200 baris pertama.
...واضح ترین خاطرات من
مربوط به روزهایی هستن که زندگی من عوض شد...
...یادمه که وقتی به این زمین اومده بودم
برای اولین بار ، خورشید رو... روی صورتم احساس می کردم
وای خدای من ! جاناتان
یه پسربچه اس
وایسا مارتا
صدای والدینم رو می شنیدم
میای پیش ما؟
مادرم منو بزرگترین سورپرایزشون صدا می کرد
و پسر ، سورپرایزها زیاد بودن
اسمالویل دوست داشتنی رو یادم میاد
مردم جامعه اونجا
اینکه چطور چیزهای کوچک ارزش زیادی داشتن
و فکر می کردم که تا ابد اونجا زندگی می کنم
بابا؟- جاناتان-
بابا- ! جاناتان-
! بابا . پاشو یکی به 911 زنگ بزنه
ولی مرگ پدرم منو در مسیر متفاوتی قرار داد
آخرش به متروپلیس اومدم
که چیزی بشم که قرار بود بشم
بیا دوست من
ممنونم چه لباس باحالیه
مرسی ! مامانم برام درستش کرده
...ولی روشن ترین خاطره ام در بین اینا
روزی بود که اونو دیدم...
ماها که اینجا هستیم ...مورد اعتمادترین دوستانی هستیم
که مردم متروپلیس دارن...
یادت باشه- بله آقا-
پیش لین باش اون کار رو یادت میده
لین ، آقا؟
کی گفت کراوات بزنی؟
بزار حدس بزنم. لومبارد؟ اونو بیخیال
ولی با این حال ،میتونه برای بازی تیم شهاب ها صندلی خوب گیر بیاره
از بیسبال خوشت میاد؟- البته-
کی هست که از ورزش آمریکایی ها خوشش نیاد ، خانم لین؟
لویس بگو
اسمت چی بود؟
کنت کلارک کنت
اوه
ببخشید
تا حالا یک کلارک ندیده بودم
منم تا حالا یک لویس ندیده بودم
مرسی- ...در واقع یک معلم کلاس اول
داشتم که اسمش لویس هانیگان بود...
پس از نظر فنی ...از نظر فنی
میشی دومی...
ما عاشق هم شدیم
به لویس گفتم که واقعا کی بودم
گفتم از کجا اومدم
ازدواج کردیم
اولین خونه مون رو گرفتیم
دوقلوها اومدن
هیچ برادرایی اندازه اونا با هم تفاوت نداشتند
! نگاه کن
کار ما با جاناتان راحت بود
همیشه خوشحال بود همیشه می خندید
آفرین عزیز
اوضاع با جردن بیشتر چالش برانگیز بود
جردن؟ بسه- عصبانیت ، وحشت شبانه-
یک سال پیش مشخص شد که به بیماری اختلال اضطراب اجتماعی مبتلاست
و خیلی ناگهانی به اینجا رسیدم
تو متروپلیس زندگی می کنم دارم 2 پسر نوجوان رو بزرگ می کنم
با مشهورترین روزنامه نگار جهان ازدواج کردم
میخوام دنیا رو برای عزیزانم جای امن تری کنم
! اینجا
هی
چقدر مونده تا به نقطه اوجش برسه؟
چند دقیقه دیگه- باران رادیواکتیو چی؟-
تا متروپلیس میره
! زود باش ، سوپرمن
مبدل حرارت از کار افتاده
محفظه آب لعنتی کجاست؟
با نفس سرمازای خودش ، نمیتونه درستش کنه
میخوایم آب به محفظه راکتور برگرده
و گرنه حادثه هسته ای در حد فوکوشیما رخ میده
آب نداره- ! محفظه ها-
داره خنک میشه
سوپرمن و لویس فصل اول - قسمت اول
مترجم: فواره Instagram/thefawareh
مثل نهر صدف بود
برج خنک کننده ، ترک خورده بود
چطور کسی تو نیروگاه چیزی ندیده؟
هنوز نمیدونم
ولی نمیشه اینجا یواشکی چیزی آورد
هر دو ترک کار آدم بوده
همین نگرانم می کنه
اخیرا خیلی خودتو مشغول کار کردی
دخترم مشکلی نداره؟
اون نیست که نگرانشم
ماهی های خاردار دوباره تو راهن
