200 baris pertama.
شب بخیر. به برنامه «راست میگم یا دروغ؟» خوش اومدید
برنامهای پر از دروغهای شاخدار و حقیقتهای پنهان
امشب در تیم دیوید میشل
مستقیم از برنامه «مسابقه روز»، مارک چپمن اینجاست
و خواننده، بازیگر و یه جورایی سوپراستار
جاملیا
و در تیم لی مک، برنده همزمان جام رقص
و جایزه بفتا، دایان بازول از برنامه «استریکتلی»
و خودِ آقای میدلزبرو، باب مورتیمر
با دور اول یعنی «حقایق خودمانی» شروع میکنیم، جایی که شرکتکنندههامون
متنی رو از روی کارتِ جلوی دستشون میخونن
برای اینکه کار سختتر بشه، اونا قبلاً اصلاً این کارت رو ندیدن
هیچ ایدهای ندارن که قراره با چی روبرو بشن
و وظیفه تیم مقابله که راست رو از دروغ تشخیص بده
جاملیا، امشب تو اولی
هر وقت کسی بهم بدی میکنه
با روش خاص خودم ازش انتقام میگیرم
اوه! بدی، یعنی در چه حد؟ آره. مثلاً چه جور کارهایی رو
قبل از هر چیز، بدی به خودت حساب میکنی؟
ام، راستش رو بخوای، اکثر کسایی که این کار رو باهاشون میکنم
مثلاً پارتنرهای قبلیم (اکسهام) هستن
درسته، پس سوال اصلی اینجاست: چیکار میکنی؟
اوکی، یه بازی کامپیوتری هست به اسم «سیمز ۴»
عاشقشم! اسمش چی بود؟ سیمز. بهترین بازیه
سالهاست بازیش میکنم. خوب میشناسمش
سیمز رو بلدم
پس میشه برای این «پدربزرگ» اونجا توضیح بدی؟
خب، ببین... این یه بازی کامپیوتریه
اوه، داره به باب نگاه میکنه. منظورش من بودم! من میدونم چیه
منظورم لی بود، نه باب
این شد بهترین لحظه باب مورتیمر
توی کل برنامه «راست میگم یا دروغ؟»
من سیمز ۵ بازی میکنم. اوه، سیمز ۵ بازی میکنی؟ آره. واو
کلاً اینطوریه که خونه رویاییت رو میسازی و این حرفا. درسته
و مثلاً یه ستاره بالای سرته و میتونی حامله هم بشی
هر کاری میشه کرد
با داشتن یه ستاره بالای سرت حامله میشی؟
بله
این اتفاق توی انجیل هم افتاده
یه ستاره بود و یه حاملگی و
همونطور که دایان گفت، میتونی یه جورایی یه دنیا بسازی
پس من اون آدم رو میسازم
و سعی میکنم قیافهش دقیقاً شبیه اون طرف بشه
و بعد... همون اکسِت؟ آره. خب بعدش چی میشه؟
میتونی براشون خونه بسازی و از این جور کارها
و اونا کار پیدا میکنن و فلان و بهمان، ولی من
ولی برای من اینطوری نیست
فقط کاری میکنم که زجر بکشن، برای همین
خب، چه کارهایی زندگیشون رو جهنم میکنه؟
خب مثلاً دنبال کار نمیرن، در نتیجه پولی هم ندارن
و وقتی پول نداشته باشن، نمیتونن چیزی بخورن
وقتی هم نتونن بخورن، دیگه خودت میدونی
میدونی این برنامه پخش میشه دیگه؟ آره
بدترین کاری که باهاشون کردی چی بوده؟
من که کاری باهاشون نمیکنم
فقط اونا... اوه، به نظرم داری میکنی! نه، اونا
تو داری کنترل میکنی که بره سر کار یا نه
حتی کنترل میکنم که دستشویی برن یا نه
خب دیدی؟ پس کار خودته دیگه
نمیذاری برن دستشویی؟
بستگی داره اون روز چه حسی داشته باشم
مثلاً اون روز چقدر ازشون متنفر باشم
ولی چیز خوبیه، چون این کارها رو در واقعیت انجام نمیدم
خب بذار یه سوال ازت بپرسم
اگه به اکسِت پیام بدی و بگی «حالت چطوره؟»
و اون بگه «نتونستم کار پیدا کنم...»
