200 baris pertama.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
باشه، بنک. بزن به چاک.
- ببخشید؟ - شنیدی چی گفتم. گمشو بیرون.
نمیفهمم، رئیس. مگه من چی کار کردم؟
کلیدا رو بذار برو کلانتری.
رئیس یه پرونده بهت میده.
- ولی... - جدی میگم. این بحثش نیست.
آه...
اگه این قضیه ربطی به هولتز داره،
ببخشید رئیس، ولی من اصلاً برام مهم نیست اون کیه.
لعنتی، اروین.
تو جوونی.
- اون تو برسلاو یه خداست. - خب...
اگه اون خداست، منم کافرم.
تو احمقی، بنک.
نمیتونیم فقط بگیم یورگن هولتز همون چشمسوزونه؟
مردم پیداش میکنن و تیکشو میکنن. مشکل حل میشه.
بیا، اینو بخور. مغزت به غذا نیاز داره.
مرسی.
برسلاو عاشق چشمسوزونه.
چی داری میگی، رئیس؟
اون فاحشهها، جاکشها و یهودیها رو میکشه.
اون یه قهرمانه که به آب و رنگ اهمیت نمیده.
بازی باشه یا نباشه، این شهر رو تمیز میکنه.
آره.
واسه همین هیچ سرنخی بهمون نرسیده.
شاهد هم نداریم.
تا وقتی هولتز رسماً پرونده رو باز نکنه
و مرگ اون پسر رو بندازه گردن چشمسوزون،
مردم بت سازی میکنن ازش.
باشه.
چهل دقیقه وقت دارم.
شوهرم خونه نیست.
میدونم یورگن چی کار کرده.
نمیدونم چی میگی.
یه پلیس رو کشته.
حالا هر پلیسی تو این شهر میخواد گیرش بندازه.
بهتره من پیداش کنم قبل از اینکه یکی وقتی داره فرار میکنه بهش شلیک کنه.
اون موقع شوهرت میتونه براش یه بیمارستان خوب تو سوییس پیدا کنه.
«پودولسکی»، این اسم زیاد آلمانی نیست، مگه نه؟
لهستانی؟
ها؟
تو مثل یهودیها هستی. ابتدایی، پست و نژاد پست.
به شوهرم زنگ میزنم.
شوهرت چیزی در مورد اینکه من یه گروه تروریستی خطرناک رو نابود کردم نگفت؟
کومونیستها.
میخواستن یه ساختمون دولتی رو بترکونن.
- تبریک میگم. - یه مدال گرفتم.
از خود فوهرر.
قبل یا بعد از اینکه جلوی هیملر رو شوهرم بالا آوردی؟
هیملر گفت: «فرانتس، ما به آدمای مثل تو نیاز داریم.
یادت باشه، میتونی رو من حساب کنی.»
متأثر شدم.
تو این موقعیت، مجبورم به وزارت امور داخلی زنگ بزنم
و بهشون بگم که پسر اوبِرشْتورمبانفوهرر یوهان هولتز
یه دیوونه و بچه بازه.
پنج نفر رو کشته، از جمله یه افسر پلیس تو وظیفه.
جرئت نمیکنی.
وزارت امور داخلی، دفتر رئیس گشتاپو هاینریش هیملر.
چطور میتونم بهتون کمک کنم؟
سلام!
لطفاً قطع کن.
تـرجـمه از مـرتـضـی راکـی
میدونم اون چی کارا میتونه بکنه، ولی...
باورم نمیشه پشت این قتلها باشه.
بیا از کارایی که میتونه بکنه شروع کنیم.
تو برلین چی شد؟
یه گوزنه.
- یه نمونه درست و حسابی. - حدود ۲۰۰ کیلو.
شاخای قشنگی داره.
عالیه واسه بالای شومینه.
مم.
بابا، میتونم؟
به مامانت قول دادم که تو شلیک نکنی.
بهش نمیگم.
بذار شلیک کنه.
یوهان،
پسر باید مرد بشه.
باشه.
از این فاصله نمیتونی خطا کنی.
خودتو با هدف تنظیم کن.
زانوهاتو یه کم خم کن. حواست به لگد تفنگ باشه، یادته چی گفتم.
سرتو صاف نگه دار.
دست چپ زیر تفنگ. آرنج بالا...
باید گوش کنی تا حرفم تموم شه.
رو آرنجت تمرکز کن. باید زاویه درست رو نگه داری.
پسر، خیلی استرسی شدی.
حتماً شلوارتو خراب کردی.
برمیگردیم، تموم شد.
- به مامان نگو. - باشه.
یورگن.
پرتزل.
بیا اینجا. بیا پرتزل، بیا.
بیا.
پرتزل. پرتزل!
بیا اینجا.
پرتزل.
پرتزل!
بیا اینجا.
بیا دیگه!
چرا اینقدر طول کشید؟
- اوه، چطور بود؟ - عالی.
