200 baris pertama.
میدونی، آخه سه ماهه که با همیم
شش ماه شده
ولی خوشحالم که هر دومون یه حس مشترک نسبت به سالگردها داریم
ضایعست. ضایع
خب، حالا میتونم اون کیک رو پس بگیرم یا...؟
شش ماهه که با همیم
این رکورد منو زده
با اختلاف شش ماه
بابات توی رستوران مدام داره از تینا تعریف و تمجید میکنه
سعی میکنم نذارم روی کیفیتِ کارم تأثیر بذاره
ولی میذاره
مامانت درباره تینا چی فکر میکنه؟
خوشبختانه هنوز همدیگه رو ندیدن
عمراً بتونن با هم کنار بیان
هر دو شخصیتهای کلهشقی دارن
من زنِ قوی ترجیح میدم
منظورم از نظر فیزیکیه
مثلاً بعد از یه تصادفِ ناجور بتونه ماشین رو از روی من بلند کنه
تنها زنِ قویای که مامانم ازش خوشش میاد
ایمی گرانتِ خوانندهست
اونم فقط چون هر وقت بخواد میتونه با یه دکمه ساکتش کنه
خب اگه همدیگه رو ببینن چی میشه؟
نمیبینن. نمیتونم ریسک کنم
مامانم رابطهم رو خراب میکنه
اون گند میزنه به هر چیزی که من دوست دارم
خب، من رفتم «باشگاه مشتزنی» رو ببینم
فیلمِ مثبت ۱۸ ممنوع
تازه شنیدم شخصیتِ برد پیت خیالیه
این دیگه از تنبلیِ نویسندهست
هی، پس خامه وسطش کو؟
آها، من درش آوردم. بهش نیازی نداری
مامان، چه بلایی سرِ تیشرتِ N.W.A من آوردی؟
آره، مامانم و تینا هیچوقت نباید همدیگه رو ببینن
تازه از راه رسیده
هر جا میرم حقمو میگیرم
اگه نمیدونستی رفیق، حالا دیگه بدون
تازه از راه رسیده
رفقا نمیدونن من از کجا اومدم
ولی خودم میدونم کجا دارم میرم
من تازه از راه رسیدم
داری استرست رو خالی میکنی، مامانجون؟
دارم برای کلاسِ جدیدِ مدیریت مدرسهم گرم میکنم
انضباط
برای نوشتن راستدستم، برای چک زدن چپدست
امیدوارم به اندازه کلاسِ تئاترِ جدیدِ من لذتبخش باشه
داریم روی احساساتمون کار میکنیم
من هر وقت بخوام میتونم گریه کنم
به لاله کلالههای پژمرده فکر میکنم
حالا که حرف از احساسات شد
ترنت میگفت رابطهت با تینا خیلی جدی شده
عشقِ نوجوونی باعث میشه قلبم تند بزنه
امیدوارم واقعاً همینطور باشه
عشق؟
ای بابا، ول کن
من و تینا فقط بعضی وقتا بهم برمیخوریم
ولی خب، میدونی که من به خیلیا برمیخورم
دست و پای دراز، راهروهای باریک؛ خودت حساب کتابش رو بکن
خب، ایوان، تو چه خبر؟ چیز جدیدی نداری؟
کسی خبر نداره؟
مامانبزرگ؟
ممنون از توجهت، ادوین
من و مامانبزرگ قراره بریم سراغِ
هنرِ باستانیِ مدیتیشن
اه. مدیتیشن فقط یه راهِ گرونه
برای چهارزانو نشستن
من به مرحلهای از زندگیم رسیدم که دلم میخواد استرس رو از خودم دور کنم
و خودآگاهیم رو بالا ببرم
خیرهکنندهست
پس بهتره به حرف زدن درباره بقیه ادامه بدیم
بابا، تو آدمِ بهروزی هستی. چه خبر جدیدی داری؟
خب، بذار ببینم
اوه، توی رستوران داریم یه چیز جدید رو معرفی میکنیم
دستمال سفرههای جدید
وقت رفتنه
فعلاً بابا. با دستمالهات خوش باش
حتماً! چون من تو این کارا تخصص دارم
دستمال سفره
هی، نظرت چیه
به جای اینکه توی خونه شما درباره انقلاب فرانسه درس بخونیم
بریم مرکز خرید
و فرهنگِ فرانسوی رو توی کافه «او بُن پَن» تجربه کنیم؟
داری سعی میکنی از زیرِ درس خوندن در بری
ژِ گناهکارم
میدونی چیه
برای اینکه تنوع بشه
چطوره این بار بیایم خونه شما درس بخونیم؟
آآ... کاش میشد
ولی... خونهمون رو دارن سمپاشی میکنن
بازم؟ هفته پیشم همین رو گفتی
خیلی منتظر بودم که بالاخره با مامانت آشنا بشم
خب، بابام رو که دیدی
اونم در واقع همون مامانمه، فقط با موهای کوتاهتر، پس
تو نمیخوای من مامانت رو ببینم، نه؟
هیچی بیشتر از این خوشحالم نمیکنه
افسوس که اون... خارج از شهره
تا مدت نامعلومی
ادی
اون مامانت نیست اونجا؟
ادی! داره اسمت رو صدا میکنه؟
خانمهای زیادی اسم منو صدا میزنن
باید به این موضوع عادت کنی
