200 baris pertama.
بین اواخر قرن 18 و اواسط قرن 19
یک سری درگیری ها در اروپا وجود داشت
بسیاری از انها یک وجه مشترک داشتند:
تنش میان رژیم قدیم و جدید.
این داسنان بر اساس حوادث و شخصیت های واقعی است.
این جهان دائما درحال تغییره.متوقف نمیشه.
بعضی وقتا،به نظر،غیر قابل تغییره
پیش چشمامون
این چیزی بیشتر از یه معجزه نیست.
.زیر اون سطح دائما در حال تغییره
من و برادرم میگوئل جوکین در همین دنیای در حال تغییر زندگی میکنیم,
ولی ما با روشای مختلفی باهاش مقابله کردیم
سالها گذشت و جوکین اولین کسی بود که مرد.
بعدش پدرمون مرد
از اونجایی که در گورستان التزو اتاق های کمی وجود داشت,
مجبور بودم استخوانهای برادر کوچکترم رو بردارم...
تا اتاقی رو برای اقامت پدرمون درست کنم
چیه؟
هیچی نیست.
قبر خالی بود.
استخوانهای برادرم ناپدید شده بود...
همون حینی که دنیا در حال تغییر بود
اونا رو بلعیده بود
فصل اول:تبعید مارتین.
ماریا کجاست؟
چی؟
داره میاد؟
نمیدونم.
چرا؟
فقط از رو کنجکاوی
ببین!
یه توله گرگ.
کجا داری میری؟
نکن!
بپا،مارتین
مادرش باید همین نزدیکیا باشه.
مارتین...
حب،منکه رفتم
ممنون.
گرگ ها.
اونا برای اینکه دنبال مردا کنن...
از کوه پایین میان.
خبرای بدیه.
ماریا...
اینقدر بیرون پنجره رو نگاه نکن برگرد سرکارت
سربازا.
سنت گرایان ،فکر کنم.
زودباشین،بریم
ساکت!
اول گوشت،بعد بقیش
دارن نزدیک میشن.
جوکین.
مارتین!
بیاین پایین!
من واسه کار کشاورزی بهشون نیاز دارم
وگرنه،از گرسنگی میمیریم.
همه کشاورزا همینو میگن؟
ما از همه مقررات حمایت میکنیم,
ولی وقتی جنگ میشه ، هیچ کس نمیخواد کاری کنه.
ترجیح میدین بقیه اینکارو بکنن.
چرا از همشون میخوای دفاع کنن
اگه بعدا هیچ مردی نباشه که از اینا محافظت کنه چی؟
یکی از اونارو برمیداریم.
انتخاب کن.
هوکین،تو بمون.
چرا من؟
چی داری میگی؟
گفتم،هوکین بمونه.
چرا من باید برم؟
شنیدی که. یکی از شماها باید برین.
ولی چرا من؟ -چون من گفتم.
خیلی خب،اونیکی رو میبریم.
من حوصله دردسر بیشتر تو جبهه رو ندارم.
صبر کن،صبر کن
نه.
من میرم.
نگران نباش..
زود برمیگردم
و وقتی برگشتم،هردوتامون مزرعه رو اداره میکنیم.
باشه؟
پدر همیشه این اطراف نمیمونه.
موفق باشی.
هرچی ازشون میخواین بردارین
اون از التزوعه.
نیوز،دختری از اویربید
مخفیانه با جاکینتو از ارکس دیده شده.
کل التزو قبل از شوهرش فهمیدن.
تصورشو بکن بارد حتی داره یه شعر موزیکالی براشون مینویسه
خدایا،بیخودی وقتشو تلف میکنه.
دیگه چی؟
فکر کردم میدونی...
برادرت جوکین با ماریاست.
زیاد خبر نداشتم.
اوه...خب اونا دارن نامزد میکنن.
مثل اینکه جدی شده چیزایی که میگن اونا زنگ عروسیشونم شنیدن
چی؟
فکر کردم میدونستی.
ما کارمونو خوب انجام میدیم.
ولی تا پیروزی و اتمام جنگ هنوز زیاد باقی مونده.
هنوز ریسک از دست دادن حقموقمون ادامه داره.
از اونجایی که اخیرا برنده جنگ ها بودین...
