200 baris pertama.
دو راهِب
کارگردان: خوان باستیلو اُرو
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema
شیطان رو از خونۀ خدا دور کنید!
شیطان رو...
از خونۀ خدا دور کنید.
شیطان رو
از خونۀ
خدا
دور کنید.
شیطان رو از خونۀ خدا دور کنید.
پدر...
برادر بینوامون که توسطِ شیطان تسخیر شده
آروم گرفته.
دست از کفر گویی کشیده و کتابِ دعاش رو درخواست کرده.
باید خدا رو شکر کنیم،
که کشیش خاویر رو از چنگِ شیطان نجات داده.
وقتشه که روحش رو بازپس بگیره. کشیشِ جدید رو بفرستید.
کشیشِ جدید به تنهایی میتونه کارِش رو بکنه.
به اتاقِ کشیش خاویر برو، برادر سِرواندو.
اون ساعتهاست که توسط شیطان تسخیر شده و هذیون میگفته.
برادر، از شیواییِ وسوسهانگیزی که ایمانِ آتشین به تو بخشیده بهره ببر.
روح سرکش اون رو به تو میسپریم.
آروم گرفته.
توی این مدت فقط گریه میکرده و دعاهاش رو میخونده.
برادر خاویر.
لعنت به تو!
هر وقت دوباره آروم شد، بهم خبر بدید.
اون مرد کیه؟
قبلاً بینمون نبود.
کشیش سِرواندو به تازگی از یه انجمنِ منحل شده به اینجا اومده.
همۀ برادرهایِ اونجا، به جاهای مختلفی فرستاده شدن.
کشیش سِرواندو دیگه یکی از ماهاست.
کجا میری برادر؟
وایسا.
خوان!
سخته که من رو با این سر و وضع بشناسی، مگه نه؟
خاویر!
این توهین به مقدّساته!
این کار شیطانه!
این کار شیطانه!
کشیش خاویر!
پسرم.
من رو ببخش پدر.
گناهانم رو ببخش. احساسِ بیماری میکنم.
پسرم، چه چیزی روحت رو آزرده خاطر کرده؟
میخوام اعتراف کنم...
و گناهانم بخشیده بشن.
اول بذار داستانت رو بشنوم پسرم.
شاید لایقِ بخششت باشم پدر.
چون وقتی اون مرد رو توی اتاقم، روبهروی خودم دیدم،
اون هم بعد از اینکه این همه مدت بیهوده دنبالش گشته بودم،
جنون، روحم رو فرا گرفت.
فکر کردم خودِ خدا اون رو فرستاده پیشِ من
تا کاری کنه که قبل از مرگ تقاص کارِش رو پس بده.
حواست باشه پسرم.
تو، نه تنها از یه روشِ ضدّ مقدسات بهش آسیب زدی،
بلکه هنوز هم به قدری مغروری که داری محکومش میکنی!
ما داریم از کشیش سِرواندو صحبت میکنیم.
یکی از پرهیزگارترین و مشتاقترین پسرانِ خدا.
شاید شیطان کاری کرد تا اون رو به چشمِ دشمن ببینی.
نه پدر، نه!
من اون رو شناختم، اون هم من رو شناخت.
اون آدم یه زمانی بهترین دوستم در تمامِ دنیا بود.
بعد از اینکه مثل برادر بهش عشق ورزیدم، متوجهِ خیانت بزرگی که در حقم کرده شدم.
ولی دیگه دیر شده بود. جنایتش رو انجام داده بود.
پسرم!
درسته...جنایتش!
به حرفهام گوش بده پدر تا شاید جنونی که باعث شد
بهش آسیب برسونم رو درک کنی.
ادامه بده.
اعترافِ من از زمانی شروع میشه که
خودم رو کاملاً غرق در موسیقی کرده بودم.
در شهر کوچکی که زادگاهم بود.
چقدر تو را میپرستم،
عشقِ عزیزم.
در سپیدهدمِ طلاییِ خورشید،
سرنوشت، قلبِ سردم را به سویِ تو روانه کرد.
تو سپیدهدمی هستی
که در روحم رسوخ میکند.
گُلی از یک رویایِ والا
با رایحۀ نافذش
که پنجرهام را زینت میدهد.
دوباره داری همسایۀ کوچیکمون رو دید میزنی، خاویر؟
نه اینطور نیست مادر.
فقط نوعِ رفتاری که اون آدمهایِ پست باهاش دارن رو نمیتونم تحمل کنم.
من رو احمق فرض نکن.
من از آنیتا برای شورِ تازهای که به زندگیت داده و از ناامیدی خارجت کرده، ممنونم.
آنیتا؟ پس اسمش اینه؟
اسم قشنگیه، مگه نه؟
آنا...
- آخه این ساعتِ شب کجا برم؟ - هر جا که میتونی!
فکر کردی تو کلِ زندگیت برایِ یه هدفِ پوچ، حمایتت کردیم؟
خودشه! برو پیش اون نوازندۀ مسلولِت!
بذار ببینیم اون در ازایِ پناه دادن بهت چه چیزی ازت میخواد!
این مادرمه...
و از الان به بعد مادرِ تو هم هست.
درسته دخترم.
اینجا یه خونۀ واقعی خواهی داشت.
دستهایِ تو این خونه رو پُر از خوشبختی کردن آنیتا.
بذار ببینیم درسهات کاری میکنن با موسیقی هم این کار رو بکنی یا نه.
