Twenty Six Days in the Life of Dostoevsky

Twenty Six Days in the Life of Dostoevsky

Двадцать шесть дней из жизни Достоевского

Unduh Subtitle Farsi Persian

Informasi rilis

26 dnej iz zhizni dostoevskogo avi
Komentar oleh Pishgum

Tag

other
Diterbitkan pada: 2023-11-05
Unduhan: 60
Tuna Rungu: No

Pratinjau subtitle Farsi Persian

200 baris pertama.

‫پنجاه و یکمین ترجمه گروه پيشگام ‫"ترجمه‌ي فيلم‌ها به انتخاب شما"

‫"بیست و شش روز از زندگی داستایوسکی"

‫ضرب‌المثل روسی درست گفته که ‫مشکلات تنهایی قدم نمی‌زنند.

‫طفلک فئودور میخایلوویچ، وقت ‫نداشت حتی همسرش رو خاک کنه.

‫حالا هم که برادرش.

‫به زمین و زمان هم بدهکاره.

‫اجاره هم نمی‌تونه بده. ‫هرچی داره رو گرو می‌ذاره.

‫قراردادش با انتشارات ‫استیلوفسکی چی شد؟

‫نمی‌دونی چه آدمیه. بیشتر دلاله. ‫واسه داستایوسکی که اینجور آدمیه.

‫اگه تا اول نوامبر، رمان رو ‫تحویل نده می‌فرستتش بیگاری.

‫بیخیال هم نمیشه. که شاید ‫استیلوفسکی تا نه سال دیگه...

‫همه‌ی کارهاش رو منتشر کنه ‫و هیچ پولی هم کف دستش نذاره.

‫ولی هیچ‌جوره نمی‌تونیم ‫بذاریم همچین اتفاقی بیفته.

‫سوسلوا چطور؟

‫با پولینا؟ میگن یه ‫جایی خارج از کشوره.

‫سلام آقایون. شنیدین که یه نفر ...

‫به نام اولخین، دوره‌ی تندنویسی راه انداخته.

‫ای کاش می‌تونستم به فئودور میخایلوویچ ‫توصیه کنم این دوره رو بره که سرعتش بهتر شه.

‫این روش جدید چطور؟ که اون ‫دیکته کنه و تندنویس براش بنویسه.

‫-آره، آره ‫ اینم بد فکری نیست آقایون.

‫خداحافظ.

‫فئودور میخایلوویچ ‫افتخار می‌دین که ...

‫بله حتماً.

‫فقط چای میل می‌کنین؟

‫بله، من عاشق چایی‌ام.

‫- اومدم بیرون که یکم ذهنم آروم شه ‫- از طرف دیگه من... عه ...

‫و اجازه بدین بپرسم چی ‫می‌خواین بنویسین؟ رمان؟

‫بله رمان.

‫- تا اول نوامبر ‫- بله.

‫برای اینکه از بدهی و زندان خلاص شین.

‫- فقط موفقیت‌تون جای سوال داره ‫- چی؟

‫شکی نیست که آقای ‫استیلوفسکی شما رو نابود می‌کنه.

‫حتماً این کار رو می‌کنه.

‫- تو چجوری از همه‌چی خبر داری؟ ‫- من خبر دارم.

‫تو کی هستی؟

‫من؟ من خدمتکار اون ناشر ‫نامرد شما، استیلوفسکی هستم.

‫هم توی اداره هم مغازه.

‫- پیش استیلوفسکی؟ ‫- اون نابودتون می‌کنه.

‫-چطوری؟ ‫- نمی‌دونم چطوری. ولی حس می‌کنم.

‫مراقب باشین

‫چون‌که ...

‫آدم درستی نیست. خودخواهه.

‫- خدا و پیغمبر حالیش نمیشه ‫- چجوری میشه ازش فرار کرد؟

‫چطور میشه از پستی آدم‌ها فرار کرد؟

‫درسته فئودور میخایلوویچ، درسته.

‫فئودور میخایلوویچ یکم بهم بگین ‫رمان جدیدتون در مورد چیه؟ ها؟

‫- یکم بگین که واسه نوه‌هام تعریف کنم...

‫نه نمیشه ...

‫یعنی که ...

‫کار خیلی خوب پیش ‫نمی‌ره. اصلاً خوب نیست.

