تگزاس به قطار
در ریچموند مشخص نیست
حرکت آغاز شد و سفر به سمت جورجیا را
در واگنهای باری و مسطحِ بدون صندلی طی کردیم. من روی کف واگنها و
سقف آنها میخوابیدم و با نانِ خشک نظامی
و گوشت نمکسودِ خام روزگار میگذراندم
در ویلمینگتون، کارولینای شمالی در امان بودیم
جایی که یک شبانهروز در آنجا توقف کردیم و تنها تعویض قطارمان انجام شد
بین ریچموند و آتلانتا، هیچ آسایشی از لرزشهای مداوم
واگنهای باری بدون فنر وجود نداشت
واگنهایی که روی ریلهایی فرسوده حرکت میکردند که بر اثر استفادهی زیاد
و تعمیر نشدن، ناهموار شده بودند
نبرد بزرگ چیکاماگا در صبح روز نوزدهم
با مجموعهای از درگیریهای پراکنده در اطراف
پل رید آغاز شد، جایی که تحت فرماندهی تاکتیکی نیروهای فدرال
یعنی سپاه چهاردهم به رهبری
ژنرال جورج توماس بود
این افسر، که اهل ویرجینیا بود، یک اتحادگرای وفادار
و فرماندهی کارکشته به حساب میآمد
سرانجام دشمن همچون زبانه کشان آتش
یا موجی خروشان، چنان به ما نزدیک شد که گویی میخواست ما را ببلعد
آنها در سمت راست، مقابل و پشت سر ما بودند
و ما ناچار بودیم با تمام توان راه خود را از میان آنها باز کنیم
تلفات من وحشتناک بود؛ ۷۵۰ نفر»
نیروهای کمکی برای سربازان دلیر من بسیار دیر رسیدند
آنها نیز همچون گردبادی در هم کوبیده شدند
و دچار آشفتگی و ازهمگسیختگی گشتند
دو روز نبرد حماسی و
گسترده در جریان بود که در آن نیروهای کنفدراسیون فشار
سنگینی بر فدرالها وارد کردند و نیروهای روزکرنز
پس از تلاشی افتخارآمیز، در هم شکستند
در اواخر نبرد، ژنرال روزکرنز از
میدان جنگ به سوی چاتانوگا تاخت
او میخواست نیروهایی را که از میدان نبرد
چیکاماگا به شهر سرازیر میشدند، سازماندهی کند
او از توماس میخواست که مواضعش را حفظ کند
از جادهی شمالی محافظت کرده و عقبنشینی را پوشش دهد
توماس نه تنها این وظیفه را به انجام رساند
بلکه دفاع او تا اواخر غروب روز بیستم
هزاران تلفات بر دشمن وارد کرد
این عملکرد باعث شد لقبی برای جورج توماس
ماندگار شود و برای همیشه با عنوان «صخرهی چیکاماگا» شناخته شود
با فرارسیدن تاریکی، شعلههای نبرد فروکش کرد و ظرف چند
ساعت، توماس طرح خود را برای عقبنشینی به اجرا درآورد
فدرالها همچنان چاتانوگا را در اختیار داشتند و
در نهایت نبرد دیگری را در خارج از استحکامات
شهر رقم زدند
این پیروزی تاکتیکی، خونینترین واقعه در جبههی
غرب بود، با مجموع بیش از ۳۴ هزار نفر تلفات
جنگ هر دم خونینتر میشد، چرا که هر دو ارتش در
کشتار در این میدانهای نبرد، مهارت بیشتری پیدا میکردند
پس از عقبنشینی ارتش کامبرلند
به چاتانوگا، براگ به آرامی این پیروزی را دنبال کرد
اما در نهایت دشمن خود را در اطراف چیکاماگا محاصره کرد
ارتش تنسی ارتفاعات نزدیک به
میشنری ریج و لوکاوت مانتین را در اختیار گرفت
و هر دو طرف مواضع خود را مستحکم کردند
در تمام طول اکتبر و تا ماه نوامبر، هر دو طرف درگیر بودند
و از پشت خطوط نگهبانی به یکدیگر چشم دوخته بودند
با اعزام ژنرالها شرمن، هوکر و برنساید برای
کمک به تلاشهای نیروهای اتحادیه در چاتانوگا
درگیریهای مختلفی در طول خطوط رخ داد، اما پس از
آغاز ماه نوامبر، با شروع افزایش تحرکات فدرالها
ژنرال براگ لشکرهای لانگاستریت را فرستاد
تا برنساید را از ناکسویل بیرون برانند
و همچنین فرماندهان سوارهنظام خود را نیز اعزام کرد
فقدان نیروهای لانگاستریت ضربهی کلیدی بود و اگر فدرالها
حمله میکردند، جای خالی آن مردان به شدت حس میشد
گرنت بر آن شد که زیاد منتظر نماند
و برای ضربه زدن به نیروهای براگ آماده شد
یکی از سربازان روی آن تپه، ستوان جاشوا کالووی
احساسات خود را دربارهی این وضعیت
در نامهای به همسرش شرح داد. او نوشت:
همسر عزیز و دلبندم... من هنوز
No comments yet. Be the first to leave one.