Rashomon (Rashômon)

Rashomon (Rashômon) (羅生門)

Unduh Subtitle Farsi Persian

Informasi rilis

Rashomon (1950) 23 fps
Komentar oleh haddadi
its just resynced for 23 fps, 510 MB version

Tag

other
Diterbitkan pada: 2014-11-12
Unduhan: 125
Tuna Rungu: Yes

Pratinjau subtitle Farsi Persian

198 baris pertama.

راشامون

" بر اساس داستان " در بيشه " نوشته ي " ريونوسوکه آکوتاگاوا

" فيلم نامه : " آکيرا کوروساوا " و " شينوبو هاشيموتو

: مدير فيلم برداري " کازو مياگاوا "

: بازيگران

" توشيرو ميفونه "

" ماچيکو کايو "

" تاکاشي شيمورا "

" ماسايوکي موري "

" مينورو چياکي "

: کارگردان " آکيرا کوروساوا "

... نمي فهمم ! اصلاً سر در نميارم

! عجيبه ! خيلي عجيبه

! سر در نميارم

چي شده ؟

از چي سر در نمياري ؟

! تا حالا همچين داستان عجيبي نشنيده بودم

... خوب ، بگو ببينم چي شده

حالا که يه راهب دانا هم اينجاست ...

نه ! حتي يه راهب مشهور و دانا ... از معبد " کيو ميزو " هم

نمي تونه سر از اين قضيه در بياره ...

پس شما هم اين داستان عجيب رو مي دونيد ؟

من با اين مرد ، همين الآن با چشم خودمون ديديم و با گوش خودمون شنيديمش

کجا ؟ - توي دادگاه -

دادگاه ؟

يه مرد به قتل رسيده بود

فقط يه نفر؟ ! اين که چيزي نيست

فقط روي همين دروازه ، حداقل پنج ، شش تا جسد ناشناس افتاده

حق داري

... جنگ ، زلزله ، طوفان

... آتش ، خشکسالي ، طاعون ...

هر سال پشت سر هم ... ... هيچي جز بلا نصيبمون نشده

... راهزن ها هم که هر شب جلومون رو مي گيرن

من آدم هاي زيادي رو ديدم ... که مثل حشره کشته شده بودن

ولي حتي من هم ... ... داستاني به اين ترسناکي نشنيده بودم

ترسناکتر از چيزي که بشه تصور کرد ...

... کم کم دارم ايمانم رو به انسان ها از دست ميدم

ترسناکتر از راهزن ها ... طاعون

خشکسالي ، آتش سوزي يا جنگ بود ...

... ببين راهب

نمي خواد برامون موعظه کني ...

بايد داستان جالبي باشه ... حداقل تا وقتي که بارون بند بياد

، ولي اگه ميخواي موعظه کني ... ! ترجيح ميدم به صداي بارون گوش کنم

پس گوش بده ... شايد تو بتوني بگي معنيش چيه

من که از هر سه تاش ، هيچ سر در نياوردم

کدوم سه تا ؟ - ... خوب -

باشه ، برات تعريف ميکنم ...

... آروم باش و شمرده شمرده تعريف کن

بعيد مي دونم بارون به اين زودي ها بند بياد ...

... جريان مربوط به سه روز پيشه

رفته بودم جنگل تا هيزم جمع کنم ...

با تمام سرعت دويدم تا به مامورها خبر بدم

سه روز بعد ... يعني امروز من رو براي شهادت دادن به دادگاه احضار کردن

... بله ، کاملاً درسته

من اولين کسي بودم که جنازه رو پيدا کرده ...

چي ؟ شمشير يا چيز ديگه يي هم اونجا بود ؟

نه ... هيچي نديدم

... فقط يه کلاه زنونه که به شاخه ها گير کرده بود

... يه کلاه سامورايي که له شده بود ...

... و يه تکه طناب بريده شده نزديک جسد ...

... و چند قدم جلوتر ، روي برگها ... يه صندوق حَرز از زريِ سرخ

بله

اينها تمام چيزهايي بودن که من پيدا کردم بله

... بله

... من مقتول رو زماني که هنوز زنده بود ، ديدم

... سه روز پيش حوالي ظهر بود

" توي جاده ي " سکي ياما ... ... " به " ياماشينا

چهره ي زنه با روانداز پوشيده شده بود ... براي همين من نتونستم صورتش رو ببينم

مرده هم مسلح به يه شمشير ... ... و تير و کمان بود

تصورش رو هم نمي کردم که ... همچين سرنوشتي براش رقم خورده باشه

زندگي انسان ... به سستي و زودگذري ... ... شنبم صبحگاهيه

متاثر کننده ست ... که زندگي اون ، بايد اينجوري تموم بشه

من رو ببخشيد ...

