200 baris pertama.
keiivaan ترجمه و زیرنویس
,خب ما صندلیهای کنار راهرو داریم
.یکی دوتا مشروب داریم, و به فرودگاه میرسیم
.ضمنا, هیچکدوم از ما یک کلمه هم ایتالیلیی بلد نیست
خب این آدم فکر میکنه که میتونه
چمدونهاشو پیدا کنه اگه .پیگ لاتین" صحبت کنه" --نوعی بازی با کلمات--
.آره, درسته "گفتم "دنبال کیفم میگردم
.ولی کلمات بصورت پیگ لاتین از دهنم بیرون اومد
.اون خیلی بامزه ست
".گفتم " دیگه تموم شد. من دیگه کشور رو ترک نمیکنم
جول" حتی نمیتونه از منطقه" .بالای غرب "منهتن" خارج بشه
حقیقت داره. برای من, تعطیلات عالی
یعنی گرفتن کیک پنیری از "زیبار" هستش
.و حلقه زدن دور روزنامه "تایمز" یکشنبهها
پس هنوز روزنامه تایمز میخونی؟
.کایل" فکر میکنه که تایمز خیلی افت کرده"
.حالا, دلم میخواست طور دیگهای بود
.هیچی نیست بجز یک دستمال زرد بیارزش
ما این دعوا رو از روزی که .همیدیگه رو شناختیم داشتیم
.خب, احتمالا اونجوری بنظر میاد
نه, ما درست زمانی همدیگه رو ملاقات کردیم که هر دو در هیئت
گوگنهایم" شایستگیهای روزنامه" .نیویورک تایمز رو مناظره میکردیم
"و من گفتم, "این دختر همه چیز-دان کیه؟
"و فکر کردم, "این آدم پرافاده کیه؟
بهرحال, بحث پرحرارت ما تا سر یک .شیشه شراب "مرلو" ادامه یافت
,بزار اینجوری بگم که قسمتهای بحثکننده متوقف شدن .ولی قسمتهای حرارتی به کارشون ادامه دادن
اوکی
,برای روزهای بهتر یا بدتر .از اون ببعد ما باهم بودیم
احتمالا برای بدتر , درسته؟
.اوه, قطعا برای بدتر .خیلی افتضاحه
,"خب, جول, "مولی شما دوتا چطور ملاقات کردین؟
.اوه, پسر .اون داستانش طولانیه. آره
.اوه, ما دقت داریم .گارسون! شراب بیشتر
.خب, یه جور داستان کمدی عاشقانۀ چرند هستش
.درسته .درسته
جداً؟ چطور مگه؟
خب, جول یه جورایی آدم نقش اول .کمدی رمانتیک هستش
.اون خوش تیپه, ولی نه بصورت تهدیدکننده
.آره, میتونم اونو ببینم
.بطور مبهم ولی نه آشکار یهودیه
.حق با توئه .اون به قدر کفایت یهودیه
و مولی هم یه جور دختر بانمک, دستوپا چلفتیه
,که بعضی اوقات دیوونهت میکنه
.ولی چارهای جز عاشق شدنش نداری
.گناهکارم
.خب. پس ما شخصیتهای اصلی رو داریم .نه هنوز
یک شخصیت دیگه وجود داره که .به اندزه ما دوتا مهمه
.شهر نیویورک
!آه
پس شهر نیویورک مثل یک شخصیت دیگه هستش؟
بله
,خب اگه یک فیلم درباره رابطه شما بسازن
احتمالا با فیلمبرداری هوایی .از آسمان منهتن شروع میشه
دقیقا
"من توی یک اتاق زیرشیروانی در خیابان "برادوی ,و خیابان هشتادوششم زندگی میکردم
."و در اون زمان یک دوستدختر داشتم, به اسم "تیفنی
.اون در صنعت مُد کار میکرد
.خیلی مرتب بود .یک موی نامرتب هم نداشت
..ولی یک چیز سرد دربارهش وجود داشت