بابا گذاشت شلیک کنم.
واقعاً؟
به هر حال خطا کرد.
ولی من گردن یه کبک رو پیچوندم.
خودتو تمیز کن و لباس عوض کن.
اون ده سالشه، یوهان.
خواهش میکنم، اون گوزن عملاً مُرده بود. شلیک بی خطری بود.
میدونی این موضوع نیست.
اون گوشهگیره، هیچ دوستی نداره، کسی تو مدرسه باهاش حرف نمیزنه.
حتی پرتزل ازش میترسه. فکر میکنی این مشکلاتشو حل میکنه؟
پسر من هیچ مشکلی نداره.
من ازش یه مرد میسازم، چه تو خوشت بیاد چه نیاد.
- مدرسه چطور بود؟ - خوب.
- امروز اردو باغ وحش بود؟ - آره.
- خب... چطور بود؟ - خوب.
هیتلر میخواد
بعد انتخابات ارتش ملی رو بازسازی کنه.
وزارت دفاع مهمتر میشه،
ولی حس میکنم جای من تو امور داخلیه.
یکی باید یه کاری برای این یهودیها بکنه.
دیگه وقتشه.
یورگن.
نه، نه.
اشکالی نداره. پرتزل خوشحال میشه.
مرسی، نینا.
پرتزل!
پرتزل؟
پرتزل!
نینا! دارم با خانوم میرم خرید.
برگرد آشپزخونه و ظرفا رو بشور.
یه دقیقه دیگه، مامان!
مامانش هنوز دنبالشه.
جنازه رو قایم کردی.
یورگن مریضه.
هیچ مرکز اصلاحی نمیتونه کمکش کنه.
بعد اون، یوهان قبول کرد یورگن درمان بشه.
یه جایی خوندم درباره یه دکتر باهوش.
اینجوری بود که اومدیم برسلاو.
حالش چی؟
بهتر شد؟
درمانو دوست داشت.
اینگا آیسمن تنها کسی بود که بهش گوش میداد.
کتاب ناحوم
پس چرا فرار کرد؟
این چیه؟
نمیدونم.
پلیس چشمسوزونو گرفت!
باورم نمیشه.
یه مظنون دارم. میخوام تحقیق کنم.
عالیه.
کیه؟
یورگن هولتز.
اگه شوخیه، اصلاً بامزه نیست.
ده سال پیش، یه به بچه شلیک کرد، و هولتز قضیه رو لاپوشونی کرد.
جالبه، ولی من ربطشو نمیفهمم.
هولتزها اونو از دنیا قایم کردن، ولی اون شروع کرد به فرار کردن.
اون داره تیکههای روزنامه درباره چشمسوزون جمع میکنه.
- دو هفته هست که برنگشته خونه. - شاید اتفاقی باشه.
رو دستش اگزما داره، دقیقاً مثل چیزی که مولر گفت،
همون بچهبازی که از حمله جون سالم به در برد.
نگفتی کار چشمسوزون نیست؟
آدمای هولتز مولر رو کشتن و جنازشو انداختن سردخونه شهر.
هولتز آخرین شاهد زنده رو حذف کرد.
همه چی نشون میده یورگن هولتز همون چشمسوزونه.
فقط سرنخ و گمانهزنی.
اگه قراره قبل بازنشستگی کارمو به خطر بندازم،
مدرک محکمهپسند میخوام.
مدرک داریم وقتی گیرش بندازم و بازجویی کنم.
پس برو دنبالش. من هیچی نمیدونم.
رواندرمانش میگه اون از روی نفرت از خودش میکشه.
میدونه حالش اونو از جامعه جدا کرده.
آدمای شبیه خودشو تنبیه میکنه،
و تا یکی جلوشو نگیره، قتل رو متوقف نمیکنه.
گیرش میارم.
و برام مهم نیست خانوادش چه جایگاهی دارن.
واقعاً؟ کِی اینقدر سرسخت شدی؟
چندی پیش، برادرزاده کمونیستتو غیرقانونی آزاد کردی.
حالا فکر کن یه پدر برای نجات پسرش چی کارا میتونه بکنه...
برای نجات پسرش.
این فقط درباره تو یا من نیست.
درباره آینده کل واحد ماست.
میدونیم شب ۱۳ ژوئن اینجا بود.
بعدش پیداش شد؟
واقعاً نمیدونم. از رودولف بپرس.
تـرجـمه از مـرتـضـی راکـی
هم...
یه همچین خوشگلی رو یادم میموند.
اگه جایی برای خوابیدن نداشتی، کجا میرفتی؟
سادهست.
خوابگاه اتر.
یعنی چی؟
زیرزمین قدیمی کارخونه آبجوسازی بکر.
چی شده، رئیس؟
تو ماشین منتظر باش.
شب بخیر.
هوپتاشتومفوهرر کلاوس انته، اگه درست یادم باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.