اين مرد ... من " تاجي مارو " رو دستگير کردم

بله ، همون راهزن معروفي که همه ازش صحبت مي کنن

، زماني هم که دستگيرش کردم ... همين لباس تنش بود

همين شمشير هم همراهش بود ...

دو روز پيش ، نزديک غروب بود ... " کنار رودخانه ي " کاتسورا

چي شده ؟

... اونجا هفده تا تير با پر عقاب بود

... يه کمان چرمي ، و يه اسب ...

که همه اش متعلق به مقتول بوده ... بله

... تاجي مارو " معروف ، از اسبي که دزديده بود ، افتاده بود "

احتمالاً اين مجازات کارهاي خلافش بوده ...

تاجي مارو " از اسب افتاده بود ؟ " ! احمق

... اون روز

داشتم با اسب تاخت و تاز مي کردم که ... ... يه دفعه حسابي تشنه ام شد

... نزديک " اوزاکا " از يه چشمه مقداري آب خوردم ...

... حتما يه مارِِ سمي مرده ، توي آب افتاده بوده ...

... چون بعد از مدتي ، دل درد عجيبي گرفتم ...

اون موقع بود که ديگه نتونستم درد رو تحمل کنم ... ... و اومدم کنار رودخونه

از اسب پياده شدم و روي زمين دراز کشيدم ...

تاجي مارو " از اسب افتاده بود ؟ "

! فقط يه احمق مي تونه همچين فکر احمقانه اي بکنه

... من مي دونم که دير يا زود گردن من رو قطع مي کنيد

... پس من هم چيزي رو مخفي نمي کنم ...

تاجي مارو " که جلو شما نشسته " ... اون مرد رو به قتل رسونده

اون دوتا رو سه روز پيش ديدم ... يه ظهر گرم بود

يه دفعه يه نسيم خنک ... ... برگ ها رو به حرکت درآورد

اگه اون باد نيومده بود ... ... شايد من هم اون مرد رو نمي کشتم

يه دفعه چشمم به اون زنه افتاد ... ... ولي اون خيلي زود دور شد

... شايد به خاطر همين بود که ...

... يه لحظه فکر کردم که يه فرشته رو ديدم ...

همون لحظه بود که تصميم گرفتم به دستش بيارم ... ... حتي اگه مجبور بشم مرده رو بکشم

ولي چه بهتر بود که بدون ... ... خونريزي ، تصاحبش مي کردم

پس تصميم گرفتم ، بدون اينکه مرده رو بکشم ... ... زنه رو به دست بيارم

ولي وسط جاده ي " ياماشينا " نميشد ...

چه کار داري ؟

گفتم چي ميخواي ؟

چي مي خواي ؟

! نترس

مي بيني ؟ به نظرت شمشير خوبي نيست ؟

بيا ، خوب نگاهش کن

... اون پشت ، يه قبر کهنه پيدا کردم

وقتي داشتم زير و روش مي کردم ... ... يه عالمه شمشير و آينه پيدا کردم

اونها رو توي بيشه ي نزديک کوه مخفي کردم ... ... جوري که کسي نتونه پيداشون کنه

اگه بخواي ، خيلي ارزون بهت ميفروشمشون ...

اونجا هستن

تو جلو برو

اونجاست . پشت اون کاج ها

شوهرت يه دفعه حالش به هم خورد

بدجوري رنگش پريد ... و با اون چشم هاي سردش به من خيره شد

... صورتش مثل صورت بچه ها پر طراوت بود ...

وقتي اونجوري ديدمش ، به مََرده حسوديم شد ... ... و يه دفعه ازش متنفر شدم

مي خواستم به زنه هم نشون بدم که چه بدبخت ... ... با طناب به درخت کاج بسته شده

قبلاً هيچ فکرش رو نکرده بودم ... ... اما اين کار رو کردم

تا حالا همچين زن تندخويي نديده بودم

اينجوري بود که بدون کشتن مرد ... زنه رو صاحب شده بودم

... تا اون لحظه هم قصد کشتن مرد رو نداشتم ...

... ولي بعد از اون ...