‫کمک... کمک...

‫پلیس ... کمک!

‫کمک!

‫پولینا!

‫پولینا... ‫آپولیناریا...

‫ببخشید

‫اشتباه گرفتم ‫عذر میخوام.

‫همه‌چیز تا چند روز دیگه عوض میشه.

‫من...

‫همون اول بدون هیچ ‫جنگی قلبم رو تسلیمش کردم.

‫بدون هیچ امیدی که دوستم داشته باشه.

‫و من می‌دونم که

‫یه روز عاشق کس دیگه‌ای می‌شی.

‫ولی هیچوقت... گوش کن پولینا هیچوقت...

‫مهم نیست چقدر زندگی کنی...

‫هیچوقت کسی رو پیدا نمی‌کنی، قلبی رو پیدا ‫نمی‌کنی که اندازه‌ی من دوستت داشته باشه.

‫تو هم هیچوقت خوشبخت نمی‌شی فدیا

‫آره؟ برای چی؟

‫خودت نمی‌دونی؟ به این خاطر که تو

‫هم از رنج خودت و هم از رنج دیگران

‫مثل خوردن شکلات لذت می‌بری.

‫من تنهام

‫مثل سنگی که پرت شده یه گوشه.

‫انگار سرنوشتم اینه که

‫همه‌ی کسایی که دوست دارم رو عذاب بدم

‫و رنج بکشم.

‫- سلام ‫- سلام.

‫میخوام جناب داستایوسکی رو ببینم.

‫بفرمائید داخل.

‫بفرمائید، برین تو.

‫من اسنیتکینا هستم.

‫آنا گریگوریونا

‫از ریخین اومدم.

‫اومدم که آقای داستایوسکی رو ببینم.

‫داستایوسکی منم.

‫بفرمائید.

‫بفرمائین.

‫بله...

‫چند وقته که تندنویسی می‌کنین؟

‫شش ماه.

‫و استاد‌تون چندتا شاگرد داره؟

‫اوایل زیاد بودن، ولی حالا ‫بیست نفر بیشتر باقی نمونده.

‫توی کارهای جدید همیشه همین‌طوریه.

‫کیه که بخواد کار کنه؟

‫بله، در ضمن امیدوارم که استادتون اولخین

‫در مورد شرایط من واسه‌تون توضیح داده باشه.

‫50 روبل بابت کاری که انجام می‌دین.

‫شرایط من اینجوریه ‫که خانم کاترینا گریگوریونا

‫- آنا ‫- چی؟

‫آنا گری‌گوریونا

‫ببخشید.

‫من بیمارم

‫برای همین هم حافظه‌ام افتضاحه.

‫فدوسیا، چای بیار.

‫چندخطی برای امتحان ‫بهتون دیکته می‌کنم.

‫خب این حداقل...

‫روز گذشته روزنامه‌ها گزارش دادند که

‫در ولادیمیر، کسی از ‫اعمال شاقه فرار کرده است.

‫لطفاً انقدر تند نخونین.

‫شخص فراری از اعمال شاقه

‫مجدد دستگیر و به شلاق محکوم شد.

‫لطفاً این رو با لحن ساده و عوامانه بنویسید.

‫چقدر سرعت‌تون پایینه. خیلی پایینه.

‫غیرقابل پذیرشه.

‫اینجوری که خیلی مزخرفه.

‫اینجوری که توی این چهار هفته

‫ده صفحه هم نمی‌تونم بنویسم.

‫من هیچوقت مجبور نشده ‫بودم که با یه تندنویس کار کنم.

‫نمی‌دونم... نمی‌دونم.

‫آقای داستایوسکی اگه کارتون با من ‫پیش نمی‌ره من هیچ ادعای بیجایی ندارم.

‫مثل اینکه بهتون برخورد.

‫من خیلی خوشحال ‫شدم وقتی که اولخین

‫یه تندنویس خانم رو پیشنهاد داد. نه یه آقا.

‫- می‌دونین چرا؟ ‫- چرا؟

‫چون احتمالاً مردها همیشه مست کنن.

‫شما چی؟ امیدوارم شما اهل مشروب نباشین.

‫ها؟

‫خیال‌تون راحت آقای داستایوسکی.

