200 baris pertama.
صبح عالیتون بخیر. صبح باطراوتتون بخیر.
صبح عالیتون بخیر، خانم جوان. سلام، پدر.
بفرمایید.
خانم مولوی. بله؟ کیه؟
پدر مکداول هستم. ممکنه چند لحظه از وقت شریفتون رو به من بدید؟
شما تازه به این محله اومدین، پدر؟
بله، همینطوره. من تازه اومدم به این محله.
اما مطمئنم افتخار میکنم که در خدمت امثال شما باشم.
فقط یک دقیقه از زندگیتون رو میخوام.
خب...
سلام. بله.
خب، بفرمایید داخل. ممنون.
چه جای دلنشینی دارین اینجا.
خب، دیگه مثل قبلنا قشنگ نیست.
وقتی شوهرم زنده بود.
با این حال، قابل سکونته.
"قابل سکونت"؟
خوشم اومد. چه کلمه قشنگی. "قابل سکونت."
خب، من یه جورایی به دایره لغاتم افتخار میکنم.
یه دوره خودسازی هستش.
که حدود سه ماهه دارم میگذرونمش.
بله؟
خب...
چای میل دارین، پدر؟
نه، از چای متنفرم. ازش بیزارم.
چای صبحگاهی خوردم، چای عصرگاهی، چای بعدازظهر.
نه، دیگه چای به اندازه کافی خوردم.
ولی یه کاری هست که میتونید برام بکنید.
میتونید یه چیزِ یه ذره قویتر بهم بدید، میدونید.
شاید یه کم شراب؟
شراب؟ شراب!
خب، بذارین ببینم. فکر کنم یه کم شراب پورت اینجا دارم.
پورت! اوه، عالیه، عالی میشه.
اوه، خوبه.
عالیه.
فکر میکنم این پورت خوبی باشه.
مطمئنم همینطوره، اگه مال شما باشه.
شراب قرمز خوبیه، نه؟
مثل شقایقهایی که گلبرگاشون رو سینه مردگان میریزه.
فکر کنم او'کیسی اینو گفته.
نمیدونم، پدر.
فکر کنم آره، فکر کنم آره.
بله، قرمز مثل همون خونی که برای من و شما ریخت، خانم مولوی.
خب...
به سلامتی شما.
ممنون.
خواهش میکنم.
بفرمایید بشینید، پدر.
اوه، بله بله، ممنون. شراب خوبیه.
پدر، ممکنه یه سوالی بپرسم؟
راجع به کلیساست؟
اوه بله، درسته، بله، راجع به کلیساست.
چون، خب، همین الان بهتره بهتون بگم.
من دیگه کاتولیک نیستم.
شما دیگه کاتولیک نیستید؟
از دینم برگشتم.
چرا؟
خب، وقتی شوهرم مُرد.
ایمانمو از دست دادم و، خب...
نمیشه برش گردوند.
هیچکس نمیتونه برش گردونه.
غمانگیزه.
خب، حالا...
واقعاً خیلی غمانگیزه، همینطوره.
خب، من خیلی زجر کشیدم، باور کنید.
شما نمیدونین چه عذاب وجدانی دارم!
اوه، بانوی عزیزم، بانوی شیرینم، مگه ما همگی تو این دره پر از اشک رنج نکشیدیم؟
همینطور که مادر قدیس و مهربون خودم، خدای من!
ایشون مثل یه شکوه درخشان روی این زمین بود.
چشمایی داشت که مثل بلورهای برف تو یه صبح سرد کیلدونی میدرخشید.
موهاش...
موهاش نورانی بود.
اندامی داشت که شهوتانگیز بود، شهوتانگیز.
کاری میکرد که حتی چشمهای اسقف اعظم هم بزنه.
خانم مولوی، میتونم یه چیزی بهتون بگم؟
شما هم اندام خیلی خوبی دارین.
اوه، بله، دارین.
اوه، بله.
اندامی دارین که چشم خیلی از مردهای جاافتاده رو به خودش جلب میکنه.
بهتون میگم.
وقتی مادرم...
مادرم مثل یه ملکه تو خیابونا راه میرفت!
و مردا برمیگشتن و با چشمهاشون ستایشش میکردن.
اما یه چیز خاص داشت.
یه نقطه ظریف اینجا داشت.
فقط کافی بود لمسش کنی، مثل یه دختربچه مدرسهای میخندید و ریزریز میخندید.
همینطوری لمسش میکردی و اون میخندید و ریزریز میخندید.
و ریزریز میخندید و میخندید.
و میخندید و ریزریز میخندید و ریزریز میخندید و میخندید.
و میخندید و ریزریز میخندید و ریزریز میخندید و میخندید.
و اونجا لمسش میکردی و کاری میکردی ریزریز بخنده و ریزریز بخنده.
اوه، درست همونجا.
در آرامش باشی.
اینطوری که با یه خانم رفتار نمیکنن.
موریس. به خاطر خدا، عجله کن!
موریس، تخممرغا دارن میپزن.
چی شده؟ جوش زدی؟ خودم رو اصلاح کردم، بریدم.
