200 baris pertama.
بابا
ما خوشبختیم؟
فکر کنم هستیم، پسرم
پس چرا اون آدما باید بیان؟
صبر کن تا ببینیشون، ازشون خوشت میاد
ما نیازی نداریم با هیچکس دیگهای آشنا بشیم
اگه مامان زنده بود، هیچوقت سراغ یه مرد دیگه نمیرفت
یه آرزو کن
اگه میخوای برآورده بشه، به کسی نگو
بازیهای بچگانه
ساعت چنده؟
زوده. اگه بخوای میتونی یکم دیگه بخوابی، خب؟
میتونستی بیشتر بمونی
هیشکی به این زودی منتظرت نیست، لورا
تو خونه؟
مگه چشه؟
همینجوری، نه
بیا اینجا
نه، بیخیال
حالت خوبه؟ آره
فقط حوصله ندارم بازجویی بشم
یا مجبور بشم توضیح بدم
ولی واقعاً دلم میخواد برگردم
آره
بچههامو ببینم
چی؟
هی
چقدر قشنگه
مرسی. چطوری؟ خوبم
جوآنا، باید اینو دیروز یا پریروز تحویل میدادی
دانیل، منم، ماریو
دکتر زنان چی گفت؟
خب، هنوز نمیدونن مشکلم چیه
نمیدونن ایراد کار کجاست و باید آزمایشهای بیشتری بدن
دانیل چطور باهاش کنار میاد؟ نه، دانیل عالیه. فوقالعادست
به فرزندخواندگی فکر کردین؟ دلم میخواد دوباره امتحان کنم
خب بگو ماریو، چه کاری از دستم برات برمیآد؟
تو این همه سال هیچوقت به یاد من نبودی؟
راستش رو بخوای، نه
و در مورد اون چی؟
نه
وقت زیادی ندارم. پیدا کردنت راحت نبود
چی؟ چی میخوای؟
فقط میخواستم یه خواهشی ازت بکنم
لازم دارم بیای خونهم. فقط میخوام اون رو ببینی
ببخشید، میخوای کی رو ببینم؟
دخترم رو
چرا میخوای ببینمش؟ میخوام باهاش حرف بزنی
در مورد چی؟
اتفاقی که افتاد. یه تصادف بود، مگه نه؟ بهش بگو
اون قضیه خیلی وقته تموم شده، ماریو
کلارا مرده
آره
چرا اصلاً باید میاومدی؟
چون تنهام
و تو تنها کسی هستی که میتونم باهاش در این باره حرف بزنم
گوش کن ماریو، اگه
اگه واقعاً کمک میخوای، باید با یه دکتر حرف بزنی
نه دانیل، خواهش میکنم... نه گوش کن، به من گوش بده
فقط یه دکتر میتونه بهت کمک کنه
الان باید برم، کلاس دارم
ولی برات آرزوی موفقیت میکنم
باید ببینیش، اونوقت میفهمی
باشه، بعداً میبینمت. فعلاً
اون کی بود؟
آخرین باری که دیدمش بچه بودیم. نمیدونم چطور پیدام کرد
چی میخواست؟
نمیدونم. ولی یه جورایی روانیه
بعداً میبینمت. باشه
رابرت، آلبرت، باز همون دو نفری که همیشه دارن از پنجره بیرون رو نگاه میکنن
بیاین دیگه، بریم! صبر کن
دانیل، کارمون تموم شد. حالا چیکار کنیم؟
دارم بهش فکر میکنم
اینجا چیکار میکنی؟
هیچی، داشتم فکر میکردم
چیزای خوب؟
به چی فکر میکردی؟
امروز
امروز یه پسربچه بهم پیشنهاد داد که پسرم بشه
جدی؟
آره، میخواست با من بیاد خونه
ازش پرسیدم که
پدر و مادرش چی فکر میکنن و اون گفت بدون اون حالشون بهتره
خب، شاید راست میگه
خیلی حس خوبی بود چون دستم رو سفت فشار داد
نمیدونم... انگار اون داشت منو به سرپرستی میگرفت
بریم تو اتاق خواب؟ نه، همینجا
ببین، اینجا... و حالا کمرت
اوه، ترسوندی منو
ببخشید دیر کردم. نگران نباش، مشکلی نیست
تو میتونی بری، من میخوابونمش. باشه
فردا میبینمت، باشه؟ باشه
خداحافظ
شب بخیر. شب بخیر
سلام
اسم یعنی یه شخص، یه مکان یا یه چیز
یا حتی گاهی زمان، مثل بهار
فعل میگه که نهاد چیکار میکنه
مثل «میپره» یا «ماهی میگیره»، یا «هست» و «بود»
بابا
خب خوشحالم، چی بگم والا؟
واقعاً
تو کلاس خیالم راحتتره
دلم میخواد بمونه
اگه ما اینجا نیستیم که آموزش بدیم
پس برای چی اینجاییم؟
این یه شکسته
باید بیشتر در این مورد بحث کنیم که چطور اختلافات رو حل کنیم
