Le prime 200 righe.
دوست شدن با صاحب سینما یه خوبیای که داره اینه که
میتونم با رفیقهام مجانی برم فیلم ببینم.
برای همین هر سهشنبه شب جمع میشیم
و جدیدترین و خفنترین فیلم ترسناکها رو میبینیم
تصور میکردیم که خیلی زود با پای خودمون وارد
فیلم تخیلی-واقعی بودجهی کم خودمون میشیم.
جاگهد جونز در «مرد مذاب اسرارآمیز!»
یهو میدیدیم که یه مرد مذاب ظاهر میشد
و وقتی به طرفمون میومد شبیه یه مجسمهی مومی بود
که مدت زیادی توی آفتاب مونده بود.
اما یهو نیروی پیاده نظام از راه میرسید.
کلانتر کلر میومد میگفت که اون مرد یه آواره و ولگرد بوده
و یه نوع نادر از...اینجا رو داشته باشید...جذام داشته.
اما این با چیزی که از دهن اتل به بن باتن شنیدم فرق داشت.
یونیفرمش شبیه یونیفرم بابامه که توی کارخونهی افرا کار میکرد.
باز دوباره یهچیز متعفن و فاسد توی ریوردیل بود
و اگه قرار بود این سری جواب درست و درمون پیدا کنم...
باید خودم میرفتم سراغشون.
از شانس خوبم میدونستم
که پزشک قانونی شهر یعنی دکتر کردل
از طرفدارهای کمیکهای ترسناک پپ کمیکسـه.
کمیکهایی که این روزها کمیاب شده بودن.
مگه اینکه یه پارتی داشته باشی. یکی مثل من.
ای جان.
اینا حرف ندارن، آقای جونز.
بهدرد طاق زدن میخورن.
آفرین. حالا بگو ببینم در مورد اون مرد مذاب چی میدونی؟
چطوری اون ریختی شد؟
حدس من مسمومیت رادیواکتیوی شدیده.
عجب بابا!
هستهای یا اتمی؟
بعد اصلاً کجا تحت تأثیرش قرار گرفته؟
نتونستم بفهمم.
متأسفانه اونقدری جسد دستم نبود.
شهردار بلاسم سریع برداشت بردش.
بهقول خودت، جناب مذاب
اینطوری که فهمیدم کارگر کارخونهی افرای شهردار بوده.
ناجور شد که.
اتل، آمادهای بریم مدرسه؟
بتی، مطمئنی نمیخوای مامانت
شما رو برسونه مدرسه؟
کاملاً مطمئن.
یالا اتل، دیرمون میشه.
نگران نباش هل.
وقتی یه روز از شدت بارون کاسهی چه کنم چه کنم دست گرفت بالأخره میذاره برسونمش.
- حالا خودت میبینی. - نه، فکر نکنم.
من و ورانیکا و اتل توی مدرسه برای آموزش رانندگی ثبت نام کردیم.
خیلی زود خودم هرجا خواستم میرم.
بتی کوپر در «آموزش رانندگی!»
از مربی پارسلی توی کمپ اونز خبرهای خوبی دستم رسیده.
قبولت کردن، رجی.
- بیشوخی، مربی؟ - کجا؟
بهترین کمپ بسکتبال برای دبیرستانیهای کشور.
خبر محشریه.
تبریک میگم رجی.
تو چی جناب شکسپیر؟
برنامهی تو چیه؟
گمون نکنم برای شاعری کمپ تابستونهای باشه، هست؟
آرچی اندروز در «اخراج از خانه!»
کلی کار برای آرچی توی شهر هست، فرنک.
میتونه بره سراغ کار قبلیش توی پاپز
یا میتونه توی بوتیک به من کمک کنه.
دیدی چی گفت؟
میتونی توی بوتیک زنونهی مامانت کار کنی.
مطمئنم الان میگی ای کاش از تیم انصراف نمیدادم.
زود باش آبجی. چه باشی چه نباشی قطار حرکت میکنه.
ایشون کی بود؟
داری اعزام میشی، بابا؟
مسخرهبازی در نیارید.
ایشون ارتشبد تیلور از واشنگتن بود.
برای من یه...
خب...یه هدیه آورده بود.
بیاید کتابخونه
میخوام بهتون نشونش بدم.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
این دیگه چه موجودیه؟
این مولاکـه، شرل.
یه خدای افسانهای باستانی.
فقط از طریق قربانی کردن فرزند راضی میشه.
جفتتون باید همیشه یاد مولاک باشید
تا یهوقت نخواید دوباره تن و بدن من رو بلرزونید.
شرل بلاسم در «پروژهی مولاک!»
اتل؟
ببین، نمیخوام نمک روی زخم کهنهت بپاشم
اما اون مرد مذاب که جلوی در سینما دیدیم...
- چیه؟ - تو به بن گفتی که
همون لباسی تنش بوده که بابات توی کارخونهی افرای بلاسم میپوشیده.
برام سؤال بود کار بابات اونجا چی بوده.
سرایدار بود.
چطور؟
مریض میشد؟
مامانم بعضی وقتها میگفت مشروب میخوره
تا درد مزمن شکم و مفصلهاش رو آروم کنه.
و خب موهاش هم داشت میریخت.
عجب.
چطور مگه جاگهد؟
ببین، هنوز نمیتونم صد درصدی بگم
اما این که بابات، مرد مذاب
و حالا که فکرش رو میکنم آقای ریبری
همه توی کارخونهی بلاسم کار میکردن
و همهشون درد گرفتن
و شرایط عجیبی داشتن...
خب بهنظر من که تصادفی نیست.
بهنظرم خانواده بلاسم دارن یهچیزی رو مخفی میکنن.
و من ته توش رو در میارم.
تا بالأخره من، تو، آقای ریبری و...
