200 baris pertama.
و من گفتم جالب نیست که ما یه حفره بسازیم؟ (یه شخصیت داستان)
و کمی به زیبایی شناسی مدرن نزدیک است
اما واقعا در سطح کمپانی های"جک و بین استالک" رضایت بخشه
یا مبارز مدرنیستی یکی از اساطیر یونان یا همچین چیزی
انگار که فقط یه دسته از شوخی تر و تمیز با بچه باشه
ری بردبوری یک بار گفت که
با یک ایده ای جدید در حال ظهور است که تلاش میکنه گردن مدیسا رو بزنه (در اساطیر یونان نوعی هیولا)
اگر شما مستقیما با مشکلی مواجهید، شما به یک سنگ تبدیل شدید
اما اگر اجازه بدهید آروم از گوشه نگاهتون حرکت کنه
ممکنه فقط مانع شما بشه (کمرنگ تر میشه)
که"بازگشت به آینده ای ست که نقل قول کلاسیک را در نظر گرفته ست
- این نوعی از آن دسته ای ست که در زیبایی و کمال ذوب شده ست
یه چیزی... مثل جادو، همچین چیزی
- این باید اغراق آمیز باشه، اما نیست
یه فیلم کاملا عالیه
-این یه فیلم بی عیب و نقصه عالیه
شما نمیتونید چیزی رو تغییر بدین... چیزی رو بهتر کنین.عالیه
- شاهکاره. واقعا شبیه ش نیست
این حالتی که اون ها انجامش دادن
کمدی، غیرقابل پیش بینی، درام...
شما فقط مبهوت شخصیت ها هستید
این واقعا بی نظیره
- در قالب زیبایی ریخته شده
به زیبایی نوشته شده بود، به زیبایی هدایت شده بود
- متن و بازی خیلی خوب بود
ویرایش خیلی خوب بود، زمانبندی خیلی خوب بود
هر موضوع ظریفی که باب گیل در نظر گرفت، برداشت شد
- خیلی به فیلم اهمیت دادن
این خیلی خیلی خیلی خوب نوشته شده
کارگردانی شده، بازی شده
و، البته، و آهنگ درستی رو انتخاب کردند
- شما یه موسیقی متن بترکون از هوی لویز دارید.نه؟
شما یه دلورین دارین برای گریه کردن با صدای بلند
و شما همه این کارکترای عجیب و غریب تعریف شده دارید
همه این ها رو باهم بریزید توی سوپ، و ببینید چچه چیزی از آب در میاد!!!
- این برای من واقعیه
وضوح بزرگتر فیلم سفر در زمان که تا حالا وجود داشته، قرار گرفته
باب زمکسیز و من همیشه میخواستیم یه فیلم سفر در زمان بسازیم
برای سالها و سالها، از دهه70
و ما هرگز قادر نبودیم که به اون چیزی که اونو شکل میده، کشف کنیم
ما اسمش رو به صورت آزمایشی گذاشتیم "پروفسور براون از آینده دیدن میکند"
خیلی بهتر از اونی بود که ما میخواستیم
- کسی چه میدونه شاید چیزی تو چنته داشته باشن برای آینده؟
- ما هرگر قادر نبودیم واقعا با چیزی که با ما روبرو میشه در زمان خودش روبرو بشیم
تا وقتی که، من با والدینم ملاقات کردم در لوییس، میسوری
تابستان 1980
گزارش سالنامه دبیرستان پدرم اومد
پدرم به همون دبیرستانی رفته بود که من رفته بودم
و من متوجه شدم که او نماینده کلاس فارغ التحصیلیش بود
ومن به این تصویر از پدرم نگاه میکنم که بسیار جدی است
"رییس مارک گیل"
و من دارم به رییس کلاس فارغ التحصیلی خودم فکر میکنم
و من با خودم فکر کردم که" گی، پدرم یکی از اون پسرای خاص مدرسه بود"
"اگر من با پدرم به مدرسه میرفتم میتونستم باهاش رفیق بشم؟"
- بابات کدومه?
