Pride and Prejudice

Pride and Prejudice

Unduh Subtitle Farsi Persian

Musim 1

Informasi rilis

Pride and Prejudice (1980) S01 E05
Komentar oleh mohaMax

Tag

other
Diterbitkan pada: 2020-10-07
Unduhan: 55
Tuna Rungu: No

Pratinjau subtitle Farsi Persian

200 baris pertama.

غرور و پیش‌داوری

بر اساس رمانی از جین آستین ترجمه زیرنویس با کمک متن کتاب ترجمه شده توسط رضا رضایی، نشر نی.

قسمت پنجم

آه، هیل، نمی‌تونم تو این سکوت تمرکز کنم.

خانواده‌ام کجا هستن؟

خانم بنت در اتاق لباس‌شون هستن، آقا،

ایشون معمولن بیرون نمی‌آن.

خوب‌ـه و فکر کنم کیتی هم قایم شده؟

- بفرستش بیاد پیشم، هیل. - بله آقا.

و مری هم غرق تفکر فلسفی دربارة آوازـه،

و جین هم مراقب مادرش‌ـه، و لیزی ...

- لیزی داره مطالعه می‌کنه؟ - بله آقا.

- هیل، چایی رو با لیزی می‌خورم. - بسیار خوب، آقا.

پدر، برای اون چه که به سر شما اومد بسیار متأسفم.

هیچ حرفی درباره‌اش نزن. کی جز خودم باید تاوانش رو می‌داد؟

این جریان حاصل رفتار خودم بود باید می‌چشیدمش.

نباید زیادی از دست خودتون عصبانی باشی.

شاید بهتر باشه که به من در مورد چنین خباثتی هشدار بدی.

مردم بی‌اندازه زمینه دارن تا به چنین دامی سقوط کنند.

نه لیزی، اجازه بده یک بار در زندگی‌ام

احساس کنم که واقعن چقدر مقصر بودم.

ابایی ندارم که تحت فشار احساسات قرار بگیرم.

به زودی این ماجرا هم می‌گذره.

تصور می‌کنید که لیدیا با ویکهام در لندن باشه؟

اوه، بله. دیگه کجا می‌تونن به این خوبی پنهان بشن؟

لیزی؟

نمی‌خوام با توجیه توصیه‌ات در ماه مِی گذشته ناراحتت کنم،

که با توجه به این واقعه نشون دهندة یه ذهن عالی‌ـه.

فکر می‌کنم برای چایی مادرت اومدی،

- که اعصاب داغونش مانع از با خانواده بودن شده. - بله، بابا.

این هم نمایشی‌ـه که به درد بعضی‌ها می‌خوره.

نمایشی که قشنگی خاصی به مصیبت می‌ده.

یه روزی هم من این بازی رو در می‌آرم.

با کلاه و لباس خواب توی کتاب‌خونه‌ام می‌شینم

و تا جایی که بتونم به دیگران زحمت می‌دم.

شما هم فقط به این دلیل اومدی که دنبال‌ات فرستادن.

بابا، اگه گذاشته بودی من برم برایتون

بهتر از لیدیا رفتار می‌کردم.

بری برایتون؟

من به تو تا اندازه فرستادن به ایست‌بورن برای 50 پوند هم اعتماد ندارم.

نه، کیتی، محتاط بودن آخرین چیزی‌ـه که یاد گرفتم

و شما اثراتش رو حس خواهید کرد.

دیگه هیچ افسری به خونة ما نخواهد آمد،

نه حتی اون‌هایی که فقط می‌خوان از روستا رد بشن.

مراسم‌های رقص مطلقن ممنوع خواهد شد،

مگر اینکه همراه با یکی از خواهرهات باشی.

و هیچ‌گاه اجازة خروج از در رو نداری تا زمانی که بتونی ثابت کنی که

ده دقیقه از روز رو با آداب و رفتار معقول گذروندی.

کیتی. خوبه، خوبه.

خودتو ناراحت نکن.

برای ده سال آینده دختر خوبی باش

و در پایان ده سال شاید تو رو به یه مراسم نظامی بردم.

احساس سرافکندگی می‌کنم،

احساس حقرات و تأسف می‌کنم.

و امید و ناامیدی توأمان از ازدواج لیدیا و ویکهام.

و اگر ازدواج کنند باید از چگونگی امکان این خوش‌بختی ناچیز شگفت زده بشیم،

که متعلق به زوجی است که به هم رسیدن برای این که

احساسات‌شون از خویشتن‌داری‌شون قوی‌تر بود.

از آقای دارسی هم نامه‌ای نیست.

نمی‌تونم انتظار نامه داشته باشم.

الان دیگه بین‌مون به اندازة یه جزیرة دورافتاده فاصله‌است.

آقای دارسی بیش از همیشه

از ارتباط با خانواده‌ای مثل ما احساس ننگ می‌کنه.

او اون دقیقن همون مردی‌ـه که از نظر روحیه و خلقیات،

مناسب من‌ـه.