به یه ختامی برسیم.
چیه؟
چی شده؟
جاگهد، از اینکارت ممنونم
اما من میخوام زندگیم رو بکنم.
دارم برای گواهینامه ثبت نام میکنم.
ماشینی که توی مسابقه برنده شدم دستم رسیده
و دارم رابطهم با بن رو رسمی میکنم.
سلام.
با بن خودمون؟ بن باتن؟
بگذریم، میخوام گذشته رو فراموش کنم و واقعاً ازش بگذرم.
خیلیخب بچهها، بشینید سر جاهاتون.
شهردار بلاسم و جناب فدرهد خواستن من بهتون
این فیلم آموزشی از نحوه برخورد با شرایط
انفجار بمب اتم در ریوردیل رو بهتون نشون بدم.
حالا باید برای خطری جدید آماده باشیم...
بمب اتم.
از آمدن آن مطلع خواهید شد.
نوری روشن روشنتر از خورشید دارد.
اگر آماده نباشید ممکن است به طرق مختلفی به شما آسیب برساند.
ممکن است شما را محکم به زمین بزند
یا شما را به سمت درخت یا دیوار پرت کند.
ابعاد انفجار آن آنقدر بزرگ است که میتواند ساختمانها را در هم بکوبد
و تابلوهای تبلیغاتی عظیم را به زمین بیاندازد
و تمام پنجرههای شهر را بشکند.
یا خدا. اون فیلم بمب اتم
حسابی من رو ترسوند.
باید هم بترسونه.
فیلم مزخرف داشت میگفت سرتون رو بیارید پایین و پناه بگیرید
انگار که مثلاً یه تیکه شیشه توی هوا قراره بزرگترین نگرانیمون باشه.
در واقع اکثرمون عمراً از انفجار بمب اتم جون سالم بهدر ببریم.
منظورت چیه جاگ؟
کسی اخبار ژاپن رو دیده؟
اگه بمب حتی نزدیک ریوردیل هم بخوره
همهمون توی کمتر از ۱ نانوثانیه بخار میشیم.
تازه نگم حتی اگه از برخورد و انفجارش سالم بمونیم
تحت تأثیر چه مقدار و حجم تشعشع قرار میگیریم.
من که میدونم موقع اومدن بمب چیکار کنم.
میرم خودم رو توی زیرزیرزمین پمبروک حبس میکنم.
اونجا عین یه شهر زیرزمینیه.
شما هم البته دعوتی جاگیجان.
چندشها.
من میرم توی معدنهای متروکهی بلاسم پناه میگیرم.
از قبل از جنگ انقلاب محکم دَووم آوردن.
مگه اونجا تاریک و سرد نیست؟
چرا تونی، راست میگی.
باید یه راهی برای گرم شدن پیدا کنم.
من برمیگردم داک کریک. یه چاه داریم انقدر عمیقه
که هیچ بمب یا تشعشعی تهش نمیرسه.
خب چرا توی داک کریک بمونی؟
اگه صدای آژیر رو بشنویم
من سوار ماشینم میشم مامانم رو سوار میکنم میرم سمت غرب.
عمراً این ابرهای تشعشعی بتونن از کوههای راکی رد بشن.
غرب بهنظر گزینهی خوبیه.
معلومه.
تو نمیتونی از دست بمب اتم فرار کنی، آرچی.
مهم نیست چقدر ماشینت سریعه.
بچهها، من یهجا خوندم اگه داخل یخچال باشید
و بمب اتم بخوره هیچیتون نمیشه.
اما اونطوری خب داخل یخچالی گیر میکنی.
آره کوین، پس آب و غذا چی؟
خب، داخل یخچالم دیگه.
من هیچجا قایم نمیشم.
بیخیال بابا، نمیتونیم بذاریم این بمبه زمینگیرمون کنه.
جاهایی مثل نوادا که آمریکا اکثر تستهای بمب اتمش رو انجام میده
مردم پناهگاه دارن برای مواقع اضطراری.
برای زنده موندن همین نیازه.
یه پناهگاه زیرزمینی با دیوارهای محکم.
اگه روسیه بخواد روی سرمون بمب بندازه
مگه نباید شهرهای بزرگتر
مثل لسآنجلس یا نیویورک رو هدف بگیرن؟
کسایی مثل ما که توی شهرهای کوچیک هستن نیازی به نگران شدن واسهی بمب اتم ندارن، دارن؟
من باشم زیاد مطمئن این رو نمیگفتم.
بمب اتم ممکنه هرجایی بیوفته.
حتی اینجا، توی ریوردیل.
«ریوردیل» «فصل: ۷ قسمت: ۱۸»
میگه طناب رو بردار و دور طناب بپیچ.
حالا دیگه نمیدونم منظورش چیه.
چهخبر، چیکارها میکنید؟
داریم سعی میکنیم گرهی کراوات بزنیم در حالی که همهش گند میزنیم.
گرهی کراواتی؟ بیا نشونت بدم چطوریه.
مگه تمرین پیشاهنگیت رو یادت نیست؟
خرگوش از لونهش میره بیرون
از درخت رد میشه
باز برمیگرده توی لونهش.
اینطوری یه گرهی خوب درست میشه.
حالا برای چی دارید این رو تمرین میکنید؟
میدونید که اگه بمب بخوره
با گرهی کراواتی کار زیادی نمیشه کرد دیگه؟
من و کوین توی ذهنمونه بریم عضو تجارت دریایی شیم.
تجارت دریایی؟ عجب.
چی هست حالا؟ یه بخشی از نیروی دریاییه؟
نه، یه شغله.
بهت حقوق میدن تا روی یه کشتی باری کار کنی و میتونی دور دنیا سفر کنی.
No comments yet. Be the first to leave one.