ژنرال تصمیم گرفته به خانه های باقی مونده ها کمک مالی کنه.
دوهفته مرخصی برای پیوستن به خوانوادتون و کمکتون برای برداشت محصول .
انتونیو،جوکین خونست؟
اره،اونجاست.
چند شب دیگه قراره بمونی؟
چهارده شب ،فکر کنم
بیلبادو
همه دارن زندگیشونو میکنن،اونوقت ما اینجاییم.
هی،فرنالدو..
فهمیدی ما اینجا چه غلطی میکنیم؟
منظورت چیه؟
برای چی میجنگیم؟
بزار باهات روراست باشم،
به همه این چیزا کمتر اهمیت میدم.
وقتی تموم بشه،میخوام برم..
کجا؟
امریکا.
امریکا؟
نمیتونم دستمو تکون بدم.
نگران نباش،بعدا میتونی.
و اگه نتونستم؟
جنگ تموم شد.
وقتشه بریم خونه.
فصل دوم:مارتین و غول
سه سال بعد
40 اگه نمیتونن!
40 اگه نمیتونن.
40 نمیتونن
41 اگه میتونن.
42 و نیم اگه نمیتونن.
اون یه نفره.
42 و نیم نمیتونن.
من بردم.
بهم کار بده ،منم بدهیتو فراموش میکنم.
چی؟
اگه بهم کار بدی ،هیچی بهم بدهکار نمیشی.
فکرکردی با هالو طرفی؟
نیازی ندارم
بعدی.
از کجا اومده؟
از التزو؟
باید خیلی بزرگ باشه.
و قوی _خیلی قوی.
هیچکسی اونجا نیست؟
اون مارتین از ایپنتزا_زهر نیست؟ -بله،خودشه
اون نمرده؟
مارتین، از ایپنتزا_زهر
پدر،پدر!
برادرت اینجاست.
خوردن با یه دست راحته؟
الان.
بهش عادت کردم.
چرا تا حالا نیمدی خونه؟
جنگ سه سال پیش تموم شد.
کارای زیادی داشتم که بکنم..
میتونم یکم.بیشتر داشته باشم؟
خیلی زیاد نمونده
اگه تصمیم داری بمونی،باید وزنتو زیاد کنی.
نمیمونم.
با یه دونه بازو، نمبشه زیاد تو مزرعه کار کرد.
درباره فرصت کسب و کار تو امریکا شنیدم.
ولی برای قایق به پول نیاز دارم.
ببین،نمیدونم انتظار داری چی پیدا کنی،
ولی هیچ پولی اینجا نیست..
نمیتونی بهم مساعده بدی؟
زیاد نه..
گفتم.هیچ پولی نیست.
لطفا ،پدر! نه
هوکین،شروع نکن
برش دار!
چیکار میکنی؟
گفتی بین دوتامون اینو اداره میکنیم.
من؟من اینو گفتم؟
اره،اره تو گفتی
ولش کن.
برمیگردم و دوتامون مزرعه رو اداره میکنیم.
من منتظرت بودم!
همه چی عوض میشه،هوکین
چرا؟
چرا باید عوض بشن؟
تو باید عوض شده باشی من مسئولیت اینجارو به دوش گرفتم
مثل قبلا.
شب خوش،انتونیو، چی باعث شد بیای اینجا؟
این برای توعه، به عنوان یه نشانه خوب
ما امسال حتی گوشت نداشتیم..
حالا این برای چیه؟
پسرم مارتین برگشته.
واقعا؟اون زندست؟
چه خبر خوبی!
میتونه تو کار مزرعه بهت کمک کنه.
اون نمیتونه بازوی راستشو حرکت بده ،پس نمیخواد زیاد ازش استفاده کنه
ازم پول خواست که بره امریکا.
منو معذور بدون...
من پول نخواستم.
من فقط میخوام بخشی از اجاره رو بهم ببخشی
این شبیه همون پول خواستنه.
زمین فقیره،خاک خشکه
اگه مارتین باهامون بمونه،یه دهن بیشتر برای غذا اضافه میشه:/
خدایا،انتونیو ،این از من یه ادم پست و رذل میسازه.
No comments yet. Be the first to leave one.