- اونه
- باشه. باشه بچه ها
خیلی با نمک بود
شما بچه ها دیگه واقعا بزرگ شدین
پس من وقتی برگردم به کالیفرنیا,
در مورد این باهاش حرف میزنم,
و اون عاشقش میشه, و به خودش فکر میکنه,
اره. اون میگه: اگه با مادرت به یه دبیرستان میرفتی چی؟
"اگه معلوم شد که اون شلخته مدرسه بود چی؟"
- اشکالی نداره اینجا بشینم؟
- نه. خوبه. نه باشه
این تازه شروعشه. و ادامه و ادامه و ادامه
و خیلی زود، این ایده در ما جوونه زد
در مورد بچه ای که به آینده برمیگرده
و دبیرستان رو با والدینش به پایان میرسونه
- جورج، رفیق
یادته یه دختر رو بهت معرفی کردم؟ لورین؟
ما کار کردیم و قدم برداشتیم
ما در تصاویر کلمبیا بودیم. چون قصد داشتیم یک فیلم به نام ماشین های استفاده شده بسازیم
من فیلم "ماشین های استفاده شده" اون ها رو تهیه کنندگی کردم
همراه اون ها در کلمبیا
من واقعا خیلی بهشون اعتقاد دارم
باب زیمیکس یک فیلم کوتاه USC که ساخته بود برام به ارمغان اورد
درست قبل از اینکه من برای کارگردانی"جاوز" در 1974 برم
که به "میدان افتخار" نامیده شد
- ایست، یا شلیک میکنم
و من از "جاوز" برگشتم. از تجربه برگشتم
و ما با هم رفیق شدیم
باب گیل، باب زیمیکسیز، ما همراه با جان میلوس مجبور به تیراندازی شدیم
و من و میلیوس و گیل و زیمیکس به نوعی
یه تیم بودیم. برای مدت طولانی...
فرنک پرایس، رییس استودیو عاشق " ماشین های استفاده شده" بود
و به ما گفت که برای ایده بعدی اولین نفر اون و در جریان قرار بدیم
خب ما اینکارو کردیم، فرنک هم فوری ایده رو گرفت
و برای نوشتن "بازگشت به آینده" در کلمبیا ما رو استخدام کرد
- آنها من و پرتاب کردند "بازگشت به آینده"
و من دوسش داشتم... همیشه علمی تخیلی رو دوست داشتم
بنابراین این هفته خانه قدیمی بود
من باعلمی- تخیلی بزرگ شدم
- به عنوان یک نویسنده، شما ارزو میکنید چیزی مثل این رو بنویسید
شما همه چیز را در فیلمنامه "بازگشت به آینده" میخواید
شما میخواید به طور عالی بهای همه چیز پرداخته شود
شما میخواهید هر شخصیت پیچیده باشد، سه بعدی،جذاب
- فکر میکنم این بهترین چیزیه که تا حالا با باب نوشتم. البته
اما حتی... اون...
شما احتمالا یکی از اون هایی که در زندگی تون هستن رو دارید
پروژه کلمبیا به شدت موفقیت آمیز بود
بین 1978، که من به اونجا رفتم
و حالا که 1982 هست
"دریاچه آبی" به یک موفقیت بزرگ تبدیل شد
کرامر یه موفقیت بزرگ بود. ما "توتسی" "کاراته کید" را داشتیم
بنابراین کوکا-کولا کلمبیا را خرید
و اون یه انقلاب بزرگ بود
و مشکلاتی وجود داشت از وقتی کوکا کولا بود
چون کوک در بازار خودش مغرور شده بود
و بنظر من که بازار خیلی خوبی داشتیم
اونها با بازاریابی ما شروع به دخالت کردند
ما نتونستیم سر اجرای فیلمنامه به توافق برسیم
به همین دلیله که من خیلی از پروژه ها رو ترک کردم
بازگشت به آینده بسیاری از قوانینی که ما دنبال میکردیم را شکست
منظورم اینه که. اون...
مارتی مکفلای یک شخصیت بی عیب و نقصه
اون چیزی رو یاد نمیگیره،
آرزوی ناخودآگاهی نداره که نیاز به تحقق پیدا کردن داشته باشه
بجز زمانی که شما، شاید به نظرتون بیاد که اون آرزو داشت که والدینش باحالتر بودن
چیزی که خودخواهانه و احمقانه ست برای آرزو کردن
و این چیزی نیست که اون یاد بگیره، یک درس از بین اون همه
اون فقط این قهرمان رو که در آستانه این اتهام هست رو دوست داره
و یک کم خرابکاری میکنه
اون واقعا عصبیه، که مادرش اینطور میخواد
خب بهش از پارکینگ پیام بده
- اوه، منظورت اینه که توی اولین قرار چطور عمل کنه
برای یه فیلم که پسری توی اونه قرار نیست پا توی کفش دیگری بکنه
هیچ پیچیدگی نداره
و این یکی از چیزای زیادی هست در مورد فیلم مثل این
اوه، این، صحبت برجسته، با توجه به روبرت مکی یا یک کلاس فیلم نامه نویسی
نباید به عنوان یه چیز رضایت بخش باشه
- منظورم اینه، قطعا یه فیلم عالی نیست
ممکنه یکی دو تا منظره فیلمبرداری شده حتی وجود داشته باشه
کمی خارج از تمرکز هستند
خب، این یه فیلم عالی نیست
اما فیلنامه واقعا خوبه
یعنی، واقعا چیزایی هست که اونها باید در مدرسه فیلم تحصیل کنند و یاد بگیرند
من میدونم کسایی که به مدرسه فیلم USC رفتند (دانشگاه کالیفرنیای جنوبی)
و بعضی معلمان از متن نمایشنامه "بازگشت به آینده" استفاده میکنند
به عنوان متن نمایشنامه عالی
این روون پیش میره
لبه تیغ بین یک حجم از نمایشنامه پوچ...
