200 baris pertama.
سلام.
خوبی، عزیزم؟
اسمت چیه؟
گارفیلد لوگان.
گارفیلد؟ گربه رو دوست داری؟
اون گربه رو دوست دارم.
اسمم کریسه. من به گوریلاها رسیدگی میکنم.
از گوریلاها خوشت میاد، گارفیلد؟
باشه. یه دقیقه همین جا بشین و نگاهشون کن.
نمیخوام تنها باشم.
مجبوری که باشی، باشه؟
باید برم یه اطلاعیه بدم تا بتونیم پدر و مادرت رو پیدا کنیم.
مطمئنم اندازه خودت نگرانتن.
زود بر میگردم، عزیزم.
گارفیلد لوگان.
گار، کجایی؟
ریچل!
گار!
دیک؟
بله.
محافظ «قرمز».
پیدات کردم.
اوه!
خوش اومدی.
تو کیـی؟
اون چیه دیگه؟
چند تا دوست وفادار که با همدیگه کار میکنن؟
«دوست»؟
شما رو ترسونده؟
یه شیر و یه خفاش.
گشنهـشونه، برای همین به شکار میرن.
اه، آره. تو چی؟ گشنهـته؟
تو کی هستی؟
من کجام؟
تو روی نوک قله کوه کلیمانجارو.
من آوردمت این جا. از توی «قرمز».
قرمز؟
حقیقت. این چیزی و کسی که من هستمه.
دوستهام کجان؟
تو کی هستی؟
مثل توـم، دوست من.
من یکی با تمام حیوانات که نفس میکشن و خون ریزی میکنن هستم
من...
آزادی توـم.
سریال «تایتانها» فصل چهارم - قسمت نه
.:: ترجمه ای از محمد آلفا ::.
آخرین چیزی که یادمه اینه که با دوستهام بودم،
فکر کنم داشتیم با پایان مواجه میشدیم...
بعدش...
من رو به «قرمز» ببر.
چی شد؟
کاری که بهت گفتم رو کردی.
خودت رو نجات دادی.
بعدش...
آوردمت این جا.
تایتانها کجان؟
نمیدونم.
بیا.
امتحان کن، یکم بخور.
اگه تو ، من رو آوردی اینجا، خودت هم میتونی من رو برگردونی.
من آشپز خیلی خوبیم.
باید برم خونه.
من رو به «قرمز» ببر!
من رو به «قرمز» ببر!
چرا کار نمیکنه؟
نیاز به قدرتت داری.
گرسنهای.
میتونم حسش کنم.
حالا بشین.
چیزی که تعارف میکنم رو بخور.
من رو برگردون.
فقط خودت میتونی راه برگشتت رو از توی «قرمز» پیدا کنی.
و دقیقاً «قرمز» چیه؟
نیرویی حاکم بر تمام حیواناته و اونها رو توی این دنیا،
و خیلی دنیاهای دیگه، به همدیگه متصل میکنه.
مکانی کاملاً زنده،
جایی که تمام قلبهای تپنده، درونش جریان دارن.
فقط افراد منتخب کمی میتونن به قدرت خامش دست پیدا کنن.
طاعون سبزی که پدر و مادرت رو کشت
و همین طور تو رو تغییر داد.
اون بیماری من رو تغییر نداد.
یه روانی به اسم چیف، تغییرم داد.
دکتر نایلز کالدر...
طاعون سبزی که داشتم رو درمان کرد.
من تنها بازماندهـش بودم.
میدونم.
سوکوشا خانواده من رو هم کشت.
خواهرم و فرزندهاش.
متاسفم.
شیوع، کسایی که دوستشون داشتیم رو گرفت.
برای همین آوردمت این جا.
غم مشترکمون، به آتشمون دامن میزنه.
به کمکت نیاز دارم.
گوش کن...
این روزها همهـمون مشکلات خودمون رو داریم، مرد، من...
و مطمئنم که مشکلات تو مهمه.
و اگه تو آینده بتونم بهت کمک کنم، قطعاً میکنم.
اما الان، واقعاً باید برگردم پیش دوستهام.
روحت هم خبر نداره مقابل چه شیطانی قرار گرفتیم.
ماههای خونی، طلسم، اهریمنها. من...
برگشت من پیش دوستهام، مسئله مرگ و زندگیه.
شاید برای کل دنیا.
هنوز نمیدونی که چی واقعاً دنیا رو تهدید میکنه.
نه.
