200 baris pertama.
پانزدهم آگوست , 2007
! تو ! هی , تو
! همونجا وایسا
! فرار نكن ! وایسا
! تو
! هی
! این چیه ؟
! آه ! این صحنه منو یاد قدمیا انداخت
من , آشیا میزوكی برای دلیلی خودمو پسر كردمو
. از امریكا به مدرسه ی پسرونه اوساكا انتقالی گرفتم
دلیل اصلیم دوباره پروندن ورزشكار پرش كاری بود كه بخاطر نجات جون من صدمه دیده بود
. سانو ایزومی
اما با وجود اینكه آسیب سانو كاملاً خوب شده بود
. اون قلبشو روی همه بسته بود و نمیخواست دوباره بپره
واسه همینم من , ناكاتسو , نانبا - سنسی و بقیه ی بچه های خوابگاه شماره 2
در حالیكه از سانو محافظت میكردیم تو فعالیت های مدرسه و همچنین . رقابت هایی كه بین 3 تا خوابگاه صورت میگرفت شركت میكردیم
بعد از مدت كوتاهی , برادرم كه میخواست منو به امریكا برگردونه
. همه چیو به سانو میگه
. خیلی زود بعدش , سانو تصمیم میگیره یكباره دیگه بپره
. بعدش , واسه اینكه بعد از غیبت طولانیش بپذیرنش سانو خیلی تلاش میكنه
اما از طرف دیگه
. من فهمیدم در واقع عاشق سانو شدم
اما چون سانو تونست بپره
. من تصمیم گرفتم به امریكا برگردم چون دیگه به هدفم رسیده بودم
درست موقعی كه داشتم از خوابگاه میرفتم
. ناكاتسو و سانو ازم خواستن بمونم
. بعد تعطیلات تابستونی از راه رسید
. ممنونم
! ممنونم
! یوهو ! یوهو
این چیه ؟
. اینجا دبيرستان اوساكاست كه فقط پسرهاي زيبا میتونن توش ثبت نام كنن . منم تنها كسی هستم كه میتونم عكس این پسرهای خوشگل و بفروشم
علاوه بر این , امروز تنها روزی كه اونا میخوان به مدرسه برگردن
! پس به زودی عكسام ته میكشه
شما دوباره بدونه اجازه ی ما دارید كاسبی میكنید ؟
... این صدا
... هانایاشیكی از دبیرستان شكوفه همراه
! هیباری سه
اِه ؟
چهار نیست ؟
! ساكت شو , كوماری
. آه ! شماها میرید رو مخم
... ماموریت ما به ارمغان آوردن شادی برای تك تك اوناست
! چه نازه
! اِه ؟
! تو خیلی نازی
. اِه ؟ صبر كن
. هی تو ... ایمیلتو بده
. بیا بهم ایمیل هامونو بدیم
. یالا ! بده دیگه
چی شده ؟
! هی
! سنپای
اوه آره ! شماها قبلا این داستانو نشنیدید , درسته ؟
. بیایید ببینیم در هفته ی آخر تعطیلات تابستونی چه اتفاقی افتاد
. در هر حال , بدونه رویدادی همه منو در مدرسه پذیرفتن
. مدل شدم , تو موضوع تقلب ناكاتسو دخالت كردم
. درست همینطوری , من با سانو و بچه های خوابگاه شماره 2 روزهامو میگذروندم
. سانو ركورد رقیبش , كازورازاكا شیكوند و تو مسابقات برنده شد
. فكر میكردم تا ابد این خوشبختی ادامه داره
. اما بالاخره , همه فهمیدن من یه دخترم
. در نتیجه , همشون حس كردن من بهشون خیانت كردم
. اما بخاطر دوستشون , رابطه مون هنوز سر جاشه
. در آخرم , من تصمیم گرفتم برگردم به امریكا
. بعدشم كه , دوستای عزیز اوساكاییم منو بدرقه كردن
چهاردهم فوریه , 2008
! مبارزه ی شكلات ولنتاین
" مسابقه ی پادشاه جذاب ترین ها "
! آره , آره , آره . امروز روز ولنتاین ِ
. خواهش میكنم شكلاتتونو به عنوان هدیه به پسری كه امسال دلتونو دزدیده بدید
! حالا , شركت كننده ها وارد بشن
. تسوباكی , مدیر مدرسه , حالا سخرانیشونو شروع میكنن
برنامه ی امشب
. آخرین جشن ِ امسال این مدرسه اس
. شكلاتاتون رای به حساب میاد
. و نتیجه ی رای ها " پادشاه جذابترین های امسال " رو معلوم میكنه
. خب , شروع میكنیم