لورا، این همون یارو نیست که اون روز دیدیش؟
خب الکس اونجاست چون بچه میتونه اینجا باشه
ما هم نمیتونیم پسره رو طرد کنیم
این همون آدم عجیبی نیست که اون روز داشتی باهاش حرف میزدی؟
«نویسنده کتاب "غولها" درگذشت»
چوس، میشه روی همین تمرکز کنیم؟
در هر صورت، فکر کنم این باید یه الگو بشه
برای وقتی که یه مورد مشابه
سلام! سلام
سفر چطور بود؟ خیلی خوب بود
تو باید ماریو باشی، درسته؟
تو قراره بابای جدید ما بشی؟
دوست داری اینطوری باشه؟ اگه تو بخوای
بیاین دیگه، بریم
هی، بریم یا چی؟ آره، الان میام
خبر دوستت خیلی شوکهکننده بود
آره
کی بود؟
راستش رو بخوای به سختی میشناختمش
نه یا ده سالم بود که یه تابستون رو با هم گذروندیم
بابام قرار بود با مامان اون ازدواج کنه
و ازدواج کردن؟ نه... نه
بعداً یه اتفاقی افتاد
ماریو یه خواهر کوچیکتر داشت
و
یه روز رفتیم تو جنگل قدم بزنیم
و دختره افتاد تو یه گودال
سعی کردیم بیاریمش بیرون ولی مرده بود
یا عیسی مسیح. وحشتناکه، نه؟
و از اون موقع دیگه ندیده بودمش
عروسی رو بهم زدن و ما هم ازشون بیخبر موندیم
چرا قبلاً بهم نگفته بودی؟
واسه چی میگفتم؟
عجیبه که بعد از این همه وقت اومده سراغت، نه؟ چی میخواست؟
میخواست برم دخترش رو ببینم
دختر داشت؟ آره، یعنی خودش که اینطوری گفت
ای وای
و تو میخوای بری ببینیش؟ نه
حرفایی که میزد اصلاً با عقل جور در نمیاومد
در واقع از خونه بیرونش کردم و بهش گفتم بره پیش دکتر
چی میخواستی بگی... آها
بریم؟ میتونیم بریم مراسم ختم
آره، نمیدونم
امروز روزیه که با غم و اندوه آمیخته شده
ما مرد جوانی رو از دست دادیم که هر کسی میشناختش، دوستش داشت
و دختربچهای پدرش رو از دست داده
اونم درست وقتی که بیشتر از همیشه بهش نیاز داشت
امروز روز خیلی غمانگیزیه
چون مرگ برادرمون ماریو
وجودمون رو غرق در درد و ماتم کرده
چون این انسان نیست که باید در مورد زندگی تصمیم بگیره
حتی در مورد زندگی خودش
نه تاریکی و نه ناامیدی
ببین کی اینجاست، میخوای برقصیم؟
ببینیم چطور میرقصی
وای، الان میافتیم
بیا دیگه، وقت خوابه
میترسم تنها بخوابم
وایسا
ترسیدی؟ از چی میترسی؟
از هیولاها
هیولا؟ هیولا وجود نداره
هیچ هیولایی اینجا نیست. اینو از کجا آوردی؟
ببین. این روبان جادوییه! واقعاً؟
آره
هی، اون روبان مامان بود
مامان دوست داشت که کلارا اینو ببنده
ببین، میخوام بهت یه آواز یاد بدم و
با خوندنش ترسهات ناپدید میشن
اسمش چیه؟ «دیکته»
ولی باید خوب تمرکز کنی و به هیچ چیز دیگهای فکر نکنی، باشه؟
بعد از من تکرار کن
اسم یعنی یه شخص، یه مکان یا یه چیز
یا حتی گاهی زمان، مثل بهار
فعل میگه که نهاد چیکار میکنه
فعل میگه که نهاد چیکار میکنه
مثل «میپره» یا «ماهی میگیره»، یا «هست» و «بود»
خیلی خوبه
سلام
سلام، شما از اقوامشون هستین؟
نه، اصلاً. فکر کردم شما خودِ مادری
نه، من قیمش هستم
فعلاً پیش منه تا تصمیم بگیرن چیکارش کنن
سلام، حالت چطوره؟ من دانیلم. سلام، بئاتریز
سلام، من لورا هستم
میتونم ببوسمت؟
هی، بئاتریز رو یادت هست؟
همون مددکاری که اون روز کارتش رو بهمون داد
خب تو ازش خواسته بودی. حالا چی شده؟
هیچی، فقط... بهش زنگ زدم تا ببینم حال دختره چطوره
مثل اینکه هنوز هیشکی ادعای سرپرستیش رو نکرده
میدونی چیه؟ فکر کنم
No comments yet. Be the first to leave one.