200 baris pertama.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
آه، حیوان تنبل.
کندترین...
...تنبلترین...
...و حوصلهسربرترین پستاندارِ تمام قلمرو حیوانات!
اما خانوادهٔ من...
خانوادهٔ من فرق دارن.
مامان و بابای من سریعترین تنبلهای دوروبرن!
بدو!
مامان از هر مخمصهای نجاتمون میده.
عشقم! آخه چطور از اینجا فرار کنیم؟
اول میپیچیم چپ، بعد ۳۲ قدم مستقیم میدویم
بعد میپیچیم راست و خلاص میشیم!
صبر کن! پات رو نذار روی...!
اوه، نه! تله گذاشتن!
وقتشه... برقصیم!
خب، آسون بود!
مامان و بابام استادِ قاپیدن فرصتان!
هاها!
بعضیها گابریلا و لوئیس رو قهرمان میدونن.
بعضیها هم یاغی.
من فقط بهشون میگم مامان و بابا.
اِم... ببخشید؟
داستان قشنگی بود، بچهجان. ولی میشه غذامون رو پیگیری کنی؟
مثلاً دو ساعت پیش سفارش دادیم.
اِم...
چون آشپزهامون رفتن دنبال شگفتیهای تازه بگردن!
بیدلیل نیست بهش میگیم «دروغورا»!
محلشون نذار.
اسمم «لورا»ست، نه «دروغورا».
چرا همیشه اینقدر عجله داری که قصههای شاخدار تحویل بدی؟
تروپیکاسا پر از هیجانه!
آره، همهچی همینجا اتفاق میافته.
لورا! مانی! آووکادوها کو؟!
ای وای! آووکادوها!
اِم... ببخشید؟ غذامون چی شد؟
اوه! ببخشید! راه بدید!
وای! ندیدمت!
اوه، گرفتمش!
آرومتر، خانم کوچولو.
تقلب نکن، پیرمرد.
ووو! خوش اومدید!
از سمت چپت!
هی، خیلی وقته ندیدمت!
وای، چه پاهای سریعی!
وای!
سلام، آبجی.
امروز قصد داری یه کم کمک کنی؟
هنوز منتظرم الهام بهم بزنه.
بگیر.
زد!
صبح بخیر، گوردیتو!
- سلام، بابا! - آی! لورا!
اوه! بیا، بیا اینو ببین.
بابا، باید آووکادوهای مامان رو ببرم.
حرفشم نزن.
همیشه وقت هست که وایسی و یه لحظهٔ خاص رو تماشا کنی.
نگاه کن.
برای اولین بار شکفتنش رو میبینیم.
هان؟
ممنون، بابا!
اوه.
به دنیا خوش اومدی، کوچولو.
- سلام، مامان! - آی!
هزار بار گفتم این کار رو نکن! سرم شلوغه!
همیشه داری عجله میکنی!
نه، نمیکنم.
- اینو دیدی؟ - کجا بودی؟
از آمادهسازی آشپزخونه عقبیم.
خودت منو گذاشتی سر میزها!
آی، نه، نه، نه. من نبودم.
اگه بودم یادم میموند.
این تنبل هیچچیز رو یادش نمیره!
جدی؟
اونجوری نگام نکن.
خب، گفتم برام یه کم...
ای خدا، چی بود؟ - انجام شد!
اوه.
مامان، میگن یه توفان بزرگ داره میاد.
- همه دارن از شهر میرن. - نه، نه، نه. اینا چیه؟
سؤال انحرافیه یا...؟
اینا رو نمیشه خورد! هنوز نرسیدن.
بهشون عجله دادی، غافلگیری کوچولوی من!
مامان! از این اسم بدم میاد.
نه، نه، نه. عاشقشی.
توی این دفتر یه ترفند هست که مادربزرگم نوشته
برای درستکردن گواکامولی بینقص.
بله، مامان، میدونم. هر دفعه نشونم میدی!
- هیس! - باشه.
باید خیلی آروم روی آووکادو فشار بدی...
- آره! اینجوری فشارش میدی! - نه، نه، نه! لورا!
آی!
فکر کنم یکم زیادی رسیده بود.
آی! ببین چه کردی!
وقتی نمیتونی این کار رو جدی بگیری، چطور میخوای
یه روز این آشپزخونه رو اداره کنی؟
شاید اصلاً نخوام توی این آشپزخونه گیر بیفتم.
