200 baris pertama.
نور رامپو رمان اصلی از رامپو ادوگاوا
تادانوبو آسانو
به کارگردانی سوگورو تاکئوچی
«واقعیت در رویاها دیده میشود. آنچه شب میبینی واقعی است. رامپو»
کاماگورا
«زندگی همان چیزی است که در آینه منعکس میشود»
«نه واقعیه، نه غیرواقعی»
مراسم چای مکتب انشو در چایخانه سیتو-آن
آماده است.
ببخشید.
اجازه بدهید من هم شرکت کنم.
بینظیر است.
آزوسا!
فکر کردم تو هم اینجا باشی. پس اینها را آوردم.
خیلی ممنونم. سنگین بودند؟
کسی روی چند صفحه نقاشی کشیده.
حتماً تورو بوده وقتی بچه بود.
خانم یاماشینا یک دستهگل نرگس چیدهاند.
بله. از باغچهشان چیدند.
نرگس نماد «عشق ناکام» است.
گاهی خانم یاماشینا کمی کینهای است، اینطور نیست؟
به سلامت.
خانم یاماشینا.
سلام؟
چه شده؟
جهنم آینه
هیروکی ناریمیا
تادانوبو آسانو
به کارگردانی آکین جیسوجی
«زندگی انعکاس آینه است»
کارآگاه. مردی به نام آکچی برای دیدنتان اینجاست.
آکچی؟
این طرف.
سلام آقای آکچی.
چطور بودید؟
کوگورو آکچی، کارآگاه معروف.
- این همکارم، کوبایاشی. - چه شما را به اینجا آورد؟
درباره مرگ عجیب یک معلم مراسم چای شنیدم.
هیچ چیز از چشم شما دور نمیماند.
اگر مایلید جزئیات را با من در میان بگذارید...
باشه. اسمش سایوکو یاماشینا است.
قبل از مرگش یک جلسه مراسم چای برگزار کرده بود.
مراسم از ظهر تا ساعت ۳ طول کشید، هیچ نشانهای از مشکل نبود.
وقتی تمام شد، در جمع کردن کمک کردید؟
بله. داشتم مرتب میکردم.
بعد صدای افتادن کسی را شنیدم.
صدای ورود یا فرار کسی را نشنیدید؟
نه.
بیمارستان دانشگاه، اتاق کالبدشکافی.
بافت سلولی تجزیه شده بود و صورتش آب شده بود.
همین واکنش رو توی جمجمه هم میبینیم.
توی جمجمهش هم؟
مخ کاملاً سوخته.
چی میتونه باعث این بشه؟
هیچ ایدهای ندارم...
آقای آکچی، نظری ندارید؟
غسالخانه نزدیک ساحل یویگاهاما
قربانی تنها فرزند یک خانواده سرشناس چاینوشی بود.
بعد از دو بار ازدواج ناموفق، معلم مراسم چای شد.
به نظر میاد روابط عاشقانهی زیادی داشته.
او در مراسم حضور داشت.
هارومی شینومیا برای کتابخانه آرشیو کار میکنه.
آزوسا ایتسُوکی.
اون برای کاوازِن، یک عتیقهفروشی کار میکنه.
در جوانی بیوه شده بود.
مادرشوهرش بیمار بوده، پس اون ادارهاش میکنه.
این کیه؟
بذار ببینم...
تورو ایتسُوکی. برادرشوهر بیوهست.
عتیقهفروشی کاوازِن
اینجایی.
خوش آمدید خانم.
منو تمیز میکنی؟
بفرمایید.
مامان، من اومدم.
سلام عزیزم. چطور بود؟
فشرده بود... با بودن پلیس اونجا.
خیلی وحشتناک بود...!
میدونستم که به آرامش نمیمیره ولی...
وحشتناکه.
تورو کجاست؟
زود رفت.
حتماً توی استودیوئه.
کاوازِن، استودیو.
هی، با من همبستر شو.
همین الان بعد از مراسم ختم؟
تو با خانم یاماشینا تموم کرده بودی.
سرد به نظر میای. باز عاشق شدی؟
شاید آزوسا؟
اون بیوه برادر منه.
ولی میدونی که اون دوستت داره.
به عنوان برادرشوهرش.
این درست نیست.
من میتونم ببینم. خیلی حال آدم رو بد میکنه.
ببین...
خودمو توی چشمات میبینم...
معبد
این طرف!
دزده؟
نمیدونم ولی یه چیزی عجیبه!
انگار کسی اینجا نیست.
نه، صبر کن...!
"زندگی اون چیزیه که تو آینه منعکس میشه. نه واقعیه، نه غیرواقعی."
"آسمون پر از شعلههای جهنمه. غمانگیزه که فکر کنم به اونجا برم."
به بودا نگاه کن!
