200 baris pertama.
- همه بلند شین. - میدونی چیه، بیا امروز این کار رو نکنیم، باشه؟
اما پروتکل چی؟ من اینجا یه لیست دارم
میدونی که، پروتکل و این حرفا بیشتر کارِ بتیه
امم، اگه درست یادم باشه، خودِ شما بودین که ایده "همه بلند شین" رو دادین، قربان
خاطرهاش کاملاً تو ذهنمه
میدونی، اون موقعها واقعاً خیلی جوونتر به نظر میرسیدی
ایدی، چطوره امروز بری اون پایین کنار نوئل بشینی، باشه؟
باشه
خیلهخب. همگی بشینین، بشینین، بشینین
گوش کنین. امروز یه روز خیلی خاصه
چون داریم تغییر رویه میدیم تا خانواده رو هم وارد این کار کنیم
- اوهوم. - پس قراره خانوادهم هم به ما ملحق بشن
توی این جلسات بزرگ
کال رو که میشناسین. البته خانم کلاوس هم که هست
- ساندرا هم... - ساندرا هم طبق معمول سرگرم کارهای خودشه
ساندرا الان دقیقاً داره کارهای همیشگی ساندرا رو انجام میده
اما یه خبرهای بزرگی داریم
بیاین با خانم کلاوس شروع کنیم
خب. امم، همونطور که همهتون میدونین، من مسئولیت گروه «ای.ال.اف.اس» رو به عهده گرفتم
و الان داریم روی پرونده فندقشکنِ گمشده کار میکنیم
منظورم اینه که، آخه کی واقعاً به فندقشکن نیاز داره؟
موافقم ایدی. فندقشکن؟
یه لنگه کفش بردار، تالاپ! فندق شکست
به نظرم، چیزی که جالبتره
اینه که باید دنبال اون صفحههای گمشدهی «کتاب افسانههای بابا نوئل» بگردیم
یه بابا نوئل مرموز به اسم «مگنوس آنتهیل»
- نه، نه، نه. اسمش... - مگنوس آنتاس
- هیس
فقط دوست دارم حرفم درست باشه
- هوم. صفحههای گمشده. - آره
شاید یه جورایی به هم ربط داشته باشن
- به فندقشکن؟ - آره
خب، ممکنه. گوش کنین
اما خبر مهمتر اینه که آموزشِ «کال» برای بابا نوئلِ بعدی شدن، از امروز شروع میشه
- ایول! دمت گرم کال! هووو
برای اینکه بتونی این کار رو انجام بدی، باید ظاهرت هم شبیه بابا نوئل باشه
واسه همین من و الفها برات یه جلیقهی آموزشی درست کردیم
امتحانش کن. اینو ببین. بپوشش ببینم. خب، بفرما
عالیه
شبیه دخترای پیشاهنگ شدم
- خب، امم... باشه. - آره
تازه، بخشی از پارچهی این جلیقه از کتِ خودِ «سنت نیکولاس» برداشته شده
- واسه همین پر از جادوئه
و باید به این موضوع احترام بذاری، پسرم
خوشم میاد که به جای کت، جلیقه است
بازوهات رو خیلی خوب نشون میده
اوم، بابا باز هم ممنون که اجازه دادی «رایلی» اینجا بمونه
نه، عالیه. تا وقتی که با کارهایی که اینجا انجام میدیم تداخل نداشته باشه
نه، نه. تداخل پیدا نمیکنه
دیدی؟ اونا... اونا خوبن
بسیار خب، بریم سراغش
این یکی چطوره؟
به یه فلفل هالوپینو که رفته دانشکده پزشکی چی میگن؟
دکتر پِپِر
خیلی خندهداره. ملت، انعام پیشخدمتها یادتون نره
گوش کن. این... این شوخیها عالیان، ولی اصلاً چرا پاشدی پرواز کردی اومدی قطب شمال؟
یعنی... مـ... مـ... مـن روز ولنتاین رو فراموش کردم یا چی؟
داری چیکار میکنی؟
بیخیال بابا، دارم جاسوسیت رو نمیکنم، باشه؟
خب، پس واسه چی اینجایی؟
بازم میگم، جاسوسی نمیکنم
