195 baris pertama.
.دیر کردم، میدونم
قرارمون 6 و 48 دقیقه بود .ولی الان 6 و 58 دقیقهست
ولی واقعاً مجبور شدم وایسم .یه کم صبحونه بخرم
فکر میکنی داری کجا میری؟
نمیخوام اینجا رو کثیف کنم .فقط... باید یه چیزی بخورم حتماً
.اینجا هیچ اشکالی نداره
.من جلساتمو اینجا نمیارم
.این که جلسه نیست .قهوه خوری ـه
.تو محلهـتون یه شیرینی پزی عالی پیدا کردم
.دوناتها هنوز داغن
.بیا، این مال تو - .نه، ممنون -
،نمیخوای؟ باشه، خب .میدونم قهوه میخوری
.اینم نه؟ بیخیال .واسه دوتامون خریدم
.قهوه خریدم
.سرشیر خریدم .شیر و خامه خریدم
...قند معمولی خریدم، قند رژیمی .قند رژیمی طبیعی خریدم
چی شده؟ نمیتونم یه کم صبحونه بخورم؟
چرا، معلومه که میتونی. فقط در عجبم .که چرا نمیشه تو اون یکی اتاق خورد
باشه. خب، تو همونجا مات .وایسا تا منم صبحونهـمو بخورم
دستمال داری؟
.دیوونهکنندهترین هفته رو داشتم
جمعه شب با سال اولیها ...و جوجه وکیلا رفتم بیرون
یه کلوب تو بروکلین هست .به اسم مارساو
.تو یه محلهی قدیمی ـه و خیلیم نوپرست ـه
.اگه بتونی باور کنی
یه گروه اونجا آواز میخوندن ...به اسم گربهی شیشهای
...که یه جور آهنگ راک-پاپ پیشروی پست مدرن میزدن
که واقعاً خوشم نیومد چون .من تصنیف رو بیشتر دوست دارم
...ولی گیتاریست ...دستاش مثل غزال بود
و انگشتایی داشت .که میتونست باهاش گیتار بزنه
.میا"، خیلی داری تند تند حرف میزنی"
...بعدش چندتا نوشیدنی خوردیم .یه کم بیشتر از چندتا
...و وقتی گروه کارش تموم شد
براش یه اسکاچ (نوعی مشروب) بردم .و کنار دهنش نگه داشتم
و اون گرفتش و یه کم چشید ..."و گفت "مرسی جیگر
.که منم ذوق کردم
چرا ذوق کردی؟
.چون جیگر بود
.تو دههی 20 بود
...پس
...باهاش رفتم خونه
یکی از گیتاراشو عین این .دختر جوگیرا گرفتم دستم
فراموش کرده بودم که بودن .با یه پسر 20 ساله چه مزهای داره
خدایا، وقتی بهم گفت میخوامت ...میدونستم که راست میگه
.برخلاف "بنت" کله ماهی
.پس تو گربه رو به ماهی ترجیح دادی
وکیلا تو تخت بدترینن چون همیشه مجبورن خودشونو بالا نگه دارن، میدونی؟
.و کیر "بنت" به اندازهی سر خودکاره
...نه، بادوم... که سیخ شده
و میخواد یه جوز کوچولو رو بکنه، خب؟
ولی من و پسر گیتاریسته .تمام شب اینکارو ادامه دادیم
...و اونم کلی فیلم پورن و اینجور چیزا نگاه کرد
.چون سکس مثل ژیمناسیک میمونه
و میخوای درموردش ازت سوال کنم؟
...از وقتی ترامپولین رو بروکلین جا گذاشتم
.دیگه اونطوری بالا پایین نپریده بودم
...یعنی این مسأله متعجبت کرده؟
اینطور فکر میکنی؟
.دائماً موقعیتها رو عوض میکردیم
.خدا رو شکر که ژیمناستیک زیاد کار کردم ...انگار المپیک سکس بود
...با الاکلنگ و تعادل روی دست
.بازکردن پاها و فرود
خب، به نظر میاد .یه نمایش به تمام معناست
.آب نمیبینم وگرنه شناگر ماهریم
.با "بنت" که باشی، به خودت زحمت نمیدی
