Selbstkritik eines bürgerlichen Hundes
200 baris pertama.
ت
تر
ترج
ترجم
ترجمه
ترجمه
ترجمها
ترجمهای
ترجمهای
ترجمهای ا
ترجمهای از
ترجمهای از
ترجمهای از ک
ترجمهای از کا
ترجمهای از کان
ترجمهای از کانا
ترجمهای از کانال
ترجمهای از کانال
ترجمهای از کانال
ترجمهای از کانال @
ترجمهای از کانال @C
ترجمهای از کانال @Ci
ترجمهای از کانال @Cin
ترجمهای از کانال @Cine
ترجمهای از کانال @Cinem
ترجمهای از کانال @Cinema
ترجمهای از کانال @CinemaD
ترجمهای از کانال @CinemaDr
ترجمهای از کانال @CinemaDre
ترجمهای از کانال @CinemaDrea
ترجمهای از کانال @CinemaDream
ترجمهای از کانال @CinemaDreami
ترجمهای از کانال @CinemaDreamin
ترجمهای از کانال @CinemaDreaming
ترجمهای از کانال @CinemaDreaming
م
مت
متر
مترج
مترجم
مترجم
مترجم
مترجم Y
مترجم Yu
مترجم Yuk
مترجم Yuki
مترجم Yuki
همانا زمان معجزات از مدتها پیش سپری شده است
یا از ابتدا چیزی بیشتر از یک دروغ مصلحت آمیز نبود
هر چند، هنوز هم اتفاقات شگفت انگیزی در جهان رخ میدهند
!سانچو
احمق
در نگاه نخست، چیز عجیبی :دربارهی این داستان وجود نداره
مردی به یک تابلوی نقاشی نگاه میکنه
چی باعث شده نظرش جلب بشه؟
شاید دری که به روی باغ سرسبز گشوده شده
من اغلب داستان آدمهایی مثل هونگ رو روایت میکنم
اما بزودی، قراره داستانی رو تعریف کنم
که خودم هیچ دوستش ندارم
نگاه کن، سنت فرانسیس
کمونیستای عوضی
!یوجین
میشه لطفاً اینو بگیرید؟
!یوجین، وایسا
وقت ناهار؟
،نگاه کن
سنت فرانسیس اهل آسیزی
که چی؟
،سنت فرانسیس بین فقرا زندگی میکرد
،با پرندهها حرف میزد
و همیشه لباسهاش رو میبخشید
چون که یه کمونیست بود
عجب احمقی
!نگاه کن
اون ابر شبیه یه سگه
این یه اظهار نظر معمولی بود یا یه پیشگویی وحی شده؟
چون اولین چیز عجیبی که :قراره باهاش مواجه بشید اینه
من یه سگم
،هرچند، وقتی که اونا زیر درخت زیتون نشسته بودن
من هنوز آدم بودم
،بعد از یه صبح بدردنخور
رفتم به میدون موزه
تا دخترایی رو دید بزنم که تو آخر یه روز تابستونی در حال ورود یا خروج از کتابخونه هنر بودن
!جولین
اوه، سلام جودیث
اینجا چی کار میکنی؟
تو کتابخونه هنر مشغول تحقیقات بودم
داری رو یه فیلم جدید کار میکنی؟
مشغول نوشتنم
عالی
چون شنیدم پیدا کردن سرمایه گذار
واست سخت شده
خب، تو آلمان همیشه کار روی موضوعات رادیکال سخته
به نظر من که تو مثل سابق رادیکال نیستی
ولی بهرحال نقد من رو خوندی
شاید ورودت به داستان زیادی شاد نبود؟
اون از کجا میدونست من شاید دیگه فیلمی نسازم؟
،ولی وقت فکر کردن نداشتم
،همینطور که به کامیل برخوردم
،که خیلی نمیشناختمش
اما چند ساعت تو فیسبوکش گشته بودم
!ببخشید خیلی دیر کردم
!سلام
سلام
چطوری؟
تو دوست کلارنسی، درسته؟
بله، تو پیش نمایش فیلمش همدیگه رو دیدیم
این دوستم توبیه
ببخشید، اسمتون چی بود؟
جولین
سلام عزیزم- سلام-
خب...اینجا چی کار میکنی؟
داشتم یه نگاهی مینداختم
خوبه
خب، میبینمت- باشه-
من یه ایدهی احمقانه داشتم
!صبر کن
میدونی راستش رو بخوای خیلی خوب شد که اینجا دیدمت، چون
خب، شاید خواستهی کلیشهای باشه
:ولی میخواستم بدونم تا حالا به بازیگری فکر کردی؟
چون از وقتی که توی اون مهمونی دیدمت با خودم فکر کردم