میخواستم جاناتان رو برای ماهیگیری ببرم
شاید این بار جردن رو هم ببرم
درباره تاریخش با لویس صحبت می کنم
شب بخیر ، ژنرال
و کامیون تحویل به ماشینت زد؟
یک کامیون بدون نشان بود؟
یک لحظه صبر می کنی؟
صبح باید نسخه فاستول رو بگیرم
خیلی خب
غذات تو یخچاله
جاناتان خبرایی داره
و از جردن عذرخواهی کن
امروز جلسه اش رو از دست دادی
آره . متاسفی میدونم
خب از کجا میدونی اون کیه؟
بیا تو- تا حالا اونو ندیدی-
هی
چه خبر؟- مامان گفت خبر داری-
الایزا یک لحظه
بله بله
دارم برای پست کوارتربک میرم
برای تیم مدرسه؟- بله-
بله
فکر کنم اولین سال اولی باشم که اینکارو می کنه
و چند تا از سال بالایی ها حسابی قاط زدن
نگران اونا نباش
نگران؟ نه بابا. باحاله باید صورتشون رو می دیدی
بابا
آره. خیلی خب. درسته
سلام الایزا- سلام-
هی. تبریک میگم- ممنونم بابا-
بهت افتخار می کنم- باشه. مرسی-
ببخشید. من برم دیگه- باشه-
هی
! عجب سوپرمن خوبی هستی
سوپرمن خسته کننده اس. من ریدن هستم
عه :(
...ببخشید. من
امروز جلسه مون رو از دست دادم
...برای یک داستانی تو ویچیتا
پرواز برگشت گیرت نمیومد
مامان گفت
خب. دبیرستان فردا شروع میشه
عصبی هستی؟
میدونی طبیعیه که عصبی باشی
منم سال اول برام سخت بود
...تا حالا بهت گفتم که
...وقتی مدیر تیم...
بله. همه با چسب به تراکتور چسبوندنت
زندگی تو اسمالویل یکم متفاوته
و با متروپلیس فرق داره
خیلی خب. آره ...میدونی
اگه چیزی خواستی یا می خواستی صحبت کنی
من اینجام
هی بابا- بله؟-
آهنگ
خیلی خب
تو اخبار دیدمت
الان به خونه رسیدی؟
آره یکم پیش رسیدم
عزیزم. میدونم خیلی مشکل داری
ولی واقعا باید بیشتر سر بزنی
مامان ...میدونی
من نسبت به کل جهان احساس مسئولیت دارم
میدونی که از چه لحاظ میگم
خب. یه مسئولیت بزرگتر هم داری
مسئولیتت به عنوان پدر خانواده
...پسرا باید ببینن که چه مرد قوی ، عاشق
و آسیب پذیری دارن... ...درست همون جوری که
پدرت برای تو بود..
...تا قبل از اینکه خودشون وارد این جهان بشن
زیاد فرصت نداری که باهاشون باشی...
باید پیششون حاضر باشی
سعی می کنم
واقعا سعی می کنم
نمیخوام کسی رو ناامید کنم
...اون
برای بابا همیشه سخت بود؟
...زندگی شما از زندگی ما
خیلی پیچیده تره...
...در ضمن
زندگی در اسمالویل فرق داره... یادته؟
خوبی؟
باید یکم دراز بکشم همین
یکم بخواب ، مامان
عاشقتم
شب بخیر ، عزیزم
شب بخیر
داغ بخور- مرسی-
آبمیوه؟- فکر کنم نمیخوام-
مرسی
یکم کمک میخوای؟
وقتی زیر دوش بودی مامانت زنگ زد و گفت سر بزنیم
میریم پیش مادربزرگ؟- همین الانش هم دیر کردیم-
عالیه ! اسمالویل
جایی که یک بعدظهرش اندازه یک سال می گذره
اونقدرا بد نیست
وای
امروز اینطور لباس می پوشی؟
قشنگ داد می زنه که با مشت بزنید تو صورتم
آره میخوای مثل تو بپوشم؟
مثل جایزه مشارکت انسانی؟
نه ...ولی میشد حداقل یه ویدیو از کانال اصول اولیه
درباره نحوه لباس پوشیدن ببینی...
هر دو بس کنید برین
سرویستون رسدی
دوستتون دارم- دوستت دارم-
موفق باشید بچه ها- ممنونم بابا-
آره
No comments yet. Be the first to leave one.