141 baris pertama.
اِلــف کریسمسِ آهنگینِ بادی
.این شهرِ کریسمس تو قطبِ شماله
یکی از چیزایی که باید بدونین اینه که ...همهی کسانیکه اینجا زندگی میکنن
!همیــشه خوشحالن! واقعاً خوشحال
!یعنی واقعاً... واقعاً خوشحالن
...راستش گاهیوقتا یهکمی هم بیشتر
!ولی خوشحالتر از همه "بادی" اِلفه بود اِلف: شیطونکهای افسانهای قطب شمال که** **!تو کارگاهِ بابانوئل اسباببازی میسازن
خب، اون واقعاً یه اِلف نبود، ولی ما !اینو بعداً میفهمیم
!بادی، دوباره رو یه اِلف وایسادی
!فکر کردم زمین ترق توروق میکنه
!"ببخشید "مینگ مینگ
.اشکالی نداره بادی
!خیلیخب، اِلفها... باید اسباببازی درست کنین
!آررره! وقتِ کاره
!اوه نه، بازم خیلی خرابکاری کردم
!اشکالی نداره بادی
چرا نمیگی که من یه اوسکولِ مسخره هستم؟
...هرچیو که دست میزنم میشکنمش
!همش رو "مینگ مینگ" راه میرم
.و دیروز فقط 400 تا اسبِ تکاندهنده درست کردم
گاهیوقتا اصلاً احساس نمیکنم که !یه اِلف هستم
خب بادی، بذار قصهای رو تعریف کنم ...که باید سالها پیش میگفتم
!یه قصه
!هووو هووو! من عاشقِ وقتِ قصه گفتنم
...یا خدا! پاهام... پاهام
!آآآآه - یه قصه دربارهی پاهات؟ -
...وای عاشقشم
...نه بادی فقط گوش کن
یکی بود یکی نبود، در یک شبِ کریسمس ...من از دودکشِ یه پرورشگاه رفتم پایین
...وقتی هدیهها رو گذاشتم زیرِ درخت
یه بچهای که ندیدمش خزید و رفت تو ...کیسهی اسباببازیهام
.و من اشتباهی آوردمش اینجا
،قبلاً هیچوقت بچه ندزدیده بودم !نمیدونستم باید چیکار کنم
بنابراین اِلفها اونو گرفتن و مثلِ !یکی از خودشون بزرگش کردن
.و با گذشتِ سالها اون بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر شد
.اوه، پس من یه اِلفِ غولی هستم
...نه، بادی... تو - ...صبر کن -
...فکر میکردم این قصه راجعبه پاهاته
!نه، این قصهی توئه
!داستانِ بادی اِلفه
!خب درواقع بادی آدمه - آدم؟ -
...اسم مادرت "سوزان وِلز" بود
حالا همهی چیزی که برات مونده پدرته !که اصلاً خبر نداره تو بدنیا اومدی
!اسمش "والتر هابز"ـه
!و در سرزمین عجیبی به اسمِ نیویورک زندگی میکنه
!و دقیقاً اینجا در ساختمونِ "اِمپایر اِستیت" کار میکنه
...اینجا؟ ها ها
!چرا... اون باید خیلی ریزه میزه باشه
!سلام بابا... بابــا
!نه... نترس... نمیخوام اذیتت کنم
!این فقط یه گویِ برفیه بادی
!خب... معلومه
!شرط میبندم اون بهترین بابای دنیاست
...آره، یه همچین چیزی
خب، بهترین بابای دنیا چی دوست داره؟
یعنی اون آبنبات عصایی رو ترجیح میده یا چوبِ نعنایی رو؟
!اه، از هیچکدوم خوشش نمیاد
خب، بهترین بابای دنیا باید بهترین سورتمهی تک اسبهی روباز رو داشته باشه؟
خب پس چطوری از تو برفها رد میشه؟
میدونی، مثلِ خیلی از مردمِ این دوره ...اونهم روحِ کریسمس رو از دست داده
ولی روحِ کریسمسه که باعث میشه !سورتمهت پرواز کنه
و هرسال هم بلند شدنِ این دخترِ پیر !از رو زمین سختتر میشه
...فکر کنم میتونست بدتر هم باشه
...حداقل تو لیستِ بدذاتها نیست - ...خب -
میتونی تصور کنی که بهترین بابای دنیا تو لیستِ بدذاتها باشه؟
منظورم اینه که... با اون چشمای ریزِ دکمهایشون ...و اون دستای کوچولوی بدذاتشون
همیشه واسه هدیههایی که لایقش نیستن !حرص میزنن