مردی به سن تو دیگه نباید جوش بزنه.
تخممرغتو بخور.
هی. نون تست هست، مامان؟
لتک آوردی. خب، این یه...
برای صبحونه یه کم سنگینه، اینطور فکر نمیکنی؟
خب، یه نگاهی به خودت بنداز.
یه اسکلت بیکمد. تخممرغا چطورن؟
خوبن. خیلی آبکی نیستن؟
نه، نه، نه، عالین، عالین.
تو غذا نمیخوری. هیچوقت غذا نمیخوری.
نصف دنیا از گرسنگی داره میمیره و من باید...
غذا رو با زور به خوردت بدم.
حتماً، حتماً. مسخره کن، مسخره کن.
من که جرئت نمیکنم.
بگو ببینم، ها؟ بگو.
امروز چقدر پول قراره دربیاری؟
نمیدونم.
بگم بهت داداشت فرانکلین قراره چقدر دربیاره؟
شاید هزار، شاید دو هزار دلار تو یه روز.
باشه. حقشه، مادر. اون یه...
خب، منظورم اینه که، اون یه دکتر خیلی خوبیه. اوه، نه، نه، نه خوب...
بهترین. ب-ه-ت-ر-ی-ن. میدونی یعنی چی؟
اینکه بهترین جراح ریه تو کل منهتن باشی...
کویینز و برانکس.
و حتی هنوز چهل سالش هم نشده.
خب، اون از من بزرگتره. بهم زمان بده.
تو، زمان؟
صد سال بهت زمان بدم، هنوزم نمیتونی بند کفشاتو ببندی.
باشه، باشه.
حتماً، حتماً، باشه، باشه.
مادر، از من چی میخوای؟
الو؟
یه دقیقه.
آره، الو. سلام، مو.
داسون.
مادرت چطوره؟
خوبه، خوبه.
خوبه. دارم میذارمت روی پرونده قتل مالوی.
الان میتونی مستقیم بری آپارتمانش.
آره، اونییل چی شد؟
نه، دیشب دوباره گرفتتش. اوه، خدایا!
این بار بیمارستانه.
همون چیز همیشگی؟ آره.
آدرسو داری؟
آره. ولی من تا ساعت چهار شیفت نیستم.
ممنون از لطفت، مو.
و سلام برسون به مادرت.
باید برم.
یعنی چی که باید برم؟ باید برم!
شیفتت ساعت چهار شروع میشد. دارم جای اونییل میرم.
چی شده؟ مریضه.
با چی؟ مهم نیست.
با چی؟
باید بدونی؟ دارم ازت میپرسم!
اونییل چش شده؟ فتق داره.
خب، چی اینقدر وحشتناکه؟
عمو سیدنی خودت ۲۳ سال داشت.
به خودت نگاه کن با این وضع.
یه پلیس یهودی.
وقتی همه میدونن اگه ایرلندی نباشی...
اگه پلیس باشی هیچکسی نیستی.
چهار سال تو دانشگاه شهر بودی، هنوز مدرک نداری.
سه سال، و تماموقت هم نبود.
اینقدر هم به این سه سالت افتخار نکن.
هنوز دیپلم نداری، چه برسه به نوه...
که داداشت فرانکلین همین الان سه تا داره. سه تا نوه.
و من از تو جز دلشکستگی چی دارم؟
فعلاً، مامان.
آره، برو بیرون. برو. تنهام بذار، تنهام بذار.
برنگرد.
مادر. موریس.
فکر نمیکنی یه ذره داری زیادهروی میکنی؟
موریس؟
موریس.
عزیزم، برای شام کرپلاخ داریم.
بیا برای فلنکن. میشنوی؟
موریس؟
صبح عالی شما بخیر، خانم فیتس. صبح بخیر.
روزنامه صبح شما، آقا. ممنون.
بیوه به قتل رسید.
بخش اخبار شهر.
میخواستم با سردبیر شهر صحبت کنم، لطفاً.
آقای براملی الان مشغولن. میتونم کمکتون کنم؟
بله، میتونید. شما یه خبر تو صفحه هفت دارید.
که البته اضافه کنم، تو صفحه هفت پنهان شده.
راجع به قتل خانم آلما مالوی.
نه جزئیاتی هست، نه توضیحی، هیچی.
و من فکر میکنم برای روزنامهای با...
اگه اجازه بدید بگم، اعتبار شما...
این مسخرهست.
متاسفم آقا، احتمالاً به خاطر عجله برای رسیدن به مهلت چاپ بوده.
منظورم اینه که قربانی به موقع پیدا نشده بود که همه حقایق رو به دست بیاریم.
متوجه شدم.
ممکنه بپرسم چه کسی تماس میگیره؟
نه، نمیتونید.
سرایدار کیه؟
کس دیگهای هست که ممکنه دسترسی داشته باشه؟
نه، آقا.
من یه کلید داشتم، اونم یه کلید داشت و هیچکس دیگه. هیچکس.
کی بود که کشیش رو دم درش دیده؟
3-E، درست بالا.
اسم اون کاترین پالمره.
متاسفم، نمیتونم کمکتون کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.