این دومین باری ـه که از وقتی .اومدی اسم "بنت" رو آوردی
.بنت" میتونه کونـمو ببوسه"
.اون پسره جوک میگفت
به طور معمول با یه تک نوازی گیتار و انزال زودرس چه میشه کرد؟
...میدونم داره میاد
و هیچکاری هم نیست .که بشه انجام داد
یه پسر کوچولو به مادرش میگه، "مامان ".من میخوام وقتی بزرگ شدم یه موسیقیدان بشم
و اونم میگه، "اوه، عزیزم میدونی که نمیتونی ".هردوتاشو باهم انجام بدی
.این یکی بامزه بود
.لحافش رو زمین افتاده بود
...اتاقش پر بود از گیتارای قشنگ
.ولی اون شب، من سوگلیـش بودم
این برات مهم ـه "میا"، مگه نه؟
.سوگلی بودن
شایدم به خاطر این ...انقدر برات مهمه
.درمورد تو به "دیو" گفتم
همون نوازندهه؟ - .نه، پلیسه -
کی؟
.گیتاریسته مال جمعه شب بود .پلیسه مال شنبه شب
!اوه، بـله
...خب، روز شنبه، میدونی، نخوابیدم
مجبور شدم برم برای خواهرزادهم ...خرید کنم که این هفته 6 سالش میشه
،و واقعاً عشقشم ...ولی خواهرام با این جشنای تولد
.آدمو تو فشار میذارن
شبیه اینایی که سیرک به پا میکنن یا یه قطار .پر از حیوون دارن و دلقکهایی که آتیشو قورت میدن
.احمقانهست
.و اگه یکیشو نرم، میشم خاله "میا"ی خودخواه
در ضمن روز تولد من که میشه هیچکس .حتی یه کارت تبریک خشک و خالی هم نمیفرسته
.به جز بابا
.اون یادش میمونه
بگذریم، شنبه شب .رفتم یه بارِ محلی
.چندبار مشروب سفارش دادم
..."یه جا نشسته بودم که اون یارو "دیو
...میخورد 50سالش باشه، چارشونه
بهم گفت که تنهایی توی بار .برام امن نیست
گفتم، "خب، پس ".منم نباید با تو حرف بزنم
".اونم گفت، "اوه، من پلیسم
تنها کسی که اگه باهاش ".باشی جات امنه
...خب
.رفتیم یه متل تو کویینز
.اون طرف پل ـه
...بهم میگفت چیکار کنم
.و منم اطاعت میکردم ...بهم مسلط بود
و من مجبور بودم هرکاری رو که میگفت .و هروقت که میخواست انجام بدم
.ساکت شدی
نمیخوای بدونی چه واکنشی نشون دادم؟
.خوشم اومد
.یکی دیگه کنترلت رو به دست بگیره
موقعی که داشت کارشو میکرد ...بهم گفت دراز بکشم
و گفت که اگه هرچیزی رو که ...اون میگه انجام ندم
بیخیال "پائول"، میدونم که میخوای ...بدونی چه اتفاقی افتاده
واقعاً؟
.بهم در کونی میزد
گفت چهار دست و پا بشینم .و اینکه من دختر شیطونیم
...و بعدش بهم سیلی میزد .که هر دفعه محمکتر میشد
تا حالا این کارو کردی؟ .شرط میبندم بدت نمیاد
.با اسلحه ترسناکتر هم میشه
طرفت اسلحه گرفت؟
.تو جلدش رو صندلی بود
ازش استفاده نکرد، ولی .اگه میکرد باحال بود
.از کار "بنت" خیلی بهتر میشد
."باز برگشتیم به "بنت
و یه سالی که من بهش میگفتم .کجا و چیکار کنیم
.اینجا رو دست بزن. اونجا رو ببوس
.برو به راست، برگرد به چپ
پس تو یه هفته دو نفر رو پیدا .کردی که از "بنت" بهتر بودن
آره، سعی میکردم اون مرد رو .برای همیشه از ذهنم دور کنم
!اوه، لعنتی شیر ریخت، عالی شد، نه؟