اون صدا چیه؟
صدای تقاطع قطار نیست؟
ولی الان اواسط شبه!
دقیقا همین اتفاق برای اونم افتاده بود...
اون هم تو مراسم بود.
پدیده عجیب مجسمه بودا و اون صدا.
فکر میکنی همهشون به هم ربط دارن؟
فکر کنم همینطوره.
کارآگاه، با صاحبخونه صحبت کن.
فریادی نشنیدین؟
بله.
اما بلافاصله نرفتین؟
با صدای اون بوق قطار...
حواسم کاملاً پرت بود.
بعد یکی از محل کارش امروز زنگ زد و از من خواست
که ازش خبر بگیرم چون سر کار نیومده بود.
واسه همین رفتم تو اتاقش و اون...
اینو پیدا کردم.
یه آینه.
یه مدل قدیمی هست.
دقیقا شبیه آینه توی چایخانه.
اینجا زیاد از اینا دارن؟
قبلاً خیلیهاشون تو کاماکورا ساخته میشدن.
یه جا هنوزم میسازه...
درسته. کاواژن.
کاواژن...
به این آینه نگاه کن. میتونی بگی ساخت کجاست؟
بله، مطمئنم که ساخت اینجاست.
میتونی حدس بزنی کی ساخته شده؟
نمیتونم.
از این طرف لطفا.
ببخشید مزاحم شدم، اسم من...
گوگورو آکچی، مگه نه؟
شما مشهورین.
من شهرت...
باید چند تا سؤال در مورد این پرونده ازتون بپرسم.
ما این آینه رو توی صحنه پیدا کردیم.
آه. این یکی از آینههاییه که به مشتریهای دائمی هدیه میدم.
میتونین در مورد این زنانی که به طرز مرموزی مردن بهم بگین؟
خانم یاماشینا رو وقتی طلاق گرفت و به خونهاش برگشت دیدم.
اون مرتب از ما محصولات مراسم چای میخرید.
هارومی رو حدود یک سال بود که میشناختم.
اون داشت اسناد قدیمی مغازهمون رو ترجمه میکرد.
حتی مغازه کوچیک ما هم مطالب تاریخی زیادی داره.
اینجا یک شهر تاریخی است.
شما چرا توی کاماکورا هستید؟
برای این پرونده نیومدید، درسته؟
همسرم توی آسایشگاه محلیه.
ایشون مشکل سلامتی دارن.
حیف شد برای ایشون.
اما کاماکورا خیلی قشنگه.
به حال کسانی که اینجا زندگی میکنن غبطه میخورم.
من اینجا بزرگ شدم، واسه همین نمیدونم...
چی توی این شهر کهنه و فرسوده قشنگه؟
شما مهارتهای سنتی فوقالعادهای کسب کردید.
اگه ادامه ندم، این هنر از بین میره.
آقای آکه چی.
آینه ها در این کشور نماد خدایان بودند.
خدایان؟
در بسیاری از معابد و زیارتگاهها،
درسته...
شما دارید خدایان میسازید.
فکر کردن بهش من رو شگفتزده میکنه.
هنر آینهسازی از زمانهای باستان زیاد تغییر نکرده.
میگن تکنیک کاماکورا از هر لحاظ بهترینه.
من میخوام یکی بسازم که از اون بهتر باشه.
اما کار آسونی نیست.
فکر کنم به خاطر ناپاکی ذهن منه.
روی آینه اثر میذاره. کدرش میکنه.
شما چی فکر میکنید؟
فکر میکنم صیقلش زیباست.
اصلاً نزدیک هم نیست. حتی بهش نمیگم آینه.
آینهها عجیبن، نه؟
انگار ورودی دنیای دیگهای هستن.
انگار میتونن روح آدم رو بمکند.
وقتی بچه بودم این فکر رو میکردم.
اگه توی یه کره که داخلش آینهای باشه گیر بیفتم...
چی میبینم؟
فکر جالبیه.
شاید بتونی یه خدا اون تو ببینی.
میتونید توی این استودیو یه کره بسازید.
باید امتحانش کنم؟
آینهها باعث میشن به چیزای عجیبی فکر کنم.
گاهی فکر میکنم ما چیزی جز عروسکهای خیمهشببازی نیستیم
و واقعیت توی آینه است.
میناموتو سانهتومو قرنها پیش اینو نوشته.
"زندگی چیزیه که توی آینه منعکس میشه."
"نه واقعیه، نه غیر واقعی."
کتاب اشعار کینکای واکا.
باهوشی.
اون مصرع رو روی یه طومار توی چایخونه دیدم.
بهتره الان بذارم بری.
خداحافظ.
همینه؟ توی جعبه چیه؟
چیزهایی که در مراسم استفاده میشن.
No comments yet. Be the first to leave one.