‫مطمئن باشین که من مشروب‌خور نیستم.

‫آنا صبر کن کجا داری میری؟ ‫آنا گریگوریونا

‫من نه کلفتشم

‫نه چاپگر شخصی‌اش که اینجوری بهم توهین کنه.

‫خب اون فئودور میخایلوویچه ‫خود خود داستایوسکی

‫واسم اصلاً مهم نیست که چقدر معروفه.

‫- من یه زنم ‫- خیلی‌خب.

‫- باید این رو در نظر بگیری ‫- ببخشید اعلی‌حضرت.

‫آخه به من چه ربطی داره آنا گریگوریونا؟

‫سر هرچیزی تو جوش میاری.

‫اصلاً گفت که برنامه‌اش چیه؟

‫- چه پروژه‌ای داره؟ ‫- آره، آره.

‫نخند بهم.

‫من به چشم یه خدا نگاهش می‌کردم.

‫کاملاً جذبش شده بودم.

‫قبل از اینکه اون حرف‌ها رو بزنه

‫رویام این بود که دستیارش بشم، ولی اون ...

‫اوه میشا، باید خودت می‌دیدی... ‫عصبانی، شاکی، بی‌نزاکت.

‫دیگه تموم شد.

‫نه، کجا میری آنا گریگوریونا؟

‫من شما رو می‌شناسم.

‫می‌دونم که خیلی هم ‫مشتاقانه منتظرتون هستند.

‫چقدر خوب.

‫خیلی خوبه که برگشتین.

‫بله، بله. دیروز خیلی رنجوندم‌تون.

‫ولی فقط برای لحظه‌هاییه که زبونم تلخ میشه.

‫فقط واسه دم‌دمی مزاج بودنمه.

‫و اعصابم که همیشه ‫ضعیف و سرخورده‌ست.

‫اجازه بدین...

‫شما سیگار می‌کشید؟

‫من؟

‫من نه تنها سیگار نمی‌کشم بلکه خوشمم ‫نمیاد وقتی سیگار کشیدن خانوم‌ها رو می‌بینم.

‫بله، بله، بله...

‫سیگار برای خانم‌ها بده.

‫من همیشه این رو گفتم.

‫خانم‌ها با سیگار. اه.. ‫چی از این بدتر؟

‫کی بعد از سیگار می‌بوستش؟

‫خب پس شما آماده‌این کاترینا گریگوریونا...

‫- آنا، فئودور میخایلوویچ. اسم من آناست ‫- چی؟

‫آها. خیلی ببخشید ‫آنا گریگوریونا

‫آنا گریگوریونا.

‫نفرت‌انگیزترین نوع فراموشی.

‫پس شما الان آماده‌این

‫آنا گریگوریونا

‫- عه فدوسیا ...

‫خیلی ممنون.

‫این بهترین چیز جهانه ‫چای.

‫بفرمائین.

‫می‌تونم بپرسم که چند ‫سال‌تونه آنا گریگوریونا؟

‫من... بیست‌ سالمه

‫چقدر جوون!

‫شما احتمالاً هیجکدوم از کتاب‌های ‫من رو نخونده باشین. خوندین؟

‫بله اولین بار که اومدم پیش‌تون

‫اینطور به نظرم اومد که

‫دقیقاً مثل جنایت و مکافات شده

‫وقتی راسکولنیکف رفت پیش پیرزن. یادتونه؟

‫آره، یادمه، یادمه.

‫فئودور میخایلوویچ...

‫بله؟

‫می‌تونم یه سوال ازتون بپرسم؟

‫حتماً دختر عزیزم

‫کی ادامه‌ی جنایت و مکافات رو منتشر می‌کنید؟

‫(تا آن زمان این رمان به صورت ماهانه در ‫نشریه‌ی "روسکی وستنیک" منتشر می‌شد)

‫جنایت رو ...؟

‫نمی‌دونم چی بگم.

‫وقتی که سویدریگایلف

‫میاد پیش راسکولنیکف

‫آره، خب؟

‫سویدریگایلف آدم بدیه درسته؟

‫من نگران راسکولنیکف شدم.

‫واسه یه قاتل دل می‌سوزونی؟

‫بله، متاسفم.

Twenty Six Days in the Life of Dostoevsky subtitles in other languages

Komentar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left