«حتی واسه دستشویی رفتن هم مشکل دارم...»
خدایی، چه حسی بهت دست میده؟
همین الانشم شبیه روانیها به نظر میام، ولی واقعاً خوشحال میشم
از اون مدل بازیهاست که اگه منم برم و یه شخصیت بسازم
میتونم تو رو توی اون دنیا پیدا کنم؟
هنوز نه، ولی توی نسخه بعدی، یعنی سیمز ۵، میتونیم این کار رو بکنیم
اون گفت... مگه تو همونو بازی نمیکردی؟ داره دروغ میگه
من نسخه اصلی سیمز رو بازی کردم
کی میخوای یاد بگیری که نباید هیچ حرفی از این آدم رو باور کنی؟
خب نظرمون چیه؟ دایان؟
یه جورایی دلم میخواد دروغ باشه
ولی حس میکنم راسته
دوست دارم راست باشه. واقعاً؟ آره؟ اوه، چه جالب
خب، روشِ نسبتاً خوبیه برای کنار اومدن با
فکر نمیکنی «بیخیال شدن» روش بهتری باشه؟
خب، به نظرت راسته؟ دروغ؟ به نظر من که راسته
راست؟ آره، راسته. باشه، پس میگیم راسته
میگید راسته؟ ای بابا
جاملیا، راست بود یا دروغ؟
معلومه که
راسته! اوه
راسته. جاملیا واقعاً از کسایی که بهش بدی میکنن انتقام میگیره
دایان، نوبت توئه. باشه
هر وقت ماشینم رو پارک میکنم، موقع خداحافظی یه بوسش میکنم
تیم دیوید
چرا؟
منظورم اینه که ماشینم اصلاً چیز خاصی نیست
ولی برای من خیلی خاصه. مدلش چیه؟
یه مینی کوپره
سانروف هم داره
چه رنگیه؟ آبیه، ولی قبلاً قرمز بود
نه، ولی این بخشش واقعاً راسته. کلاً
برخلافِ بقیهش؟
حالا میخوام یه سوال ظریف ازت بپرسم. بفرما
دقیقاً کجاش رو میبوسی؟
در واقع همونجاهایی که بهشون میگم «گوشهای کوچولو»
آینههای بغل؟ بله
خم میشی و آینه بغل رو میبوسی؟
باز خوبه اگزوزش رو نمیبوسی
خب فرض کن مثلاً فضله پرنده، یا مثلاً... چه میدونم
یه فضله گنده روی آینه بغل باشه، اونوقت چیکار میکنی؟
به نظرم اون یعنی خوششانسی بیشتر. خوششانسی میآره
واسه سلامتیت که اصلاً خوب نیست
اتفاقاً واسه سیستم ایمنی بدن خیلی هم خوبه
مزخرف محضه
واقعاً خوبه
لطفاً بچههایی که دارن از خونه برنامه رو میبینن رو به خوردن فضله پرنده تشویق نکن
جاملیا، تو چی فکر میکنی؟
به نظرم اصلاً امکان نداره راست باشه
نقطه عطف ماجرا اونجایی بود که گفتی با بوسیدن فضله پرنده مشکلی نداری
مثلاً... در واقع، اگه منو میشناختی
میفهمیدی که من واقعاً فضله پرنده رو میبوسم
چون من کلاً این مدل دختری هستم
مطمئن نیستم کسی که فضله پرنده میبوسه، اصلاً یه «مدل دختر» حساب بشه
خندهداره چون معمولاً قبل از جمله «من کلاً این مدلیام»
میگن «عاشق نوشیدن و رقصیدنم»
«من کلاً این مدلیام...» خیلی کم پیش میاد که بگن
«من عاشق بوسیدن فضله پرندهام، کلاً این مدلیام!»