تو کاملاً مناسب بازی تو نقش اول فیلم جدید منی
راستش نه، فکر نکنم برام جالب باشه
نه، قطعاً نه
بله البته، همینجوری یهویی بذهنم رسید
خیلی بانمکه
خودانتقادی یه سگ بورژوا
البته، فیلمی در کار نبود
من از راه کمکهای دولتی زندگی میگذروندم
و منتظر یه سرمایه گذار بودم تا فیلمنامهم رو شروع کنم
یه وقت قبلی تو بنگاه کاریابی عمومی داشتم
وقتی مسئول پروندهم مجبورم کرد جرات نکدرم درخواستش رو رد کنم
و شغل کارگر مزرعه فصلی رو قبول کردم
اما تو زندگی هونگ و سانچو
یه اتفاق ناخوشایندی افتاد
موقعی که اونا شیفت بودن یه تابلوی دورر و یه کپسول آتش نشانی ناپدید شدن
و اونا هم تو یه صبح چهارشنبه از کارشون اخراج شدن
پدربزرگ سانچو که یه برهن گرای انتزاعی بود
،یه آونگ براش به ارث گذاشته بود
که توصیه کرده بود که اونا باید با هم متحد و با سرنوشت روبرو بشن
،اونا که از کار روزمزد خسته شده بودن
تصمیم گرفتن که زبالههای بازیافتی رو جمع کنند
!اولین قدم ما در راه رسیدن به خوشبختی
!بالاخره خودمون رییس خودمونیم
اما این رویای آمریکایی خیلی زود رنگ باخت
و آیندهی اونها نامشخص بنظر میرسید
امروز، زیر درخت لیمو در استرابنیتز
،از شش صبح تا نیمه شب
کارگران برای کار در باغ سیب اوکلاهما استخدام میشن
کسی که الان موقعیت رو از دست بده !دیگه هیچ شانسی نخواهد داشت
!هر کسی که به فکر آیندهشه به ما تعلق داره
!همه میتونن استخدام بشن
حالا مجبورم کردن که تو یه مزرعه تخمی کار کنم
!چقدر توهین آمیز
!این باید بهشت روی زمین باشه
!حالا دیگه جزو طبقهی پرولتاریا بحساب میای
!اگه به کسی بگی، میکشمت
،داشتیم میرفتیم مهمونی خونهی استاد سابقم
مستندساز معروف، رودولف بوتو
،مهمانان عزیز، شام آماده ست
،اما قبل از اون کمی موسیقی بشنوید
!پس خفه خون بگیرید
!شما تنبلای جاه طلب
من وقتی همسن شما بودم، دو تا بچه داشتم
و بعنوان یک مائوئیست معتقد
برای تامین مخارج ادامه تحصیلاتم تو یه کارخونه کار میکردم
و گاییدم، گاییدم و گاییدم
ترجمه کن
وقتی که جوون بوده تو یه کارخونه کار میکرده و خیلیها رو گاییده
کارخونهی چی؟
کارخونهی چی؟
میدونید اونجا چی یاد گرفتم؟
!مردم طبقهی کارگر، بزرگترین فاشیستها هستن
پس تو رو بعنوان دستیارش استخدام کرد؟
بله، از هفتهی آینده کارم رو شروع میکنم
تو درخواست استخدام نداده بودی؟
چرا، ولی وقتش رو هم ندارم اصلاً
واقعاً؟ مگه چی کار میکنی؟
چند ماه نیستم
با اینکه کمک دولتی میگیری بهت اجازه میدن بری تعطیلات؟
کی گفته کمک دولتی میگیرم؟
مگه تو نبودی، رفیق؟
من؟ نه بابا
تعطیلات کجا میخوای بری؟
نه، واسه تحقیقات میرم
چه تحقیقاتی
...خب، من
پروژهی بعدیم تو یه مزرعه ست
واسه همین قراره تو یه مزرعه کار کنم
که شرایط کاری اونجا رو بررسی کنم
واقعاً- آره-
رودولف، یکی داره جا پای تو میذاره و راه مائوئیسم رو پیش گرفته
هیچ چرخی از جاش تکون نمیخوره
تا وقتی که من اراده کنم
!وای خدا این بوتو عجب عوضی ایه
این قضیهی کار کردنت تو باغ سیب چیه؟
قراره واسه تحقیق برای اون پروژهی فیلمی که بهت گفتم برم اونجا
دنبال چی هستی؟
خب، گفتم شاید بد نباشه خودم شرایط کاری اونجا
تو کاپیتالیسم معاصر رو بیشتر تجربه کنم
No comments yet. Be the first to leave one.