! صبر کن

! صبر کن

... يا تو يا شوهرم ، يکي بايد بميره

... يکي از شما دوتا بايد بميره ...

... شرمساري در برابر دو مرد ، از مردن بدتره ...

... بعدش من با پيروزِِ مبارزه خواهم بود ...

اينجوري شد که من اون مرد رو کشتم ... البته مي خواستم با افتخار اين کار رو انجام بدم

اون خيلي خوب مبارزه کرد ... ... بيست و سه بار شمشيرش رو پرتاب کرد

اين رو خوب يادمه ... ... چون حسابي تحت تاثير قرار گرفته بودم

کسي تا حالا بيشتر از بيست ضربه در مقابل من مقاومت نکرده بود

چي ؟ اون زن ؟

! نمي دونم

وقتي مَرده رو کشتم ... برگشتم ولي اون رفته بود

احتمالاً از مبارزه ترسيده بود و فرار کرده بود ...

... از جاده ي کوهستاني خارج شدم ...

ولي تنها چيزي که پيدا کردم ... ... اسبش بود که داشت مي چريد

... خيلي از روحيه ي خشن اون زن خوشم اومده بود ...

ولي آخرش فهميدم که ... ! با بقيه ي زنها هيچ فرقي نداره

حتي دنبالش هم نگشتم

چي ؟ شمشير مرد ؟

توي شهر با مشروب معامله ش کردم

چي ؟ خنجر زنه ؟

يه دسته ي مرواريد نشان داشت ... به نظر خيلي گرون قيمت ميومد

... اصلا حواسم به اون نبود ...

! بزرگترين اشتباه زندگيم همين بوده

... در بين راهزن ها " تاجي مارو " در علاقه به زنها معروفه

چون پاييز پارسال هم جسد يه زن جوان ... ... و کنيزش که به معبد رفته بودن

توي کوهستان پيدا شده بود ... حتماً اون هم کار خودش بوده

کي مي دونه چي به سر اون زنه آورده ؟

اون زنه ... خودش توي دادگاه حاضر بود

مامور ها توي معبد پيداش کرده بودن ... . بعد از اون ماجرا اونجا مخفي شده بوده

! دروغه

! همش دروغه تاجي مارو " و اون زن ، هر دوتاشون دروغ ميگن "

! دروغگويي خصلت آدميزاده

بعضي وقتها آدم حتي به خودش ! هم نمي تونه راست بگه

... شايد اين طور باشه

ولي علتش اينه که انسان موجود ضعيفيه ... براي همين بعضي وقتها حتي به خودش هم دروغ ميگه

! يه موعظه ي ديگه

راست و دروغش برام مهم نيست ... به هر حال داستان جالبيه

داستان زنه چي بود ؟ ...

" خوب ، با داستان " تاجي مارو ... از زمين تا آسمون فرق داشت

توي چهره اش هيچ اثري از اون تند خويي ... ... که " تاجي مارو " گفته بود ، وجود نداشت

زيادي آروم و سر به راه بود ... آدم دلش براش مي سوخت

... اون مرد با کيمونوي آبي رنگ

... بعد از اين که کارش با من تموم شد ...

... با افتخار تمام گفت که همون " تاجي مارو " ي معروفه ...

و مرتب شوهر من رو که با طناب بسته بود ... ... مسخره مي کرد

... شوهر بيچاره ي من ... چقدر وحشت زده بود ...

... هر چي بيشتر تقلا مي کرد ...

... طناب ها ... سفت تر مي شدن ...

... من به سمتش دويدم ... لا اقل سعي کردم برم پيشش

... حتي الآن هم که به چشمهاش فکر مي کنم

... خون توي رگهام منجمد ميشه ...

... چيزي که توي چشمهاش بود ، خشم نبود

... ناراحتي هم نبود ...

يه نور سرد بود که بي خيالي و نفرت توش ديده ميشد

! بس کن

! اينجوري به من نگاه نکن

... خيلي بي رحمانه ست

... من رو بزن

! من رو بکش ، ولي اينجوري بهم نگاه نکن ... ! خواهش مي کنم بس کن

! من رو بکش

! زودباش من رو بکش

! بس کن

! بس کن

! تمومش کن

... احتمالاً بعدش غش کرده بودم

... وقتي به هوش اومدم و اطراف رو نگاه کردم ...

More Farsi Persian subtitles for Rashomon (Rashômon)

Komentar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left