می‌تونستم او رو ملایم‌تر و رفتارش رو اصلاح کنم.

من رو ببخشید که مزاحمتون شدم، دوشیزه الیزابت.

دربارة ماردم‌ـه؟

نه، دوشیزه. مادرتون کاملن آروم‌اند.

امیدوار بودم که خبرای خوبی از شهر دریافت کرده باشید.

برای همین اجازه گرفتم تا بیام ازتون بپرسم.

منظورت چیه هیل؟ خبر تازه‌ای از شهر نشنیدیم.

دوشیزه عزیز، خبر ندارید؟

یه نامة فوری برای ارباب اومده

از طرف آقای گاردینر، نیم ساعت پیش.

اوه، جین! جین!

اما نامه دربارة چیه؟ خبر خوب داره یا بد؟

نامه از طرف دایی گاردینرـه؟

چشم‌انتظار چه خیری در این ماجرا هستید؟

اگه می‌تونید پیداش کنید، خودتون نامه رو بخونید.

من که خودم به سختی فهمیدم نامه دربارة چیه.

دایی‌ات مفصل نوشته.

خبر از لیدیا که باید موجب رضایت شود،

دانستن همین مقدار کافی‌ست که لیدیا و ویکهام پیدا شدند، من هر دوی آن‌ها را دیدم.

همون‌طور که من همیشه امیدوار بودم، اون‌ها ازدواج کردن.

هر دوی آن‌ها را دیدم، آن‌ها ازدواج نکرده‌اند.

و من نمی‌تونم بفهمم در ابتدا قصدی برای ازدواج وجود داشته یا نه.

اما اگر شما به انجام نامزدی رضایت دهید

چنان‌چه من جسارت کردم و از طرف شما رضایت دادم،

امیدوارم طولی نکشد که آن‌ها با هم نامزد کنند.

اوه، پدر ویکهام داره با لیدیا ازدواج می‌کنه، یعنی ممکنه؟

می‌دونسم ویکهام اون‌قدرها که ما می‌ترسیدیم، نالایق نیست.

ادامه‌اش رو بخون.

اگر شما ترتیب هزار پوند را برای دخترتان بدهید،

و در طول زندگی‌اش سالانه صد پوند مقرر کنید ...

اصلن باورم نمی‌شه!

کدوم مرد عاقلی به خاطر مبلغ ناچیز صد پوند در سال

وسوسه می‌شه که با لیدیا ازدواج کنه؟

دیگه چی نوشته؟

دایی گاردنر، لیدیا رو آورده خونة خودشون

اون‌ها قرارـه در خیابان گریس‌چرچ ازدواج کنند.

از شما می‌خواد که با خیال راحت تو خونه بمونید

و همة کارها رو به او بسپرید.

اوه، پدر، جواب نامه رو دادید؟

من فقط نامه رو خوندم.

اما باید جواب بدید. نباید فرصت رو هدر داد.

پدر، اگه براتون سخته، من جواب رو می‌دم.

برای جواب دادن مشکلی نیست. این همون عاقبتی‌ـه که من ازش می‌ترسیدم.

اوه، خب دیگه فکر کنم باید ویکهام رو به دامادی قبول کنم.

اما دایی‌تون چه‌قدر پول داده تا شر این قضیه رو کم کنه؟

و من باید چطوری این پول رو پس بدم؟

- پول زیادی‌ـه، آقا؟ - بستگی داره.

بدی‌های ویکهام توسط دایی‌تون پرداخت شده

تا ویکهام از پنهان شدن دست بردارـه و ازدواج کنه.

ویکهام یه احمق‌ـه اگه ذره‌ای کم‌تر از ده هزار پوند بگیره.

ده هزار پوند؟

چطور ممکن‌ـه حتی نصف این مبلغ هم جور شده باشه؟

اگه این لطف دایی گاردنر

جلوی بدبخت شدن لیدیا رو نگیره،

لیدیا دیگه لیاقت خوش‌بخت شدن رو ندارـه.

اوه، لیزی، اون‌ها خوش‌بخت می‌شن.

علاقة متقابل اون‌ها به هم‌دیگه باعث پایداری ازدواج‌شونه.

اون‌ها بی‌سر و صدا سامان می‌گیرن

و با راه و روش عاقلانه‌ای زندگی می‌کنن

شاید گذشت زمان باعث فراموشی کار ناشایست اون‌ها بشه.

اون رفتاری که اون‌ها داشتن رو نه تو، نه من و

نه هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونه هیچ‌وقت فراموش کنه.

حرف زدن درباره‌اش بی‌فایده‌س.

داره در 16 ساله‌گی ازدواج می‌کنه.

اوه، لیدیایی عزیز عزیزم.

می‌دونستم. همیشه می‌دونستم.

و برادر مهربونم، می‌دونستم که همه چی رو روبه‌راه می‌کنه.

اوه، کِی می‌شه لیدیا و عزیزش رو، ویکهام عزیز رو، ببینم.

