200 baris pertama.
سلام، سلام.
من فکر کردم، به عنوان یه تیم، لازمه یه چیزی داشته باشیم که روحیه بگیریم.
خب، من امروز میخوام براتون فشن شو راه بندازم.
و اولین نفر، چیکو.
آخی!
چیکو!
این سگ داره مثل مگان تی استالین با قر و فر راه میره.
فکر کنم شما به اون سگ گنده لباس پوشوندی
که به ما نشون بدی کجاش جلوشه کجاش عقبش.
آخه چی بگم، بعد از چند تا آبجو،
انگار سگه دو سر داره.
شورتک کلاسیک پومپوم چومچوم رو پوشیده...
بده بهشون! بده بهشون!
...که آدم تو کارناوال میپوشه،
و همه پشتش رو نمایان کرده.
راب بکت رو نگاه کن.
راب. - اوه!
انگار مامانش نذاشته از میله رقص دور بمونه.
چیکو داره یه نمونه عالی نشون میده که از پشت چی گیرت میاد.
عقب برو، چیکو.
عقب برو، عقب برو، عقب برو. همینه، عقب برو، عقب برو.
عقب برو، عقب برو.
وقتی جودی داشت با سگه حرف میزد، پیش خودم گفتم: "این برام خیلی سخته."
آخه انگار سگه میفهمید چی میگه.
نفر بعدی، گرنو.
سگ در شهر.
یه تیپ سری ۵ داره با یه مینیژوپ جین تیره.
اون فقط از این برنامه استفاده میکنه تا برای مجریگری "This Morning" تست بده؟
کارش اینه اینجا؟
میشه بغلش کنم؟
روم جیش میکنه؟
لیس نزن منو. من جامائیکاییام. لیس نزن منو.
داره منو لیس میزنه.
دیزی خیلی خیلی داره اذیت میشه.
از سگ خوشت نمیاد؟ باشه.
نفر بعدی، مدیرعامل سگهای گنده. همیشه تو چشم هست.
تیپ خودت رو بساز.
اگه نشد، میره برای "The Apprentice" درخواست کار میده.
سگه نزدیکبینه؟
شاید دوربینه. ممکنه تازه از کتابخونه اومده باشه؟
خب، یه کف مرتب برای همه سگهای زیبای خوشلباس ما.
خیلی دوستداشتنی هستید. عالی هستید، سگای کوچولو.
خیلی بامزهست.
قضیه اینه که، حس کردم این سگا خودشون این لباسها رو انتخاب نکردن.
اوه، واقعاً جدی شد. اون پشت اوضاع جدی شد.
ممنونم. ممنونم.
و خیلی سریع جدی شد.
اونا رو ول میکنن تو پارکینگ و تا حد مرگ با هم میجنگن.
و اونو فیلم میگیرن، و اون بخش رد باتن برنامه است.
آخ!
دیامسی نشکستنیه.
به نظرت؟ - تو نشکستنی هستی.
تو هم همینطور.
من خیلی شکنندهام.
فکر نمیکنم.
نمیدونم چی تورو میخندونه.
من فقط فکر میکنم همهشون تو بازی خیلی خوب شدن
که دیگه الان نمیتونی اونا رو بخندونی.
آخرین تیکتاکی که خندوندت چی بود؟
من تیکتاک نمیبینم.
آخرین لطیفهای که خندوندت چی بود؟
بریتپاپ.
تا حالا به سگ دست زدی؟ - آره.
آره، من سگ دارم. سگ دارم. - باب؟
کجا؟
عمدتاً سرش.
امم، و فلنژ، میدونی؟
کجاست باز اون؟ - کنارههاش. میدونی، فلنژ. پهلو؟
پهلو. پهلو. - پهلوها.
اوه خدای من! پنیر ونسلیدل هست!
باشه.
اون شبیه والاس و گرومیت است.
تو کلمه ونسلیدل حرف اضافه گذاشت؟
اوه، اما کنار اون پنیر بلو چیه که بوی گند میده.
میدونی، امم، راب، دوستِ من، امم...
دوستم یه بار این پسره رو ملاقات کرد. - اومم؟
فکر کنم اونا فقط با هم تو قطار بودن.
نمیشناختش.
اما این یارو همینجوری گفت: "مامانتو بو کن."
مامانتو بو کن؟
وای لو!
لو تو رعایت مرزها مشکل داره. یا عمداً ازشون رد میشه.
هردوشون به مداخله نیاز دارن.
و این دیگه از حد این برنامه خارجه.
کار جالبی نیست. حالش خوب بود؟
فکر کنم.
فکر میکنی مامانت رو از بوش میشناختی؟
فکر کنم برام سخت باشه.
بابات چی؟
آره، بابات چی، راب؟
من میشناسم. من میشناسم.
بوی بابات رو میتونستی تشخیص بدی؟
نه. نه، نه، نه. - نه؟
چون من هیچوقت... من هیچوقت اونو بو نکردم.
چی رو بو نکردی؟ - و فکر کنم اینجوری بهتره.
هریت چطوری هنوز مونده؟ فکش قفل شده.