.هی, تو
هی
.دوستت دارم
.و روحیهات رو تحسین میکنم
ممنونم
,و داشتم تازه با یک جدایی کنار میاومدم
خب نزدیکترین چیز به یک دوستپسر .که تا حالا داشتم سگم, "چارلی",بوده
!سلام, خوشتیپ
.من کلاً مثل تیفنی مرتب نبودم
,درواقع, همونطور که جول قبلا گفت .من یک دستوپا چلفتی بودم
اوه
.دستوپاچلفتی برای تو تخفیف قرنه
!اوه, نه
!اوه, نه
!اوه
آه
,ببینید, نیویورک چنان اهمیتی در زندگی ما داره
.که تقریبا مثل یکه شخصیت دیگه در داستان ماست
.درسته. تو اونو قبلا گفتی
من واقعا نیاز به یک زندگی عشقی رو حس نمیکردم, میدونید؟
.درواقع, نیویورک برای من تقریبا مثل یک دوستپسر بود
.اوه, درست
.خیلی خوبه - عالی -
.خیلی عالیه .خیلی باحاله
از همه مهمتر, من یک مغازه کوچیک آبنبات ."داشتم, به اسم "آپر سوییت ساید
,داشتم توی رویام زندگی میکردم صاحب مغازهای بودم که
,دلانگیز و دوست داشتنی بود .و غیرممکن بود که ازش خوشت نیاد
شما تا حالا زندگی نکردین تا زمانیکه .بستنی خامهای کارامل منو مزه نکرده باشین
!اونا بهتراز سکس هستن
,اگه تو هم مثل ما به این مدت ازدواج کرده بودی
.گُه میخوردی بهتراز سکس بود
فقط در نیویورک, درسته؟
.بهرحال, عجلهای برای ملاقات یکنفر تازه نداشتم
.عمده نگرانی من سعی برای چرخوندن مغازه بود
اینهمه ماما و بابا با این
کمپانیهای بیچشم و روی شیطانی .مثل "سیاسآر" از کار بیکار شدن --شرکت دستگاههای آبنبات و تحقیقات--
.یک لحظه صبرکن
درسته
.من توی سیاسآر یک مدیر بودم
!من آدم بد بودم
.من خودمو بعنوان یک چماقبدست شرکتی نمیدیدم
من فکر میکردم که یک آدم خوبی هستم .با یک شغل خوب
,اون رفت پایین منو بخوره .و من توی یک ثانیه ارضا شدم
."صبح بخیر, "ملانی
.اوه, رئیس من اینجاست .بعدا بهت زنگ میزنم. خداحافظ, پدر
,من اونجا همه چیز داشتم, دفتر دونبش
.حساب برای هزینهها, دوستدختر سکسی
.احساس میکردم که آمادهام که قدم بعدی رو بردارم
!باب", دوست صمیمی من"
!جول, بهترین رفیقم
,حدس بزن چی؟ بعداز سالها ملاقات با تیفنی
.نهایتا ازش سئوالو میپرسم
واو. پس حدس میزنم نهایتا داری .با اون مسائل تعهدی کنار میایی
.آره, من حتی واسش انگشتر و همه چی خریدم
.فوقالعاده چون تا حالا
تنها چیزی که میخواستی بهش تعهد کنی
.مسائل تعهدی بود
.حقیقت داره
.من واست خوشحالم, رفیق
.ممنونم, مرد
!هی, بگیر
!گرفتش
!اون یک توپ فوتبال داره !سریع فکر کن
!بوم! بوم! درست اونجا !افتاد و مُرد
!برو دور! برو دورتر
!لعنت خدا, باب
!جول !اوه, خدایا
!دستمو بگیر - !منو بکش بالا -
!دستمو بگیر .هی, جول
جول؟
چی میخوای, "تروور"؟
."تبریک بخا طر گیردادن به حساب "دیکرکر
.آره, درسته, حتما
آماده ملاقات بزرگ با "رولند" هستی؟