به نظرم راسته. تو فکر میکنی راسته؟ تو فکر میکنی راسته
و تو فکر میکنی دروغه
به نظرم دروغه. آخه خدایی مگه میشه
حالا من این وسط چیکار کنم؟
تا حالا ندیده بودم قبل از حرف زدن با باب، اینطوری کم بیاری
همین الان گفت سیمز ۵ بازی میکنه و معلوم شد دروغ بوده
داره باهامون بازی میکنه
اصلاً لازم نبود، کارتی هم در کار نبود
لازم نبود شروع کنه. مسابقه بوکس هنوز شروع نشده بود
و با این حال همین الان یه مشت نثار من کرد
فکر میکنی راسته؟ نه، میگم دروغه
واقعاً؟ آره. با نظرم تیمم پیش میرم و میگم دروغه
اوکی. اونا میگن دروغه
دایان، دروغ بود یا راست؟
این
دروغه
بله، دروغه. دایان موقع خداحافظی ماشینش رو نمیبوسه
دور بعدی اسمش هست «این مالِ منه»، که توش یه مهمان مرموز رو میاریم
که با یکی از شرکتکنندههامون رابطه نزدیکی داره
این هفته، تکتک اعضای تیم دیوید ادعا میکنن
که همون رابطهی واقعی رو با این مهمان دارن
و تیم لی باید تشخیص بده کی داره راست میگه
پس بفرمایید، مهمان ویژه این هفته، پم
خب مارک، پم چه نسبتی باهات داره؟ اه، این پم هست
وقتی فکر کردم ممکنه سکته قلبی کرده باشه
بهش بیمحلی کردم چون مشغول گلف بودم
جاملیا، تو پم رو از کجا میشناسی؟
خب، این پم هست
و وقتی توی مراسم تولد بچه یه میلیاردر آواز میخوندم
اون بچه رو به دنیا آورد
و در نهایت دیوید، رابطه تو با پم چیه؟
این پم هست و من مجبور شدم از دلش دربیارم
چون ناخواسته توی قطار، جدول کلمات متقاطعش رو حل کرده بودم
بسیار خب. تیم لی، از کی شروع میکنید؟
با مارک شروع میکنیم
خب، اول از همه بگو از کجا میشناسیش؟
ام، قبلاً با هم همکار بودیم. کجا؟ توی رادیو
اون تهیهکننده و سردبیر بود. پس داشتی گلف بازی میکردی؟
ام، نه، داشتم مسابقات آزاد گلف رو گزارش میکردم
توی «سنت اندروز». من طرفدار پر و پاقرص گلفم
چه سالی بود؟ ام، سه سال پیش
اوه، اوکی
کی سه سال پیش توی سنت اندروز قهرمان مسابقات آزاد شد؟
اممم
کَم اسمیت
من از گلف متنفرم. اصلاً نگاه نمیکنم
خب، بگو ببینیم بعدش چی شد
و نزدیک حفره هجدهم - و اول، چون اونا
توی سنت اندروز کنار هم هستن و وقتی گلف گزارش میکنی
به یکی نیاز داری که حواسش به قهوهت باشه
و یادداشتهای کوچیک و اینجور چیزها رو بهت بده. آها
و این دقیقاً کاری بود که پم میکرد
بدون قهوه خبری از گلف نیست. بدون قهوه خبری از گلف نیست
این آهنگ باب مارلی نبود؟ آره
تایگر وودز داره به حفره هجدهم نزدیک میشه. آره. اوه
و روری مکلروی هم داره از اون طرف میره. درسته
مگه مجازه؟ فکر میکردم همهشون باید در یه جهت برن
نه، دارن به سمت حفرههای... حفرههای مختلفی میرن
اوه، اینطوری ایمنتره. ایمنتره
خلاصه داشتم گزارش میکردم و
یه نفری رو روی زمین کنار خودم دیدم. یه نگاه انداختم، پم بود
و تو ترسیده بودی چون فکر کردی قهوهت رو ریخته! من
پم به پشت افتاده بود و تکون نمیخورد. انقدر حرفهای بود
که همونطوری مونده بود
از یه طرف داشتم فکر میکردم «میتونم بهش کمک کنم»
ولی از طرف دیگه پیش خودم میگفتم «دارم گزارش...»
«آخرین رویارویی تایگر وودز و روری مکلروی رو گزارش میکنم.»
کس دیگهای نبود به پم کمک کنه؟ نه، چون
ما تنها کسایی بودیم که داخل اون محوطه طنابکشیشده بودیم
صدایی از خودش درنمیآورد؟
«بفرما اینم قهوهت!»
اگه هم درمیآورد، من نمیشنیدم چون هدفون روی گوشم بود
به نظر میرسید حالش بده؟ خب، به نظر... بیحرکت میاومد
و من
پس ممکنه همون موقع مرده بوده باشه... ممکنه
که در اون صورت اصلاً کاری از دستت برنمیاومده
No comments yet. Be the first to leave one.