قضیه اینه که بابام بوی خودمو میده.
باشه.
پس، از بوی انگشتاش میفهمیدم خودمم.
پس میفهمیدی بابات بود؟ - آره.
فکر میکنی میتونی حتی تا عموها، عموزادهها، و کلاً فامیل هم پیش بری؟
اگه میتونستم، الان تو یه همچین مسابقهای بودم! مثلاً...
آره، این شرطی نیست که قبول کنن.
آخه من امتحان کردم.
من بوی بابامو رو همه انگشتاش حس میکنم.
و اونها همه فامیلای دور و نزدیکت رو صف میکردن.
آره.
و... و...
بابا نه.
بابا.
لو، تو تا الان بازیکن خیلی فعالی بودی.
باعث شدی چند نفر کارت بگیرن، پس به عنوان جایزه،
میری تو صندلی جایزه.
بقیه، یه سری خوراکی رو میزه
و ۶۰ ثانیه وقت دارید که هر چقدر میتونید به لو خوراکی بدید.
وای نه.
چیزی هست که به چشمت بیاد؟
این قراره یه کابوس بشه.
خب، دقیقهتون الان شروع میشه.
صندلی رو با جایزه پر کنین.
اینم جایزهت، نامرد.
چی میخوای؟ چیز دیگهای هست که بخوای؟
چه حسی داره، نامرد؟
دارم کلافه میشم.
دارم به گزارش باروریم فکر میکنم.
چطور بود؟
آره.
بستنی یخی پرتقالی دوست داری؟
اصلاً گرسنهای؟
این برای یه آدم رسانهای خیلی شجاعانه است که این کارو میکنه.
آره، آره. برات نگهش میدارم.
بفرما.
این یه موزه.
صندلی جایزه یه حس و حال شهوانی داشت، و فکر نمیکنم خودشون همچین قصدی داشتن.
واقعاً دارم خیلی خوش میگذرونم.
انگار داشتم میگفتم: "دوربینا رو خاموش کنین و بذارین یه دختر لحظهی خودشو داشته باشه."
الان دارم خیلی خوش میگذرونم. دارم حسابی ازش لذت میبرم.
اذیتت نمیکنم، میکنم؟
نه.
باب داره در قابلمه رو میزنه.
اون تو سینی جایزه نیست.
اون وسایل خودشو آورده.
اون خیلی خوب عمل کرد.
خب، اینم از پایان صندلی جایزه.
لو نخندید.
میشه بری اتاق تعویض لباس و خودتو مرتب کنی؟ آبروریزی کردی!
ممنونم. ممنونم از همه.
اوه، میدونم چطور حلش کنم.
میرم تو دستشویی انجامش میدم.
هر کسی به یه تفنگ ماساژ احتیاج داره.
بعضی وقتا همه جا احتیاج به ماساژ داره.
شوهر سابقم برام یه نامه فرستاده. هنوز بازش نکردم.
کمکم میکنید؟
و از هریت حمایت میکنیم. لحظهی خیلی احساسیایه، حدس میزنم.
اوه، تو پاکت چیه؟
میخوای بازش کنی، راب؟
باشه.
باید اونو از روش برداری.
این قیافه خوشحالتونه، اِم؟
نه، فقط... پایم درد میکنه.
باب، یه نامه از شوهر سابقم دارم.
ندیدمش، پس...
اون... اون برام نامه نوشته.
"هریت..."
اوه، جودی!
جودی!
صبر کن. ببین کس دیگهای هم میره.
دیزی لب مرز بود.
غیر قابل کنترل بود. این خنده همینطوری ازم دراومد.
همه پخش شدن.
انگار نمیخواستن خندهشون بگیره، که همین باعث شد من بیشتر بخندم.
چی شد؟ چی شد؟
چی شد؟
لعنتی.
چون اون... چون روی اون صندلی لعنتی نشست.
ای بابا!
اون صدای غیژ غیژ.
چی؟ قوانین عوض شد؟
من رفتم بیرون، کسی قوانین رو عوض کرده؟
آه. دیدن خندیدن مردم چقدر خوبه.
میدونم.
فقط صدا نبود. قیافهت بود که...
"من اون صدا رو نشنیدم."
همهمون شنیده بودیم.
اوه، لعنتی.
باب مورتیمر. هر کاری میکنه منو به خنده میندازه.
یعنی، روی یه صندلی نشست و باعث شد جیر جیر کنه،
و بعدش جودی لاو رو از خنده منفجر کرد.
داشتم خیلی خوب عمل میکردم، باب.
شاید.
اوه خدای من!
این نحوه ورود باب بود، با یه جور حرکت خاص،
و همینطوری نشست اونجا.
اوه خدای من. باورم نمیشه سر اون خودمو باختم.
درها.
چی شد؟
میدونی چیه؟ خودمم نمیدونم.
فقط خیلی عجیب بود که هیچ کنترلی نداشتم.
صدای تق رو شنیدم، که مثلاً صندلی بود.
و فکر کنم شاید فقط پیش خودم گفتم،
No comments yet. Be the first to leave one.