ازتون متنفر میشوم اگه مثل بار آخری .همه چی رو خراب کنید
.پس من الان برای ترفیع بزرگ توی نوبتم
.نه تو
خیلی مسخره ست, ها؟
.جول؟ یه ذره کمک اینجا, رفیق ...اوه, جول
دوستدخترت تیفنی الان خونه ست؟
آره, باید باشه. چرا؟
.همینجوری
...چی
بنظر میاد این یارو تروور تلاش میکنه
.با دوستدختر تو روهم بریزه
.خب, با احترام, باهات موافقم
ولی در اونموقع بنظر میرسید اون فقط
داره یه کاندوم از کاسه پلاستیکی برمیداره
.و میره که دوستدختر منو ملاقات کنه
,خب, همونطوریکه همه میدونید ما ساختوساز رو امروز شروع میکنیم
روی ماشین آبنبات بعدی .و فروشگاه بزرگ تحقیقاتی
,اولین رسم تجارت .شناخت رقباست
آیا مغازه آبنبات دیگهای این نزدیکیا هست
که ما باید دربارهاش بدونیم؟
تنها یکی که ما پیدا کردیم فقط این مغازۀ خیلی کوچیک
.آبنبات فروشیه که اونور خیابان از محل ما قرار داره
.اسمش "آپر سوییت ساید, انوایسی" هستش
چه اسم بیمعنی برای یک مغازه, هان؟
.خیلی احمقانه ست
.نه, فکر میکنم نوعی زیرکانه ست .من خوشم میاد
اون چی بود, جول؟
.هیچی, قربان
.اون 100000 دلار میشه
.شوخی کردم .همهاش مجانیه
.اوه, من مغازۀ کوچولوی خودمو دوست دارم, واندا
,این چیزیه که همیشه آرزشو داشتم
.از وقتیکه یک دختر کوچولو بودم
.و اون هیچوقت هیچ جا نمیره
.هیچی اونو هیچوقت تهدید نمیکنه
.اوه, نه چیه؟
اونا دارن ماشینهای آبنبات و فروشگاه تحقیقاتی میسازن
.درست روبروی ما اونور خیابون
!اوه, خدای من !اونا مارو از کار بیکار میکنن
.این ماجرا رو کاملا تغییر میده
.تو شوخی نمیکردی .داستان تو مثل یک فیلم چرند میمونه
.میدونم. فقط فرقش اینه که فیلم نیست
.زندگی واقعی ماست
خب با این فروشگاه بزرگ که اونور خیابون ساخته میشه
.من رفتم که حسابدارم رو ببینم
.سلام, مولی - .سلام, آقای فلپز
.اوه, لطفا .دوستان من, منو "اگبرت" صدا میزنن
.پس نباید دوستان زیاد خوبی باشن
.نه, اون فقط اسم نه .اگبرت یا اگمن برای اختصار
,آره میدونم. یه جورایی اسم بیخودیه ولی چیکار میتونی بکنی؟
.چطوره یه نگاهی به اون اسناد بندازیم
.بله, لطفا - .درسته -
خب, مولی, زندگی عشقیات چطوره؟
داری توی "لا ویدا لوکا" زندگی میکنی؟ --در اسپانیایی یعنی زندگی دیوانهوار--
اووم, خب, نه زیاد, اگمن. من گمان میکنم
.شنیدی که من و فرانک از هم جدا شدیم
.شنیدم. آره
دربارۀ طلاقت شنیدم. متاسفم
.عذرت قبول
.من...فقط یکی از اون چیزاست
.ما چیزهای متفاوت میخواستیم
,من یک خونواده میخواستم, تا مستقر بشم .و یک زندگی مشترک شروع کنم
و اون چی میخواست؟ - کی میتونه بگه؟ -
.گمان کنم باید از برادرم بپرسی
اوه
اون اینجاست؟ میتونم ازش بپرسم؟
.آره. کیث
No comments yet. Be the first to leave one.