میخوای امتحان کنی؟
یه عالمه درس خوندم تا بتونم راضیت کنم
و قطعههای گوشنوازت رو بنوازم.
نشونم بده.
«اگر از ماههایِ مِه بپرسی»
«خواهند گفت که سایههایِمان را در کنار یکدیگر دیدهاند.»
من عاشق این شعرم خاویر...
بهخصوص وقتی که تو میخونیش.
خیلی خوبه آنیتا.
حالا میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم.
از اینکه میبینم با همدیگه کار میکنید و بهتون خوش میگذره، لذت میبرم.
شما، زوج دوست داشتنی هستید.
شاید اگه اتاق خوابمون رو اونجا بذاریم، جاش خوب باشه.
خوشت میآد؟
این بیماری رو فراموش کرده بودم.
خیلی وقته که آزارم نداده بود...
از وقتی که تو با شادی و طراوتت اومدی.
یک شبه که نمیتونی درمان بشی.
خودم حالت رو بهتر میکنم. حالا میبینی.
باشه آنیتا.
عشق تو برایِ من سلامتیه، خوشبختیه...همه چیزه!
وقتی که زنم بشی دوباره از نو زندگی میکنم.
خاویر!
خیلی به خودت فشار میآری. میتونی فردا تمومش کنی.
سردبیر میتونه صبر کنه.
میدونی خوابِ کی رو دیدم؟
خوابِ خوان...
به صورتِ کاملاً زنده و سرِ حال.
حضورش رو در مقابلم احساس کردم.
انگار هیچوقت دوستت خوان رو فراموش نکردی.
دیدنِ خوابِ کسی که ازت دوره، نشونۀ اینه که طرف برگشته.
ولی به شکل عجیبی خودش رو نشون داد.
طوری که انگار برگشتنش باعث دردسر میشه.
علیرغم اینکه چقدر آرزو داشتم برگرده.
چیزی نیست، فقط خستهای.
دیگه برو بخواب.
امروز به اندازۀ کافی کار کردی.
فقط یه دقیقۀدیگه.
این بخش تقریباً تمومه.
لطفاً بذار تمومش کنم.
خیلی خب، ولی فقط یه دقیقه.
خاویر.
خوان!
خاویرِ عزیزم!
خوابت رو دیدم و فکر کردم که هنوز هم دارم خواب میبینم.
بهمحض اینکه به شهر رسیدم، به اینجا اومدم.
حتی با اینکه زمان مناسبی نیست اما اول باید از احوالِ تو جویا میشدم.
بعد از این دو سالِ طولانی.
حتی از مادرت خواستم که خبرِ اومدنم رو بهت نده.
تا اومدنم یه غافلگیری بزرگ باشه.
مادر، خوان برگشته.
ماجراجوی خودخواهی که یادش رفت برامون نامه بنویسه.
حالا یه دفعه مثل جِن ظاهر شده.
و همهش همین بود خاویر.
خسته از سرزمینهای عجیب برگشتم...
از سرگردونیها...
و ماجراجوییها.
همۀ کارهایی که میخواستم رو کردم و حالا خستهم.
تمام چیزی که الان میخوام، یه سهم از ویلامه...
دوستیم با تو...
و آرامشی که پولم میتونه ایجاد کنه، هستش.
تو چطور؟
کسی که جلوت هستش همون خاویر سابقه...
با همون رؤیاها...
همون شکستها...
و همون مقدار دارایی.
یه ذره از لحاظ سلامتی وضعم بدتره، اما پر از امیدم.
یکی از دلایل اصلیم برای برگشتن
این بود که کمکت کنم تا استعداد عالیت توی موسیقی رو توسعه بدی.
من الان از قبل پولدارترم.
ازت میخوام که از الان خودت رو وقف موسیقی کنی،
تا به رؤیاهات و عهدِ بزرگت برسی.
ممنونم خوان.
الان به کمکت احتیاج دارم و قبولش میکنم.
این کار میتونه زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتم، برام خوشبختی بیاره.
این دیگه چیه؟ توضیح بده.
در این خوشبختیای که ازش حرف میزنی چیزی به جز موسیقی میبینم.
دارم ازدواج میکنم، خوان!
و میخوام با همسر آیندهم آشنا یشی.
خیلی دلربا نیست؟
واقعاً که همینطوره.
اشتیاقت کاملاً موجّهه.
«میخواهم همیشه مالِ من باشی»
قطعۀ زیباییه خاویِر، شایستۀ آناست.
امشب برمیگردم تا همهش رو بشنوم.
میبینمت خوان.
شنیدم که گفتی امشب برمیگردی.
و فراموش نکن.
خودت میدونی که شبهایِ ما بدون تو لذتبخش نیست.
نزدیک شدنِ زمستون رو احساس میکنم آنیتا.
دوباره خستهم و سرفههام دوباره شروع شده.
تو خیلی سریع بهبود پیدا کردی. نباید شکایت کنی.
یک شبه خوب نمیشی. روحیهت رو حفظ کن.
من خیلی از زمستون میترسم.
میترسم تا بهار زنده نمونم...
تا روزِ ازدواجمون دووم نیارم.
فقط یه بهار سرشار از عشق تو میخوام.
و بعدش، مرگ هر وقت که خواست میتونه بیاد سراغم.
بس کن! بس کن خاویِر! اینجوری حرف نزن!
No comments yet. Be the first to leave one.