Le prime 180 righe.
عزیزم
یه چیزی یادم اومد
راستش، پسرمون خیلی وقت پیش این علائم رو نشون داده بود
چه علائمی!؟
از وقتی بچه بود، هیچ وقت
به دخترها علاقه نشون نمیداد
وقتی دبستانی بود، بغل دستیش
یه دختر به اسم تانگ ژو بود، یادته!؟
آره
تانگ ژو خیلی خوشگل و باهوش بود
همه بچه های کلاس دوستش داشتن
اما یو بینگ دوستش نداشت، حتی بهم گفت دوست داره بغل دستیش رو عوض کنه
ازش پرسیدم چرا
اونم گفت چون تانگ ژو رو دوست ندارم
برای همین ازش پرسیدم دوست داری کنار کی بشینی!؟
و اونم گفت...یادم نیست کی رو گفت اما یه پسر بود
مهم تر از اون اینه که....جاش رو واقعا عوض کرد!؟
من فکر کرد چون از بغل دستیش خوشش نمیاد بذارم عوضش کنه یه جورایی لوسش کردم
و نذاشتم روابط اجتماعیش رشد کنه
برای همین به معلمش چیزی نگفتم
من فکر کردم اگه زمان بیشتری بگذره رابطشون بهتر میشه
اما ببین چی شد
بعد 6 سال، هنوز هم دوستیشون رو بهتر نکردن
بعد فارغ التحصيلی از دبستان هم پسرمون به تانگ ژو دروغ گفت
حتی الان هم خجالت میکشم پدر مادرش رو ببینم
حالا که بهش فکر میکنم به نظرم درست میگی
یادمه پسرمون وقتی رفت راهنمایی خیلی محبوب بود
اما اصلا یادم نیست شنیده باشم با دختری دوست شده باشه
عزیرم، من هنوز نوه میخوام
اگه خواستیم، میتونیم یه بچه دوم بیاریم
تو دیگه مشروب نخور تا از فردا شروع کنیم
بابا، مامان، من میرم بیرون
یو بینگ، کجا میری!؟
بیرون
کجا!؟- میرم دوستم رو ببینم-
کدوم دوستت!؟- همکلاسیم-
همیشه همین جواب ها رو میدی
مامان، چرا این روز ها انقدر به من گیر میدی!؟
من میرم
اینجوری نمیشه، باید برم ببینم
کفشات
الو!؟ من الان راه افتادم، کنار ساحل میبینمت
دنبال اون ماشین برو
جلویی!؟- آره، اون-
این اولین باره
اولین بار چی!؟
اولین سال نویی که با همیم
اولیش نیست
بگیرش، زود باش
بیا در آینده همیشه با هم سال نو رو بگذرونیم
از اینکه انقدر واضح یادت مونده سورپرایز شدم
بیا سال دیگه هم با هم باشیم
و سال بعد و سال بعد ترش
و برای سال های دیگه
این اولین بوس رسمیمونه
تو دایناسورم رو دزدی و بازم بوسم میکنی!؟
ما باید
یه بار دیگه امتحان کنیم!؟
عالیه
بچه ها، کاری که میکردید رو ادامه بدید
بابا، مامان!؟
خاله جان، خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودیم اما خوب جَون موندین
نه، نموندم
تانگ ژو، چه تصادفی اتفاقا امروز داشتیم با بابای یو بینگ راجب بهت حرف میزدیم
ما همیشه خیلی تو رو دوست داشتیم
وقتی بچه بودی خیلی باهوش و صمیمی بودی با همه
درست نیست، عزیزم!؟
آره، آره
ممنون که این همه سال هوام رو داشتین، حالا که فکر میکنم میبینم به لطف شما شیرینی های زیادی خوردم
اگه غذا های ما رو دوست داری
زیاد بیا پیشمون، هر وقت بخوای خاله برات غذا درست میکنه
اگه خواستی حتی میتونی بیای خونمون
منظور عمو اینه که کل خانواده از دیدنت خوشحال میشه و ازت استقبال میکنه
آره، آره، ازت استقبال میکنیم
پدر مادرم گفتن دیر وقته و زود برگردم
انقدر زود میری!؟- ما میرسونیمت-
آره، ما میرسونیمت- عمو جان خاله جان، مشکلی نیست خونمون همین نزدیکه-
من دیگه میرم، عمو جان خاله جان خداحافظ
خوش بگذره- توی راه مراقب خودت باش-
چطور تونستید منو تعقیب کنید!؟
میخواستیم ببینیم با کی قرار میذاری، هیچ وقت فکر نمیکردیم تانگ ژو باشه
خدا رو شکر که تانگ ژو بود، فکر کردیم با ژو فنگ هستی
چی!؟ ژو فنگ!؟
آخه من چیکار کردم که شما دچار سوء تفاهم بشید!؟
این همش تقصیر خودته
تو پسری، برای چی خط چشم کشیده بودی!؟
دقیقا
اون خط چشم رو چون توی بازی باختم تانگ ژو کشید برام
اون دایناسور صورتی چی!؟
اونم مال اونه
اون دفعه داشتی با یکی از همکلاسی های پسرت حرف میزدی
و گفتی با یکی قرار میذاری اما نمیتونی به پدر مادرش بگی، منظورت از این حرف چی بود!؟
شما به تلفن های من گوش میدید!؟
نمیخواد الان راجب اون موضوع حرف بزنیم، فعلا سوالم رو جواب بده
اون پسر دوست تانگ ژو بود