. باورم نمیشه تو همچین مسابقه ای شركت كردی
. ساكت باش
! برو بیرون
! از سرام برو اونور
. از همون نگاه اول سرنوشت بود
! سانو - ساما
! آه ؟
! برید كنار
! یه شكلات بسته ای قبول نیست
چطور ممكنه ؟
چطور میتونی عشق منو اینطوری پایمال كنی ؟
! سانو - ساما
. از یه شكارچی فرار غیرممكنه
. تنوجی - ساما
. كانا
! تنوجی
. بیا بریم , كانا
منتظر چی هستی ؟
مگه منو تو با هم دوست نیستیم ؟ هان ؟
اِه ؟ واقعاً ؟
!اِه ؟
بعد از این همه مدت چطور میتونی همچین حرفی بزنی ؟
. پس اینو به سمنتو - كون میدم
! سكیمی هستم
! از قصد كردی
! سكیمن ؟
. سكیمن : به معنای شرمنده اس
! بهت گفتم اسم من سكیمی ِ
! ممنونم
! خیلی خوشحالم
در واقع
به جای همه ی این شكلات ها
تو واقعاً میخواستی فقط از میروكی شكلات بگیری , درسته ؟
. نه بابا
. من شیرینیجات دوست ندارم
. مثله همیشه باحالی
. آه . راستیا , همیشه دلم میخواست اینو ازت بپرسم
كی فهمیدی میزوكی رو دوست داری ؟
هاه ؟
. به تو ربطی نداره
. احمق , خیلی هم به من ربط داره
وقتی برادر میزوكی اومد عاشقش شدی ؟
. نه
... پس
وقتی رفته بودیم دریا فهمیدی ؟
! پس حتماً همون وقتی كه تو ازش خواستی امریكا نره
! نه
. فهمیدن كارهای تو سخت نیست
! سوراخ های دماغت وقتی دروغ میگی باز میشه . باز
! شوخی كردم , دماغ باز
... كه اینطور ... پس , اون موقع بوده
. من نپريدم
... من جلوي تو
. اونم تو صحنه ي مسابقه هنوز نپريدم
... پس
. نرو
! نه , صبر كن
... شاید همون موقع بود كه سانو
چرا جلوشو نگرفتي ؟
! ميزوكي همه كاري واسه تو كرده
! خب كه چي جلوشو ميگرفتم
. اون تصميمشو گرفته بود
. من حق ندارم حرفي بزنم
... اون موقع تو نمیخواستی جلوی میزوكی رو بگیری
هاه ؟
! پس همش بخاطر حرفای من بوده
... اگه جلوشو نمیگرفتی
... میزوكی و من
... میزو
. باید آروم باشم
... الآن موضوع سر
. لحظه ای كه سانو عاشق میزوكی شده
وقتی ترم دوم شروع شد
" اون به میزوكی گفت : " نزار كسی دستشو بندازه دور شونه ات
. منم گفتم : ما كه عاشق و معشوق نیستیم , دیوونه
. احتمالاً اونجا میزوكی واسش مهم بوده
. مثله كارآگاه رفتار میكنم
. نمیتونم 2 ساعت روی همچین معمایی وقت هدر كنم
. كارآگاه مشهور : دفتر ناكاتسو
. اگه اینطوره , حتی لزومی نداره یه كارآگاه مشهور باشم
. برمیگردیم به موضوع
بر اساس تحقیقات كارآگاه مشهور , ناكاتسو
... لحظه ای كه سانو عاشق میزوكی شد
. باید بین این زمان تا این زمان باشه
. آخرین هفته ی تعطیلات تابستونی
... اون موقع , من هنوز نمیدونستم
. میزوكی در واقع یه دختره
. من ناكاتسو شویچیم
! یجورایی , یجورایی ... حس پیش كسوتی میكنم
اپیزود 7
. خب , اینم از این
! واقعاًً پسر نامردي هستي
! ناكاتسو
ميشه ... بموني ؟
... من هنوزم
. ميخوام بيشتر ... باهات خوش بگذرونم
. پس برنگرد
. ممنونم
... اما
! اما چي ؟ اما بي اما
سانو ... شايد پريده باشه
... اما
... من
. نپريدم
. من نپريدم
... من جلوي تو
... نپريدم
. اونم تو صحنه ي مسابقه
... پس
. نرو
اپیزود 7.5
واقعاً اشكالی نداره بمونم ؟
! خب , معلومه
. من واقعاً خوشحالم
. آره
پس حرف اون بیشتر برو داشت تا من , هاه ؟
هاه ؟
اِه ؟
. اوه , هیچی
آخرین روز تابستون
. ما یه مسابقه ی تمرینی داریم
نمیای بازی رو نگاه كنی ؟
. اون حتی از منم نخواست برم
No comments yet. Be the first to leave one.