200 baris pertama.
پلهها
فکر نکنم بتونم
بچهها، شما بدون من شروع کنید
منم خودمو میرسونم
ایول
آرامش درون
آرامش درون
دماغم میخاره
بالاخره، آرامش درون
حالا چی؟
کای، دوست قدیمی
استاد اوگوی
نبرد ما ۵۰۰ سال پیش تموم شد
خب، حالا برای یه مبارزهی دوباره آمادهام
خیلی طولش دادی
قویتر شدی
سال توی قلمرو ارواح باشی، یه چیزایی یاد میگیری ۵۰۰
من «چیِ» تمام استادهای اینجا رو گرفتم
نه
آره
و بهزودی قدرت تو رو هم مال خودم میکنم
کی میخوای بفهمی؟ هرچی بیشتر بگیری، کمتر داری
با قدرت «چی» تو، بالاخره میتونم به دنیای فانیها برگردم
و ایندفعه دیگه تو نیستی که جلوم رو بگیری
سرنوشت من هیچوقت این نبوده که متوقفت کنم
کس دیگهای رو توی این مسیر قرار دادم
پس پیداش میکنم
و «چی» اون رو هم میگیرم
الان وقت اجرای عدالته
دو تا سینی «عدالت» لطفاً
سه تا. سه تا
با چند تا نون تافو
سوپ نودل تند برای ببری. سس اضافه هم میخوای؟
میخواد کنارش باشه
جدا. جدا
برو جلو، جنگجوی اژدها! تو میتونی
ماشاالله، جنگجوی اژدها
از دره دفاع کن
جنگجوی اژدها
برو، جنگجوی اژدها
از دره دفاع کن
بچهها، باز که فیگور نمایشی نگرفتید؟
مگه حتماً باید هر وقت میایم پایین فیگور بگیریم؟
بچهها، هیچوقت قدرتِ یه «ورود نمایشی» رو دستکم نگیرید
شنیدم بعضی استادها فقط با باز کردن در، مبارزه رو میبرن
ورود نمایشی؟
استاد شیفو
حق با جنگجوی اژدهاست
جدی؟ من داشتم فقط
آره. یعنی، آره. همینطوره
قبل از نبردِ مشتها، نبردِ ذهن شروع میشه
برای همین، ورود نمایشی لازمه
ورود نمایشیِ قشنگی بود. حالا مناسبتش چیه؟
امروز آخرین کلاسمه
آخرین...؟ صبر کن
من اصلاً نمیدونستم مریضی! هرچند یه کم بهنظر میرسیدی که
من مریض نیستم
سالمی. یه کم سالم. راستش خیلی زیاد
آخرین کلاسمه، چون از این به بعد
آموزش شما دست جنگجوی اژدهاست
چی؟
من درس بدم؟ چرا ببری نه؟ اون که همیشه به همه دستور میده
ساکت باش، پو
دیدی چی گفتم؟
ببری جنگجوی اژدها نیست
تویی
بیخیال، اینا «گروه پنج» هستن. من چی میتونم بهشون یاد بدم؟
همیشه چیزی برای یاد گرفتن هست، حتی برای یه استاد
برای نمونه
بذار یه حرکت دیگه بهت نشون بدم
خروج نمایشی
اون دیگه چیه؟
واو! شوخی میکنی؟
کجا رفت؟
استاد
بچهها، اون رفت. خیالی نیست
منتظر دستوراتت هستیم، استاد
تنها چیزی که ممکنه از دست بدی، احترام ماست
یعنی جدی، چقدر مگه میتونه بد باشه؟
خیلی بد
خیلی، خیلی بد
باشه، باشه. بیاید سبک رو عوض کنیم
میمون! ژستِ کوهِ استوار
بله، استاد
ببری، پشتکِ گردبادی
بله، استاد
اوه، نه! آتیش
آتیش! وایسید
ببخشید! تقصیر من بود
لکلک، برو بالا. یعنی پایین! پایین
آخ، این چنگالِ من
افعی و ببری، یه چیزی مثل تکنیکِ سمّیِ ستونِ توتم بزنید
شما دو تا، نیش حشرهی هجومی بزنید
با دم زرد، تنماهی تندِ زنبوری
معذرت میخوام
خسته نباشی، پو
دستکم یه چیز کوچیک یاد گرفتی؟
بله
که تو نمیتونی درس بدی
و معلوم شد که ببری سریع آتیش میگیره
آره، یه فاجعهی تمامعیار بود
خوشحالم که الان جای پو نیستیم
چه بازندهای
شیفو با خودش چی فکر میکرد؟
اوگوی با خودش چی فکر میکرد؟
فکر کنم شنید چی گفتیم
من هیچی نشنیدم
گفت که تو یه بازندهای
منو ببخش، اوگوی
میشه اینقدر اون کار رو نکنی؟
اولین روزِ تدریست چطور بود؟
تحقیرآمیز