بمون.
نه!
صبر کن!
اونها کی بودن؟
مردانی که به قلمرو من تعلق نداشتن.
میدونستن تا تموم نشن، دنبالشون میگردم
برای همین اول حمله کردن.
وقتی کلاهخود بیست رو میذارم،
میتونم صدای بوزینههایی که از جنگل گرفتن رو بشنوم...
که جیغ میزنن.
پشت سر همدیگه، پشت میلههای قفسشون.
الان عفونت کردن.
دارن میمیرن.
کاری کن به نفس کشیدن ادامه بده.
اما دکتر مایرز...
به دادهها نیاز دارم. اسکالپل.
کالبدشکافی در حینی که هنوز زندهـست.
محض رضای خدا، یکم چسب بزن دهنش
که حداقل خفه شه.
باید این بوزینهها رو آزاد کنم
و آزمایشگاه رو بسوزونم و با خاک یکسان کنم.
بیماری که خواهرم و فرزندانش،
پدر و مادرت، و دهها دیگه رو کشت،
از همین آزمایشگاه اومده، گار.
چی؟
بالاخره وقتشه که ما عدالتی که باید رو برای خانوادهـمون به پا کنیم.
این ماموریت مقدسمونه.
خیلی راجع بهم میدونی.
اصلاً قراره چیزی راجع به خودت بهم بگی؟
یه زمانی اسمم دومنیک امنداوه بود.
اما روزی که مایک مکسول این کلاهخود رو بهم داد،
تنها فریدوم بیست موند.
فراتر از پیوند دادن من به «قرمز».
کلاهخود باستانی،
عمرم رو افزایش داد.
بهم قدرت، طاقت و قدرت ترکیب
دو موجود با همدیگه و تبدیل به یه ابر دورگه رو داد.
عجیبترین قدرت تاریخه.
افسانه بیست،
بر میگرده به زمان امکُناره و کانیانگا.
هر کدوم از ما با ابزاری که داشتیم در بهترین حالت خودمون
از دورهـمون محافظت کردیم.
اما تو به کلاهخود نیازی نداری.
تو با ما متفاوتی.
با مرد حیوونی یا ویکسن
یا بقیه کسایی که به «قرمز» متصل، متفاوتی.
کارهایی بزرگتر و بیشتر از کارهای اونها میتونی بکنی، گار.
کارهای بیشتری از کارهای من.
آوردمت این جا که این رو بهت نشون بدم.
تا ذهنت رو از قفسی که اجتماع میذاره، رها کنم.
اگه من بیشتر از هر کس دیگهای به «قرمز» متصلم،
چرا فقط به حیوونهای سبز تبدیل میشم.
رنگ مورد علاقهـت سبزه، مگه نه؟
آره، یعنی از همون موقع که بچه بودم، همین بود.
تاثیر تو روی «قرمز» عجیبه.
این رو بنوش.
چی کار میکنه؟ بزرگم میکنه یا کاری میکنه کوچک شم؟
یکم از جفتش.
نابودت میکنه.
حقیقت رو ببین، جلوی آزمایشگاه رو بگیر
و بعد از چند لحظه، از «قرمز»
به زمان خودت سفر میکنی.
حالا.
شروعش کن.
چه قدر طول میکشه تا شروع شه؟
چه قدر طول میکشه تا شروع شه؟
چه قدر قراره طول بکشه تا شروع شه؟
چه قدر طول میکشه تا شروع شه؟
چه قدر طول میکشه تا شروع شه؟
چه قدر طول میکشه تا شروع شه؟
چه قدر قراره طول بکشه تا شروع شه؟
نفس بکش.
داریم کجا میریم؟
گار؟
از زمین با گار صحبت میکنم.
داریم کجا میریم؟
نمیدونم.
چرا، میدونی.
این دفعه رو صندلی رانندهای.
نه.
دیک کجاست؟
حالا که همه این جایین،
نظرتون راجع به یکم آهنگ چیه؟
همیشه همه رو دنبال کردی، کار.
معلومه که کردم.
اول، پدر و مادرت،
بعدش هم دکتر کالدر و بعدش هم دیک.
مثل یه توله سگ گم شه.
خفه شو.
وقتشه دست از دنبال کردن برداری.
نگران ما نباش، گار.
چه طور میتونم نباشم؟
شما خانواده منین.
برگرد به نفس کشیدنت.
عمیقتر برو.
جینکس.
No comments yet. Be the first to leave one.