وقتی بچه بودم به تانگ ژو دروغ گفتم دیگه
برای همین داشتم دنبال یه راه حل میگشتم که پدر مادرش منو ببخشن
فقط ازش کمک میخواستم
سوال آخر، رابطتت با ژو فنگ چیه!؟
آره
ژو فنگ همش یه بازیکن هاکیه و منم طرفدارشم
کنجکاو بودم بدونم اونم به خاطر سال نو برگشته هوچنگ یا نه و گفتم خوبه اگه ببینمش
خدا رو شکر همش سوء تفاهم بود
پسر، میدونی این چند روز ما چقدر نگران بودیم!؟ اصلا خواب به چشمامون نیمد
ببین زیر چشمام سیاه شده، حتی مامانت نگران شد نوه دار نشه
حتی میخواست جلوی مشروب خوردن من رو بگیره
این چه ربطی به خوردن مشروب داره
شما...شما میخواستید دوباره بچه دار بشید!؟
الان دیگه مشکلی نیست
همه سوء تفاهم ها بر طرف شده، الان دیگه من و بابات میتونیم یه نفس راحت بکشیم
تانگ ژو دختر خوبیه، باهاش خوب رفتار میکنی، فهمیدی!؟
من و بابات کاملا تو رو حمایت میکنیم
کاملا حمایتت میکنیم
پسرم، برو یکم مشروب برامون بخر، اینجوری میتونیم این وضعیت رو آروم کنیم
آره
ما باید با هم جشن بگیریم
بیاین بریم خونه
خوبه که خوابیدن، وگرنه هی سوال جوابم میکردن
مامان
کجا رفته بودی!؟
با دوستم رفتم آتیش بازی رو ببینم
ژو، من میدونم که دوباره آموزش اسکیت سرعت مسیر کوتاه میبینی
مشکلی نیست، بابات خوابیده
از کجا فهمیدی!؟
مهم نیست چطور فهمیدم
راستش، این چند روز هی خواستم یه زمانی رو پیدا کنم که راجب بهش باهات حرف بزنم
ژو، من از بچگیت هیچ وقت جلوی کار هایی
رو که دوست داشتی انجام بدی رو نگرفتم
اما این دفعه واقعا نگرانتم
تو باز اسکیت رو شروع کردی!؟
بعد اینکه اسکیت رو ترک کردم، حس کردم روحم رو از دست دادم
هیچ چیز دیگه ای رو پیدا نکردم
که مثل اون برام جالب باشه یا بهش علاقه داشته باشم
برای همین تصمیم گرفتم رشته ام رو تغییر بدم
از ترم دیگه هم فقط روی اسکیت سرعت مسیر کوتاه تمرکز میکنم
چطور تونستی بدون اینکه به ما بگی همچین کاری کنی!؟
اگه بابات بفهمه مکشتت، خودت میدونی که
من واقعا نمیفهمم، مشکلت با خوندن دامپزشکی چیه!؟
مشکلی نداره
اما من دوستش ندارم
هر روز که کلاس هام شروع میشه منتظرم که هر چی سریع تر تمام بشه
اما وقتی اسکیت رو شروع میکنم دوست ندارم تمام بشه
اگه یک روز اسکیت نکنم، بدنم یه جوریش میشه
احساسات منو میفهمی!؟
نه، نمیفهمم، تو نمیترسی دوباره آسیب ببینی!؟
میترسم، اما برای اسکیت کردن حاضرم هر کاری بکنم
اشکالی نداره تمرین هام خسته کننده ، درد آور یا سخت باشه، برای اسکیت
همه این چیزها رو میتونم تحمل کنم، اما برای چیز های دیگه نه، نمیتونم
این حس همراهی و لذت بردن
اسکیت منو توی فضایی میبره که هیچ چیز دیگه ای نمیتونه برام اینکار رو بکنه
حتی استاد دامپزشکیمون هم من تشویق کرد
که برم دنبال چیزی که دوست دارم، چون تو وقتی یک کاری رو دوست داری میتونی خوب انجامش بدی
دوست داشتن کافیه!؟
تو میدونی ورزش چه رشته پر چالشیه!؟
چه تعداد ورزشکار میتونن قهرمان بشن!؟
چند نفرشون میتونن مدال طلا بگیرن!؟ میفهمی!؟
میفهمم
من واقعا میخوام قهرمان بشم، اما
چیزی که برام مهمه مسیریه که قرار به اونجا برسم
این همون اندازه اییه که اسکیت رو دوست داری!؟
بله، اسکیت زندگیمه
منم نمیدونستم، چقدر اسکیت رو دوست دارم
اما بعد اینکه ولش کردم، فهمیدم چقدر برام مهم بوده
توی زندگی، هر راهی رو انتخاب کنی
سخت خواهد بود
ممکنه راهی رو که دوست داشته باشی رو انتخاب کنی
حداقل از مسیر رسیدن بهش لذت میبری
داری بهم اجازه میدی!؟
خودت چی فکر میکنی!؟
ممنون مامان
در حد مرگ دوست دارم
راستش رو بخوای، من خیلی بهت افتخار میکنم
خیلی کم پیش میاد تو بدونی دقیقا چی میخوای
زندگی مثل
رانندگیه، تو رو میبره یه جایی
بعضی از آدم ها سوار این ماشین میشن اما نمیدونن کجا میخوان برن
این آدم ها فقط دور سر خودشون تاب میخورن
اما آدم هایی که مسیرشون رو میدونن
توی زمان کمی
به جایی که میخوان میرسن
No comments yet. Be the first to leave one.