153 baris pertama.
نه! (میخندد)
با عشوه راه برو دختر. با عشوه برو
کمپینگ توی «جاشوا تری»؟ مورتی از طبیعت متنفره
(صدای افتادن گوشی)
وای، نه، نه، نه، نه، نه
وای، نه، نه، نه. نه نه، نه، نه، دیسلایک
پس دکمهی دیسلایک کجاست؟ کجاست این دکمه؟
(نانسی نفس تندی میکشه)
واقعاً امروز دیگه تحمل این یکی رو نداشتم
کیتی؟ سلام
وای خدای من! اوه
سلام مامان (میخندد)
خیلی خوشحالم که اومدی خونه! وای، میخوام بچلونمت
وای خدای من! خب، بذار یه نگاهی بهت بندازم
عالی شدی ولی، ولی یه جور دیگه شدی
بیا، بشین. یه کلوچه بخور
گرسنهم نیست
ولی این کلوچه شکلاتیایِ محبوبته. تو که عاشق اینایی
مامان، اینا هر کدومش نزدیک ۳۰ گرم کربوهیدرات داره
آخه همین الان درستشون کردم، میدونی؟
نمیدونی چقدر زحمت کشیدم تا اینا رو درست کنم
نه، آخه دارم سعی میکنم یه کم رعایت کنم
نه من میخورم، نه تو باید بخوری
یه ذره به فکر سلامتیت باش
(صدای افتادن چمدان)
سلام. سلام. من الکسم
سلام؟ اجازه هست؟
واو. اینا خوشمزهن
اینا توی منوی «کریسمس-حانوکا» هستن؟
اسمش «کریسمانوکا»ست
الکس هم برای شام پیش ماست
اوه. (میخندد)
چیزی در موردِ آوردنِ مهمون نگفته بودی
خب، الان دیگه میدونی
الکس، میشه تویِ آوردنِ ساکها کمکم کنی؟
جناب سرهنگ دستور دادن. بله، حتماً
مرسی مامان. واقعاً خوشحالم که برگشتم
قراره کلی خوش بگذره
ممم، این خوبه
خب، این باید بهترین پودینگِ «آسایی و چیا» باشه که
تا حالا خوردم. اومهوم
کاش یه بادبادک بودم. چطوری اینقدر باهوش شدی «بامبی»؟
داری خجالتم میدی، بامبی
اوه، من دارم خجالتت میدم؟ من؟
خب، شما دوتا چطوری با هم آشنا شدین؟
از طریق «کریگزلیست»
الکس رو استخدام کردم تا برای امتحان میانترم اسپانیایی بهم درس بده
فهمیدم یه خبری هست
وقتی که کل آلبوم «بد مانی» رو برام ترجمه کرد
دیگه فعل (کلمهای) برای صرف کردن برام نمونده بود
هممم
اوه، نه، لازم نیست زحمت بکشی
نه نه، اصرار میکنم. خودم میخوام این کار رو بکنم
ممنون
یعنی دو ماهه با همید و اصلاً به من نگفتی؟
تو هیچوقت نپرسیدی. بابات خبر داره؟
سرش خیلی شلوغ بوده
این اواخر زیاد باهاش حرف نزدم
آره خب، کمپینگِ لوکس توی بیابون «موهاوی» کارِ سختیه
تو از کجا میدونی؟
حتماً «سو هوبارت» یه چیزی گفته
به هر حال، خوشحالم که با یکی آشنا شدی
منم خوشحالم، چون برای ایام تعطیلات به یه جایی برای موندن نیاز داره
تمامِ تعطیلات؟ اومهوم
عزیزم، اون که میشه یه ماه
ولی نمیتونه برگرده نیویورک
چون مثل چی داشته روی پایاننامهش کار میکرده
عزیزم گوش کن، دارم میبینم
که داری از کوره در میری
من وقتی عصبی میشم، این ذکرها رو تکرار میکنم
مامان، من ذکر و ورد لازم ندارم
اونها واقعاً... من الکس رو لازم دارم
مامان
چرا پیش خانوادهی خودش نمیمونه؟
عزیزم، دوستپسرِ جدیدت خیلی فداکار به نظر میرسه
هیس، هیس! ساکت شو، باشه؟
هیس، مامان. هنوز رسمی نشده
چی؟ وایستا، یعنی اون دوستپسرت نیست؟