قبل از اینکه بگم، یادت باشه من فقط خبر آوردم، پس کاسهکوزهها رو سر من نشکن
بعضی از "افسانهایها"... اِم، مادر طبیعت، خرگوش عید پاک، مَرد شنی
راستش، همهشون یه جورایی نگران اینن که پسرت بشه بابانوئل بعدی
اونا از کجا اینو فهمیدن؟
من بهشون گفتم. دارم جاسوسیت رو میکنم
فکر کردم قرارمون این بود که تو کار همدیگه دخالت نکنیم
آره، ولی این مال قبل از این بود که تمام سال گذشته ما رو تو بیخبری بذاری
خیلی زود بازنشسته شدی و جانشین اشتباهی رو انتخاب کردی
بعدشم برگشتی و از شرش خلاص شدی
مثل یه قهرمان
ببخشید بابا. «رایلی» نیاز داشت یه کم روحیهاش عوض شه
ترموستات کجاست؟ اینجا خیلی سرده
بچهها، من دارم جلسه برگزار میکنم
اوه! ببخشید بابا
و معذرت میخوام، جناب کیوپید
آخی، تو واقعاً یه بچه کوچولویی. -نیستم
آخی. دالی موشه
دالی موشه! دالی موشه! آخی. -
بچهها. -ببخشید. آره
واقعاً خجالتآور بود
اوه، اون چیه؟ -باحال نیست؟
تصادفی تیری نداری که عشق رو متوقف کنه، هوم؟
آه، زندگی خودش همین جوریه دیگه
تازه، واسه این دوتا کاری از دست من ساخته نیست. این دیگه عشق اوله
هیچ جادویی حریف عشق اول نمیشه
فقط نگران «کال» هستم
و برخلاف تمام حرفایی که شنیدی
واقعاً معتقدم «کال» جربزهی این رو داره که بابانوئل بعدی باشه
این سخته، چون من فقط با عشق و عاشقی سر و کار دارم
تازه، همونطور که میدونی، من که نمیتونم بچهدار شم
من از کجا باید اینو میدونستم؟
هرچند، این رو فهمیدم که هیچچی مثل خانواده دل آدم رو نمیشکونه
آره، خانواده. خانوادهی من، کارِ من
دلیلی نمیبینم شماها بخواین تو این کار دخالت کنین
و همهچی رو بندازیم گردن همدیگه
میدونی، منم میتونم همین کارو بکنم. - عمراً نمیتونی
چرا، میتونم. - جدی؟
خانم کیوپید خبر داره که
حدوداً پنج تا و نصفی تیر لازم بود تا متوجهت بشه؟
باشه، من با بقیه صحبت میکنم
و راضیشون میکنم آروم بگیرن
اما اگه «کال» تا سه ماه دیگه برای بابا نوئل شدن آماده نشد، ما دخالت میکنیم
صـ- صـ- صبر کن، قبل از اینکه بری
تا حالا اسم یه بابا نوئل قدیمی رو شنیدی، مثلاً، اه، «مایگی آیگی»؟
نه، نه. اوم، «مگنوس آنژینا»
مگنوس آنتاس؟ - آره
اصلاً اسمش رو هم نشنیدم
همین الان اسمش رو گفتی
راستش رو بخوای، همهی شما بابا نوئلها شبیه همید
آره. خب، صحیح و سالم پرواز کن برو خونه، یا بزن به یه چیز سرد و تیز
بابا نوئل داره سراغ صفحههای گمشدهی کتاب رو میگیره
خانم کلاوس هم دنبال فندقشکنه
وقتی بفهمن هر دو دارن دنبال «بابا نوئل دیوانه» میگردن
خیلی عصبانی میشن
اون وقت یه بابا نوئل دیوانهی دیگه خواهیم داشت. چرخه تکرار میشه
خودت رو کنترل کن
اوم، تو الان منو تکون دادی؟
آره، که اصلاً خوب نیست، چون معمولاً این منم که لرزه به تنم میافته، نه اونی که بقیه رو میلرزونه
آروم باش، ایدی
جادوی خیلی زیادی میخواد تا بشه اون رو از توی فندقشکن بیرون آورد
خوبه. چون اگه بابا نوئل دیوانه یه روزی آزاد بشه
خشمش رو سر تمام دنیا خالی میکنه
پس داری میگی با این تخته