!بادی
...بیا بحث رو کوتاه کنیم
!پدرت بیشتر از 50 سال تو لیستِ بدذاتها بوده
!خب، اینم از این... واسه رفتن حاضرم
حالا... بادی... مطمئنی میخوای اینکارو بکنی؟
!شهر نیویورک میتونه یهمقدار برات سخت باشه
،تصمیممو گرفتم بابانوئل !میخوام بابامو از لیستِ بدذاتها خارج کنم
!خب پس موفق باشی بادی
!خدانگهدارِ همگی - !حداحافظ -
خب راهِ نیویورک رو یادته؟
!معلومه
از غارِ آبنباتِ پنبهای میگذرم ...با شجاعت از اقیانوسِ آبنباتی رد میشم
از جنگلِ آبنبات رد میشم !و بعد مستقیم به سمت نیویورک
!خدافطــی - !موفق باشی -
!بعداً میبینمت بادی
!تو پیدا کردنِ بابات موفق باشی
!ممنونم آقای مارماهی
.دارم میام بابایی
!اوه... ببخشید
!وااای
!مطمئناً شهر بزرگیه
من چطور میخوام "والتر هابز" رو پیدا کنم؟
!والتـر هابـــز
ببخشید، شما والتر هابز رو دیدین؟
والتــر؟ - !اسمِ من والتره -
!بابا... منم، بادی... خیلی دوستت دارم
!بالاخره خانوادهی هابز دوباره دورِ هم جمع شدن
!فامیلیِ من فرانکلینه - !اوه -
!هابز اسمِ منه
!پس تو باید پدرم باشی !همونجوری هستی که فکر میکردم
!باورم نمیشه که بابامو پیدا کردم !والتر هابز
!من جری هابز هستم
!از اونیکه فکرشو میکردم سختتره
تو والتر هابزی؟
تو والتر هابزی؟
!اوووه! معذرت میخوام
ببخشید! تو والتر هابزی؟
اون مرد اسمِ تو رو فریاد میزنه، والنر؟
.معلومه که نه امیلی !یارو داد میزنه که خل و چله
اسمِ تو والتره؟
چرا اون مرده مثل یه اِلفِ غولی لباس پوشیده؟
!کریسمس همیشه آدمای عجیب غریبی میاره
پسرِ فندقشکن!! پاهام مثه آبنبات عصاییِ ...شکسته شده
میدونی چی باحال میشه؟ !بیا امشب یه درختِ کریسمس انتخاب کنیم
فکرِ محشریه... بیاین یه درختِ خشکیده رو !بذاریم تو اتاق نشیمن
بیخیال بابا... پس روحِ کریسمست کجاست؟
!راست میگه... داری به آدم اخمو و بداخلاق تبدیل میشی
.از اون گذشته ما هیچوقت خانوادگی کاری نمیکنیم
!میدونی که من واسه این چرت و پرتا وقت ندارم
هی، چطوره قبل از موعد هدیهی کریسمست رو بگیری؟
!اه، ببین، من باید برگردم سر کارم
!بعداً هر دوتون رو میبینم
!مایکل! میدونی که بابات خیلی سرش شلوغه
هی، یه فکری دارم... چطوره به بابانوئل نامه بنویسیم .و بهش بگیم واسه کریسمس چی میخوایم
.من به بابانوئل اعتقاد ندارم !فقط میدونم که چی نمیخوام
.اوووه
!هات داگ
!آقای هابز از این ایده خوشتون میاد
دربارهی یه گوزنِ شمالیِ طردشدهست که شاخهای درخشانش به بابانوئل کمک میکنه !از یه طوفانِ شدید جون سالم بدر ببره
:آره، ما اسمشو گذاشتیم "!تونی، گوزن قطبیِ شاخ درخشان"
!این قصه بدجوری آشناست
اه، خب این چی؟
این قصهی "سبزکِ بداخلاقه" که از کریسمس ...متنفره و بعدش
اجازه بدین همینجای کار متوقفتون کنم !نویسندههای محشرِ من
نشریهی "گرینوِی" یه قصهی اصل میخواد !و حالا ما بهش نیاز داریم
چیه؟ - ...آقای هابز -
.فکر کنم یه نفر واستون سرود کریسمس فرستاده
!اوه، عاشق تعطیلاتم
!خودشه
!اوه، خیلیخب، بیا زود قال قضیه رو بکنیم ...بفرما
قالِ کدوم قضیه رو بکنیم؟
هیچ آهنگِ احمقانهای نداری که واسم بخونی؟
...آهنگ؟ آره... همهچی برای تو
"...من اینجا پیشِ بابامم"
No comments yet. Be the first to leave one.