نه، فقط هنوز
هنوز اون کلمه رو به زبون نمیاریم
هنوز اسمی روش نذاشتیم
کیتی، متأسفم
ولی این «دوستِ پسرِ خاصِ جدیدت» نمیتونه اینجا بمونه
جدی میگی؟ آره، جدی
نمیخوای من خوشحال باشم؟
نه، موضوع این نیست. اینطور نیست عزیزم
نه، تو میخوای منم مثل خودت تنها و بدبخت باشم
اصلاً تو کل روز غیر از چک کردنِ فیسبوکِ «ایولین» چیکار میکنی؟
(موسیقی ملایم ضربی)
واقعاً ببخشید که تو این وضعیت قرارتون دادیم. من میتونم برم «لانگ بیچ»
اشکالی نداره. لانگ بیچ؟
مگه لانگ بیچ چی هست؟ اونجا دوست و آشنا دارم
نه، ببین، اگه اون نمیتونه بمونه، منم میرم
میریم خونهی بابا و ایولین میمونیم
بسه دیگه
خیلی خب، باشه
هردوتون میتونید بمونید. ممنون
از اون کلوچهها باز هم داری؟
(صدای میومیوِ تلما)
(صدای تخت)
واقعاً؟ واقعاً که بچهها
چرا کیمونوی مامانم رو پوشیدی؟
فکر کردم برای مهمونهاست. (میخندد) چیه مگه؟
هِی، یه سوال
مامانت همیشه اجازه میده پسرا اینجا شب بمونن؟
تا حالا پیش نیومده بود
این دیگه چه خِنگیه؟ اه، حالم بد شد! به اون نگاه نکن
از نیمرخم توی این عکس متنفرم
اگه بخوام باهات روراست باشم
عمراً فکر میکردم اهلِ این شیطنتا باشی
اون جشن فارغالتحصیلی نبود. جشن معرفیِ من به اجتماع بود
اوه، ببخشید، «جشن معرفی». قراره توی تعطیلات ببینیش؟
آره. تو هم میبینیش. عشق سه نفره؟
نه، اه. این داداشمه، «ایلای»
داداشت رو بردی به جشن؟
من مدرسه دخترونه میرفتم
فقط اونایی که خیلی شاخ بودن دوستپسر داشتن
اوکی
تا حالا چندتا دوستدختر داشتی؟
خب، بذار ببینم
یه دانا بود، هممحلهایمون
آنجلا هم بود که اندامش عالی بود
ولی اون گوشتی بود، مثل تو سفت و رو فرم نبود
بعدش هم «اسکای» بود که حدود پنج سال از من
بزرگتر بود. خب دیگه، فهمیدم
خیلی باتجربهای
هِی، من که اولین دوستپسرت نیستم، هستم؟
پس تو دوستپسرمی؟
باشه، حتماً. میتونی اینطوری صدام کنی
صبح بخیر عزیزم. صبحونهی موردعلاقهت رو درست کردم
صبح بخیر. اون کیمونوی منه
آره، کیتی گفت که میتونم، میتونم
نه نه، مشکلی نیست. ایرادی نداره
خودش کجاست؟
با مورتی رفته «برانچ» بخوره
به من چیزی نگفت. چرا تو باهاش نرفتی؟
باید خواب نازم رو میکردم
اینا همون پنکیکهای لیمو و ریکوتای معروفته؟
معروف؟ آره
یه بار کیتی سعی کرد درستشون کنه
بعد از اولین جلسه درسمون. واقعاً؟ اون آشپزی بلده؟
خب، مجبور شدیم تابه رو بندازیم دور
خب، دیگه کدوم یکی از غذاهای منو درست میکنه؟
راستش، من تمام کارهای آشپزی رو انجام میدم
واقعاً؟ تخصصت چیه؟
یه «آروز کن پویو»ی (مرغ و برنج) مشتی درست میکنم
تحسینبرانگیزه
(صدای نامفهوم گفتگوی مردم)
خب، فقط یه ترم دیگه داری. برنامهت چیه؟
خب، هنوز دارم بهش فکر میکنم
ولی امتحانِ روانشناسیِ نابهنجارم رو بیست شدم
بدون فوقلیسانس، اینا به هیچ دردی نمیخوره
در ضمن، الان دیگه دوستپسر دارم
No comments yet. Be the first to leave one.