.میا"، اشکالی نداره. خودتو ناراحت نکن"
.چیزی نیست. بعداً میتونم تمیزش کنم
شاید الان فرصت خوبی باشه .که بریم تو اون یکی اتاق
میخوای برم رو مبل بشینم؟
باشه، دوست نداری تو .آشپزخونهت بشینم
.دوست نداری رو مبل بشینم
.اینجا میشینم
فکر کنم باید درمورد .اتفاقات امروز حرف بزنیم
.نه، گرسنهم بود
.میخواستی باهم صبحونه بخوریم
.خودتو تحویل نگیر .خسته شدم بس که تنهایی غذا خوردم
.ربطی به تو نداره - واقعاً؟ -
صبحونه یا آخر هفته؟
واقعاً فکر میکنی به خاطر تو با اونا خوابیدم؟
چطور بود؟ - .خجالت نکش -
فکر میکنی چون هنوز به "لورا" حسودیم میشه اون کارا رو کردم؟
."من اینو نگفتم "میا
،ولی به عنوان روانشناست .توجهم به طرز رفتارت جلب شد
...انتخاب دوتا مردی که متفاوت بودن
و این کار غفلت ـه اگه .من نفهمم چی باعثش شده
.خب، به خاطر تو نبود
.به خاطر "بنت" بود
...ازم خواست
"جمعه تو هتل "باوری .باهاش ناهار بخورم
.و منم فکر کردم ازم میخواد که برگردم
.که اشتباه کردم
...بعد از اینکه غذا خوردیم، بهم گفت
که میخواد زنش رو به خاطر .دوست دخترش ترک کنه
.نمیدونستم دوست دختر داره - .آره، خودمم خبر نداشتم -
.هم زنش رو داشته، هم منو، هم دوست دخترشو
.و حدس بزن کیه
.استفانی"، منشی دفترمون"
.هفتهی پیش راجع به "استفانی" حرف زدی
.گفتی که میترسی بری عروسیش
،خب، اون تموم شد ...چون "استفانی" حاملهست
.و "بنت" هم داره برنامهی طلاق رو میریزه .خواستن محتاط باشن
.حتماً ضربهی سختی خوردی
...ازم به خاطر زمانای باهم بودنمون تشکر کرد
و گفت که من بهش کمک کردم ...که از موانع سخت عبور کنه
.و اینکه هیچوقت منو فراموش نمیکنه بامزه نیست؟
نزدیک بود زنگ بزنم به زنش .همه چی رو بگم ولی جلوی خودمو گرفتم
بعدش برگشتم دفتر و با اولین کسی که .روبرو شدم "استفانی" بود
.مثل یه نوعروس میدرخشید
.خیلی ناراحتی
...نه. میدونی، چرا ...چرا زن 38 سالهت رو ول کنی
...به خاطر یه دوست دختر 43 ساله
وقتی میتونی یه منشی 25ساله رو بقاپی؟
پس تو خودتو دوست دختر "بنت" میدونستی؟
خب، فکر کنم من اصلاً .اون موقع فکر نمیکردم
.میدونی، نمیتونم .نمیتونم این بازی رو ادامه بدم
منظورت بازی دوست دختریه؟ - ."نه، بازی "استفانی -
...که به شوخیهای زشت بخندی
و تو فیسبوک دوست جمع کنی .و مارتینی شکلاتی بخوری
ولی این همون کاری نیست که ...وقتی با جوجه وکیلا رفته بودی بیرون
دوست داشتی انجام بدی؟
سعی میکردم حالمو بهتر کنم،برای همین رفتم عیاشی. تو تا حالا از این کارا نکردی؟
و مهم نیست. دیگه نمیخوام .اون پسر گیتاریسته رو ببینم
واقعاً؟ تو که اون شب رو .در حد مسابقات المپیک توصیف کردی
...آره، خوبه .ولی فقط هر 4سال یه بار
.نمیخوام با یه بچه رابطه داشته باشم
.فقط مردا از این کارا میکنن
نزدیکای صبح خوابش برد ...و منم رفتم حموم
No comments yet. Be the first to leave one.