اما لباس‌هاش، لباس‌های عروسی‌اش.

لیزی، عزیزم.

برو و از پدرت بپرس که چقدر می‌خواد به لیدیا بده.

اوه، چه قیافه‌های مشتاقی دارید، جفت‌تون،

خُب، فکر کنم حسودی‌تون شده.

لیزی، اون موقع که فرصت‌اش بود باید درخواست آقای کالینز رو قبول می‌کرد،

و جین هم نباید آقای بینگلی رو فراری می‌داد.

شما دخترهای بزرگ حس و شعور یکی مثل لیدیا رو ندارید

همه‌اش هم تقصیر پدرتون‌ـه.

مادر، ما همه‌گی کلی به دایی گاردنر بدهکاریم.

اگه برادرم ازدواج و داشتن فرزند رو انتخاب نکرده بود،

من صاحب همة پول او می‌شدم.

قبلن که چیزی به ما نداده بود،

به غیر از چند تایی هدیه.

«خانم ویکهام» چه خوش آهنگه. و فقط شانزده سالش‌ـه.

هی پارک بد نیست، اگه گلدینگ‌ها اون‌جا رو ترک کرده باشن.

نه، اون‌جا مناسب نیست، به اندازة کافی بزرگ نیست.

لیدیا هرگز جای کوچیک رو تحمل نمی‌کنه.

اون دل خیلی گنده‌ای داره.

یا یه خونة بزرگ تو استوک هست

اگه اتاق‌های بزرگ‌تری براش می‌ساختن، اما اشورث خیلی دورـه.

اگه خونة پِرویس‌لاج می‌شد، می‌تونستم پایین اومدن ویکهام رو

با یونیفرم قرمزش از پله‌های اون‌جا تصور کنم.

اوه، اما اتاق زیر شیروونی‌اش خیلی افتضاح‌ـه.

خانم بنت، قبل از این که تمام این خونه‌ها رو بگیری

برای داماد و دخترت، بذار یه چیزی رو کاملن روشن کنیم.

اون‌ها اجازة ورود به یه خونه رو هرگز نخواهند داشت.

من با پذیرفتن هیچ کدوم‌شون اینجا در لانگبورن

گستاخی اون‌ها رو تشویق نمی‌کنم.

و همچنین قصد ندارم حتی یه سکه هم بابت لباس‌ها بدم.

آبرومون می‌ره!

نظرم عوض نمی‌شه. روی حرفم می‌مونم.

من اجازه دادم یکی از بی‌ارزش‌ترین آدم‌های بریتانیا

موفق بشه تا همسر لیدیا بشه.

و این دیگه برام کافی‌ـه.

تحت هر شرایطی، ویکهام اجازة ورود به خونة ما رو نداره.

اون یه افسرـه، این طور نیست، کیتی؟

هیسسس!

الان از صمیم قلب پیشیمونم

که در اون لحظة اسفناک

اجازه دادم آقای دارسی از اضطرابی که از ماجرای لیدیا داشتیم، با خبر بشه.

بهتر بود که این قضیه مخفی می‌موند.

هر چند که کم‌تر کسی وجود دارد که من این همه به رازداری‌اش

اطمینان داشته باشم،

اما کس دیگری هم نیست که به اندازة او

مرا بیش‌تر بترساند، از دانستن نقطه ضعفی که خواهرم دارد.

لیزی؟ لیزی.

یه بار هم که شده باید بری و با دلیل پدرت رو قانع کنی.

یه نامه از طرف لیدیا اومده.

فرشتة لیدیا، ویکهام، مصمم‌ـه که از هنگ نظامی کناره‌گیری کنه،

و به دستة نظامی شمال ملحق بشه، پدرت هنوز نمی‌خواد تکونی به خودش بده.

اما ازدواج که هنوز برقرارـه؟

اگه بتونی اسمش رو عروسی بذاری، بدون هیچ فامیل و بدون هیچ لباسی.

من که اسمش رو ازدواج نمی‌ذارم.

چه این طور، خانم بنت، دخترات به شمال تبعید شده؟

خوب‌ـه.

اما این براش خیلی ناخوشایند‌ـه.

او خیلی دل‌بستة خانم فورسترـه، و حالا باید بفرستنش تو غربت.

و کلی مرد جوون هم هستن

که لیدیا خیلی بهشون علاقه‌منده و دل‌اش براشون تنگ می‌شه.

اما افسرهای شمال خیلی خوش‌مشرب نیستند.

لیدیا برام نامه نوشته، آقای بنت،

که قلب‌اش شکسته،

بعد از مدت کوتاهی که از عروسی‌اش با ویکهام نازنین گذشته، خیلی خوش‌حال نیست،

و همة این‌ها به خاطر این‌ـه که شما اجازه اومدن به اینجا رو بهش ندادی.

خُب، واقعن هم تحمل‌ناپذیرـه!

غیر قابل قبول‌ـه!

Pride and Prejudice subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for Pride and Prejudice

Komentar

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left