- عصر بخیر من دکتر امت براوم هستم.
من در دو طرف بازار کاج تو پارکینگ ایستادم
صبح شنبه ست، اکتبر26, 1985, 1:18 صبح
و این امتحان شماره یک منه
و تجمع کامل
این فقط به نطر میاد با لوله ترکیده باشه
ساختار مولکولی هر دو ماشین و انیشتین دست نخورده ست
- اونا کدوم گوری هستن؟
- سوال مناسب اینه که اونا چه زمانی جهنم هستن؟
- شما چندین واقعیت را برای اولین قطعه فیلم گفتین
به سادگی سودوکو می تواند خود را تکمیل کند
-این بازخوانی به شما می گوید که به کجا می روید
این یکی به شما میگوید که شما کجا هستید
این یکی به ما میگوید که کجا بودید
- و این یک قانون شکسته شده ست
به نظر نمیاد، آه... منصفانه باشه که اینکارو برای مخاطب بکنی
- من دارم تو رو به شکل کلوچه های بشقاب پرنده میسازم
- نیازی نیست کاری بکنی، بث کلوچه های معمولی هم خوبن
- اوه. خدای من، چی شده؟
"Rick and Morty" بود
جاستین رویلند فکرش خراب شده. جوان سخت خشمگین
که او بعد از تموم شدن کارش برای نمایش شخص دیگه ای پرتاب شد
او یکسال را سپری کرد
کنترلی روی محتوایی که سرمایه گذاری کرده بود نداشت
و اون از این کار خسته شده بود و فقط این و ساخت
به عقیده او، بیشترین نوع از بی احترامی بود که میتونست انجام بده
برای او، معادل خدای میکی موس است
اما کی دیگه تو این قرن به میکی موس اهمین میده؟
من نمیدونم. اگر نویسنده ها بیشتر بدونن
اونا میگن... که توی فیلم این واضحه
در مورد اینگه چطور این نوجوون گیتاریست با آویزون کردن دانشمند ورشکسته به پایان برد
مردم شروع به تعجب میکنن "گی، دکتر
براون، مثل یه بچه یا چیزی شبیه به اونه؟"
اما یه روز, هیچکس حتی بهش فکر هم نمیکنه.
کاراکتر اثرگذار Marty Mcfly,
مثبت بودنش، روح های بلندش
دیوانه Doc Brown.
نقش مخاطب Mcfly و Brown,
مثل Laurel وHardy ه.
مثل Abbott و Costello.
منظورم اینه که، اون پسرا در تاریخ ماندگار شدن
به عنوان بهترین دو برای یک از زمان کراسبی
خب زیمیکس و گیل واقعا یه روشنایی درون یه بطری رو داشتند
و برخورد رعد و برق به بطری برای مدت طولانی اون و نگه میداره
ما اون و به هر استودیویی در شهر بردیم
و همه اون ها میگفتن که خیلی خوب و دلنشینه
چرا شما اون و به دیزنی نمیبرید؟
این یه فیلم سفر در زمان هست، و فیلم های سفر در زمان پولی توش نیست
- همه میگفتن: اوه، آره، شما نمیتونید فیلمای سفر در زمان بسازید
خب شما فقط فیلم سفر در زمان بد نسازید. یدونه خوبش رو بسازید
- در نهایت، ما بعد از شنیدن 15 20 بار
باب و من شونمون رو بالا انداختیم و گفتیم: به جهنم، بیا اون و به دیزنی ببریم
و ما اون رو به دیزنی ارسال کردیم
ما یه قرار اونجا گذاشتیم
و ما به دفتر مسئول دیزنی رفتیم ,
و یه جوری به ما نگاه کرد انگار که ما دیوونه هستیم
گفت: شما بچه ها دیوانه هستید؟
No comments yet. Be the first to leave one.