میتونم با بقیه ارتباط برقرار کنم و از خودم طرح بکشم
و همزمان آش بلغور و ماهی هرینگ سفارش بدم؟
عجب دنیای شگفتانگیزیه. -
تهش اینجوری تموم نمیشه
اوه، این باورنکردنیه
بـ- باورم نمیشه اینجا ایستادم و دارم با بابا نوئل واقعی آواز میخونم
مگنوس آنتاس. - آره
ولی حالا که با هم رفیقیم، میتونی من رو «مگنوس آنتاس باشکوه» صدا کنی
میبینم که دست و پاهات یه کم بیشتر حرکت میکنن
فکر میکنی حالا دیگه بتونم اون بغل رو ازت بگیرم؟
بیا جلو
بیا تو بغلم، بدو بیا
اون چیه پشت کمرت؟
اولگا! -
تو هم با من یخ زده بودی؟
اولگا. اون... اون الفِ توئه؟
نه، نه. اون یه گنومه
گنوم؟ از کی تا حالا بابانوئل گنوم داره؟
من... من این همه پول پایِ گوشهای الفی دادم
الفها
خیلی نازه. - نه، نه. اون
-
ممکنه گازِت بگیره. - آره، دارم میبینم
اسکات
متوجه شدی وقتی اسم فندقشکن اومد، الفها یه جوری شدن؟
سالههایی که شبیه بچههان و گوشهای تیز دارن ۹۰۰
کجای این عجیب نیست؟
قبلاً هم گفتم، این پنهانکاریِ دائمیِ اینجا واقعاً دیوانهکنندهست
آره، میفهمم چی میگی
چون هنوز دنبال اون پلیور قرمز خوشگلم میگردم
که روش نوشته «وقتی خوابی، میبینمت»
و الفها هم نمیدونن چه بلایی سرش اومده
اوه. آره. عجیبه
میدونی دیگه چی عجیبه؟ قضیهی دخترمون چیه؟
دارم این همه تلاش میکنم خونواده رو کنار هم نگه دارم
ولی وقتی خونواده با هم نباشن، یه جورایی سخته
داره یه سری تغییرات رو پشت سر میذاره
فهمیده که قدرتهای فوقالعادهای داره
ترسناکه. منم این دوران رو گذروندم
به خودشناسی و گوش دادن نیاز داره
آره، اینها قطعاً ابرقدرتهای تو هستن
باهاش یه گپی میزنم
فکر کنم مشکلش کمتر جادویی و بیشتر بیولوژیکی باشه
بلوغ
تو باهاش حرف بزن. - نمیتونی همینطوری بری سراغ یه دخترِ نوجوان
باید بذاری خودش بیاد سمتت
مثل گربهها میمونن
بامبینا، بیا تو
ای وای
اوه، یه اتفاقی افتاده
به «لا بوفانا» بگو
از دستم جرقه زد بیرون
اووه
خیلی کلافه بودم
راستش، از وقتی حیوونها فهمیدن حرفهاشون رو میفهمم
اوضاع خیلی سخت شده
آره، اگه یه گوشِ شنوا پیدا کنن، دیگه دست از وراجی برنمیدارن
به جز یاکها، که جالبه
اونا حرف زیادی واسه گفتن ندارن
ولی من میتونم توی قضیهی حیوونها بهت کمک کنم
عجیبه چون، خب، هم من و هم «کَل» جادو داریم، مگه نه؟
اما اون قدرتهای باحالِ بابانوئلی نصیبش شد
و من با این، هر چی که هست، گیر افتادم. - اوم
قطب شمال اصلاً یه دنیای دیگهست
پر از موجودات جادوییه
فقط جادوی بابانوئل نیست؛ از هر نوعی بگی هست
من تنها ساحرهای نیستم که اینجا رو خونهی خودش دونسته
و وقتی به تو نگاه میکنم
صبر کن
داری میگی ممکنه منم یه ساحره باشم؟
خب، تو خیلی خوشگلی، ولی هنوز وقت هست
زگیلت داره میزنه بیرون
فکر کنم از اوناس که رو بینی درمیآد
من که نمیبینمش. - دقیقاً مثل مال منه
یه جورایی بامزهست. - نه
انگار دوقلوهای زگیلداریم. - نه، اصلاً هم بامزه نیست، دوقلو هم نیستیم
No comments yet. Be the first to leave one.