شنیدم
کی بهت گفت؟ ببری گفت؟
از میمون و لکلک و مانتیس شنیدم
و بابات و خانم چاو از کادوفروشی
و اون اردکهایی که همین الان از بغلشون رد شدی
ببری هم بهم گفت
اینم گفت که دیگه تکرار نمیشه؟ چون من دیگه بریدم
از تدریس یا تحقیر شدن؟
هردوش! نمیدونم اصلاً چرا فکر کردی من میتونم اون کلاس رو اداره کنم
اوه، میدونستم که نمیتونی
چی؟ یعنی منو گذاشتی تو عمل انجام شده که شکست بخورم؟ چرا؟
اگه فقط کاری رو انجام بدی که از پسش برمیای، هیچوقت از اینی که هستی فراتر نمیری
من نمیخوام فراتر برم! همینجوری که هستم رو دوست دارم
تو هنوز حتی نمیدونی کی هستی
چی داری میگی؟ معلومه که میدونم. من جنگجوی اژدهام
و جنگجوی اژدها دقیقاً یعنی چی؟
یعنی، خب، همینجوری بگردی و مشت و لگد بزنی
از دره دفاع کنی! و اینجور چیزا
مشت و لگد زدن؟
فکر میکنی استاد اوگویِ بزرگ همچین چیزی توی تو دیده بود؟
یه پیشگوییِ ۵۰۰ ساله محقق شد تا تو روزهات رو با حالگیری
و چرخیدن توی شهر و قدّ زدن با خرگوشها بگذرونی؟
آره؟ نه
اوگوی بزرگی رو توی تو دید، پو. برخلاف نظرِ من
خیلی بیشتر از چیزی که خودت توی خودت میبینی
قدرتِ شگفتانگیزی در انتظارته
قدرتی فراتر از هر چیزی که بتونی تصور کنی
واو! اون چی بود؟
اون «چی» بود
واو
«چی» چیه؟
انرژیای که توی تمام موجودات زنده جریان داره
یعنی میگی اگه درس بدم، میتونم از این کارای خفن بکنم؟
نه. دارم میگم اگه تو درس بدی، من وقت میکنم از این کارای خفن بکنم
اوه
استاد شدن در «چی» نیازمند تسلط بر خویشتنه
اوگوی ۳۰ سال تنها توی غار نشست و فقط یه سؤال پرسید
«من کیام؟»
«من کیام؟»
شانس آوردم که پنج دقیقه وقت گیرم اومد قبل از اینکه تو بپری وسط حرفم
پس حالا باید ۳۰ سال تنها توی غار بشینم؟
در نهایت، آره
بعد از اینکه توی تدریس استاد شدی
تدریس؟ عمراً اگه بتونم هیچوقت مثل تو بشم
من سعی ندارم تو رو تبدیل به خودم کنم
دارم سعی میکنم تو رو تبدیل به خودت کنم
منو تبدیل به خودم کنی؟ یه لحظه صبر کن، این اصلاً
چیزی نمونده، شیفو
یه کم دیگه حرفات گیجکننده بشه، میشی اوگویِ بعدی
ببخشید، قصدم بیاحترامی نبود استاد اوگوی. فقط
میذارم به آرامش ابدیت برسی
اینجا دیگه کجاست؟
مزرعهی برادرمه؟
اگه پامو بذارم روت، میمیری؟
بله
دنیای فانیها
شنیدی اوگوی؟ من برگشتم
کای برگشته
کی؟
کای. ژنرال کای
جنگسالارِ بزرگِ تمام چین
قاتلِ یشم. استادِ درد
ممکنه منو بهعنوان «هیولای انتقام» بشناسید
بیوهکن؟
باشه، من قبلاً با اوگوی کار میکردم
اوه، استاد اوگوی
آره، اون یه جنگجوی بزرگ بود
ما اسم استاد اوگوی رو شنیدیم
باشه، باشه، بسه دیگه. ساکت
شاگردای اوگوی رو پیدا کنید و پیش من بیاریدشون
تا وقتی کارم باهاشون تموم بشه، اوگوی
دیگه هیچکس زنده نمیمونه که حتی اسمت رو یادش بیاد
کای داره میاد
من آمادهام
که یه درس حسابی بهت بدم
بهم درس بدی؟ اوه، نه! این «معلم اژدهاست»
آره، چقدرم خوشتیپه
ممنون بابت تعریفتون
نه! لطفاً منو تا سرحد مرگ درس نده
پو؟
اوه، سلام بابا. چه خبر؟
داشتم... میاومدم یه کم آبتنی کنم
باشه. چی شده؟
هیچی
هیچی؟ میام خونه میبینم داری با عروسکهات حموم میکنی
اینا آدمکهای جنگیان
و بهجای نمک حموم، فلفلِ سچوانی ریختی توی آب
سچوانی
No comments yet. Be the first to leave one.