باید تمرکزکردن رو یاد بگیری، دخترم.
یعنی همون...
...آرومتر برو.
اوه! انگار لورا دوباره آشپزی کرده.
من آشپز نیستم.
من هیولای اعماقم!
اون چی بود؟
کاپا میگه یه توفان بزرگ داره میاد.
جدی؟ نشنیده بودم.
چی؟! همین یه دقیقه پیش خودم گفتم!
توی این خونه کسی به حرفم گوش میده؟
چی؟!
هی! مسخره نکن.
باشه! بسه دیگه، دوتاتون.
برید خودتون رو تمیز کنید.
از زندگیکردن توی خطِ کندرو خسته و کلافهاید؟
داتی پیس!
سلام! حال همهتون چطوره؟
من داتی پیسم.
غولِ تجاریِ مهربونِ محلهتون.
آه! باز شروع شد، دخترم.
مردم ازم میپرسن: «داتی، چطور اینهمه موفق شدی؟»
خب دوستان، فقط پنج سال پیش
منم درست مثل شما بودم!
گیر افتاده!
و هر ثانیه رو هدر میدادم.
اما بیشتر میخواستم!
پس مأموریتم شد که زوم فیول رو سر زبونها بندازم.
از یه رستوران فسقلی شروع کردم
و رسیدم به بزرگترین مجموعهٔ فستفودِ شهر!
آخ!
- هیس! - آفرین به خودم!
با زوم فیول میتونید فرصت رو... بقاپید!
یادتون باشه، همه...
آی.
هیچکس به اون نمیگه آرومتر برو.
باشه، دوتاتون برگردید سر کار.
من زودتر گفتم سر میزها نمیرم!
صبر کن، نامردیه!
قانون «من زودتر گفتم» رو نمیشه شکست!
وای.
بهتره پناه بگیرید، دوستان.
این یکی قراره خیلی شدید باشه.
کاپا راست میگه. باید ببندیم.
چرا همه وایسادید؟
فقط یه کم بارونه. بدتر از اینم دیدیم.
- بابا! - بدو!
برید توی چاه! زود!
دفتر!
مامان!
مامان! داری چیکار میکنی؟!
فقط... باید برم اون...
چه خبره؟!
بیا!
بابا!
دارید چیکار میکنید؟ بیا! زود باش، دخترم!
بدو!
گرفتمت. پیش من در امانی، کوچولو.
همهچی از بین رفت.
بابا، نگاه کن. حداقل گوردیتو سالم مونده.
معلومه! این قراضهٔ زنگزده جان سالم به در برد.
هی! دربارهٔ گوردیتو اینجوری حرف نزن.
منظورش اون نبود.
خب، شاید مجبور بشیم همگی توی همین زشتک زندگی کنیم.
ماچ!
- بابا؟ - لوئیس؟
داری چیکار میکنی؟ شوخی کردم!
میدونی چی میگن.
وقتی زندگی بهت لیمو میده، پای لیمو درست کن!
هیچکس همچین چیزی نمیگه، بابا!
اِم... نباید به بابا کمک کنیم؟
آی، حرفشم نزن. اینجا به کمکت نیاز دارم.
تمام! چشم به هم بزنی باز کردیم!
صبر کن! اون دیگه چیه؟
این دیگه چه...؟
آرغ!
تادا!
- واو! - عمراً!
صبر کن، عشقم.
تا وقتی دوباره میسازیم، میتونیم رستورانمون رو
روی چرخ راه بندازیم!
لوئیس! من توی اون چیز آشپزی نمیکنم!
میترسم مجبور باشی.
میگن دیگه اینجا برای ما امن نیست.
همه باید از اینجا برن.
نه آب لولهکشی داریم، نه برق.
درسته، بارا؟
اینجا ننوشته کی میتونیم برگردیم.
آره.
فقط اومدیم خداحافظی کنیم.
داریم میریم شهر.
شهر؟
چرا باید بخواید برید اونجا؟
مواظب خودت باش، رفیق.
نگهش دار. یکی دیگه دارم.
شاید بالاخره توی اون دفتر یه جایی پیدا کنی
که مردمش به سرعتِ خودت حرکت کنن.
تا دیدار بعد، دوستان.
خداحافظ!
شنیدید؟ شهر!
میتونیم با گوردیتو بریم اونجا و یه رستوران تازه راه بندازیم!
آه، لورا، نه.
مامان، همه دارن میرن.
No comments yet. Be the first to leave one.