ادی، زود باش
باید بیای خونه و اتاقت رو تمیز کنی
بوی جورابِ ورزشی و ژامبون میده
میدونی چیه؟
یادم رفت که باید در رو برای سمپاش باز کنم
اگه دیر برسم بهش برمیخوره
طرف حساسه. کلاً اکثر سمپاشها همینطورن
بعداً بهت زنگ میزنم
روی هر کدوم از دستمالها یه جای دیدنی از اورلاندو هست
ببین، این دریاچه آپوپکاست
که زمانی آلودهترین دریاچه فلوریدا بود
هر دستمالی یه قصهای داره
درست مثل کثافتکاریهایی که پاک میکنن
زیباست
اومم
امیدوارم جاسوسِ اداره بهداشت نباشی
جدی میگم، ایوان سر همین موضوع تنبیه شد
توی کلاس تئاتر داریم درباره «سفر قهرمان» یاد میگیریم
دارم مثل سایه دنبالت میام تا برای تحلیلِ شخصیت ازت الگو بگیرم
اوه، انتخاب خوبیه! من همیشه مثل یه قهرمان در سفرم
گفتم که دستمالهای جدید آوردیم؟
آره بابا، گفتی
تمام روز داشتم بهشون فکر میکردم
من عاشق دستمال سفرهام
ببخشید بابا
هنوز کلاسِ «شور و اشتیاقِ الکی» رو نگذروندیم
اوه. اشکالی نداره
دارم کی رو گول میزنم؟
هیچکس به دستمال سفره اهمیت نمیده
میخوام کلِ مجموعهش رو جمع کنم
منظورم اینه که، من عاشق اینجام
ولی یه جورایی احساس بیقراری میکنم
تازه ۴۰ سالم شده
رستورانِ «کَتلمنز» دیگه خودش داره میچرخه
شاید این آخرین فرصتم باشه
که شانسمو برای یه چیز جدید امتحان کنم
میفهمم
دنبال «ندای ماجراجویی» هستی
آخرین باری که به یه ندای ماجراجویی جواب دادم
هویتم به سرقت رفت
هیچوقت شماره تأمین اجتماعیت رو به کسی نده
میخوام هدف بزرگِ بعدی زندگیم رو پیدا کنم
ولی اصلاً نمیدونم از کجا شروع کنم
چطوره یه تستِ استعدادسنجی بدی؟
ما توی مدرسه یکی دادیم و حدس بزن چی گفتن
که شخصیتم برای چی از همه مناسبتره؟
بازیگری! واقعاً؟
آره! فقط ۲۰ دقیقه طول میکشه
البته اگه ادی باشه ۴۵ دقیقه طول میکشه
بیا انجامش بدیم
ببخشید، فقط داشتم دنبال... پیداش کردم
مرکز همایشهای اورنج کانتی
ایول! کلِ مراکز همایش رو جمع کردم
یه لحظه صبر کن
عزیزم، خیلی خوشحالم که مالِ منی
اوه، ایمی گرانت
آره، من بهش فکر میکنم و تو میخونیش
من توی اتاق مامانبزرگ دارم تمرینِ «ذهنآگاهی» میکنم
اگه با من کاری داشتی
شاید بد نباشه یه لحظه صبر کنی و فکر کنی
که «آیا واقعاً به چیزی نیاز دارم؟»
سلام خانم هوانگ. من تینا هستم
فکر کردم وقتش رسیده که با هم آشنا بشیم
خب خب، ببین کی اینجاست
همون دخترِ مرموز و بیشازحد با اعتمادبهنفس
ترجیح میدم خودم رو نیمه گمشده پسرتون بدونم
در واقع، سه چهارمِ گمشدهش
انجامش دادم! گوشتِ هفت تا حیوون، توی یه ساندویچ
رفیق، پامون رو از گلیممون درازتر کردیم
تینا، از دیدنت واقعاً خوشحالم
منم همینطور، باعث افتخاره
ادی داشت میمرد که ما همدیگه رو ببینیم، مگه نه؟
بله! تینا، مامان. مامان، تینا
خب با هم آشنا شدین. آآ... بیاین بریم فیلم ببینیم
تو که شلوار پات نیست
این یه تیپِ خاصه. راه بیفت
هیچکس هیچجا نمیره
میخوام از این فرصت استفاده کنم
تا با این دوستِ کوچولوی خاصِت آشنا بشم
منم واسه همین اینجام
تا با این مامانِ کوچولوی خاصِت... آدم... آشنا بشم
حضورِ تو لازم نیست
چرا نمیری یه هوایی بخوری؟
آخه میدونی، به خاطر اون همه سمپاشی میگم
آره، فـ... فکر خوبیه
عالیه. خیلی باحاله. کاملاً
خب... اوه خدا، نه
حالا که بدونِ خبر
و بدونِ تماس اومدی اینجا
خیلی خوشحال میشم که
از نیتت نسبت به پسرم باخبر بشم
و منم خیلی خوشحال میشم که
از نیتت نسبت به دوستپسر من باخبر بشم
نه
این عالیه بابا
تست گفت تو آدمِ اجتماعی و جسوری هستی
و همهمون هم میدونیم که عاشقِ مو هستی
تو یه آرایشگرِ مادرزادی
داشتنِ یه مدل موی شیک، حقِ خدادادیِ هر مَردیه
No comments yet. Be the first to leave one.