Le prime 164 righe.
آندری تارکفسکی و سرگئی پاراجانف
جزایر
ما تنها از این زندگانی دیدار می کنیم این حیات , عادت است و بس
و انگار از راه هایی بهشتی بود که صدای دو تن را شنیدم که یکدیگر را میخواندند
MAZDOSHT
!روی جاده ، عاشیق
عجله کن به عروسی کورها دیر میرسی
بسیار به ندرت پیش میاد که هنرمندای بزرگ
همدیگرو جذب کنن ، به همدیگه عشق بورزن و دوست باشن
امری که بیشتر متداوله
اینه که بین شون رقابت هست
چون جهان هنرمندان بزرگ
از قوانین و قلمروی خودش پیروی میکنه
بنابراین اونها نسبت به هم دافعه دارن
مخصوصا اگه استعدادهای عظیمی داشته باشن
توی طبع و ذات شون اون دو نفر خیلی افراد متفاوتی بودن
یکی شون خیلی درونگرا بود
منظورم تارکفسکیه
اون یکی یعنی پاراجانف خیلی برونگرا بود
اولین بار شنیدم که آندری تارکفسکی رفته خونه ی پاراجانف
این مال اون موقعیه که فیلم کودکی ایوان اومده بود به کی یف
سرگئی گریگوریویچ گفت
که امروز فقط اونایی رو به خونه ش راه میده
که فیلم کودکی ِ ایوان ِ تارکفسکی رو دیده باشن
شصت
بیست سال بعد
به این خاطر که ضعف ، بسیاره
و قدرت ، ناچیزه
وقتی که یه مرد تازه متولد میشه ضعیف و نحیفه
وقتی که میمیره سخت و کرخته
یه درخت ِ در حال ِ رشد نازک و نرمه
و وقتی خشک و سخت میشه میمیره
هروقت سرگئی پاراجانف میومد تفلیس پیش ما می موند
همیشه یه تعطیلاتی بود چون
سرگئی ، تئاتر برده بود رو صحنه بدون این کارا نمیتونست زندگی کنه
تارکفسکی صداش کرد
میخواست باهاش ملاقات کنه
اونا همیشه وقتی با هم تو یه شهری بودن ، همدیگرو ملاقات میکردن
ما همیشه متعجب میشدیم که چطور این دو تا هنرمند متفاوت
میتونن اینقدر عاشق همدیگه باشن
هیچ نزاع و حسادتی بین اونا وجود نداشت
فقط احترام عمیق و علاقمندی به هنر همدیگه وجود داشت
اما بن مایه ی مکالماتشون رو تارکفسکی بود که مطرح میکرد
میگفت وقتی سرگئی پاراجانف به یه ایده ای دست پیدا میکنه
من از قبلش میفهمم
به همین خاطره که هنرش خیلی جذاب بی تکلف و زیباست
میگفت که اون تو هنرش یه آزادمرده
ما نمیتونیم مثل اون باشیم در این رابطه اون منحصر به فرده
سرگئی اینو اعتراف میکنه
این اعتراف قابل توجه رو برای دوستش میکنه که
به نظر من تارکفسکی ، یک کارگردان جوان
و مطلقا شگفت انگیزست
کسی که حتا خودش هم نفهمید
در فیلم کودکی ایوان چه نبوغی به خرج داده
وخب همین الانشم اولین فیلم تارکفسکی
یه همچین نبوغی رو نمایش میده
ویگو به سینمای فرانسه ، حیات داد
متاسفانه هیچ کس نتونست از اون فراتر بره
بعدش هم اینکه من همیشه با یه حس قدردانی بزرگ
و لذت فراوان ازفیلم های سرگئی پاراجانف یاد میکنم
فیلمایی که من شدیدا عاشقشونم
اون یه شیوه ی شاعرانه و متناقضی برای فکر کردن داشت
به شیوه ی خودش شیفته ی زیبایی بود
شیوه ای که در محدوده ی ایده ی فیلمش
میتونست باهاش مطلقا آزاد باشه
مرگ تارکفسکی برای سرگئی یه مصیبت هولناک بود
اون این مرگ رو به مثابه ی یه مصیبت شخصی تلقی میکرد
و به عنوان یه انسان خلاق و یه هنرمند
اولین کسی بود که تو کارش نسبت به این مرگ واکنش نشون داد
پرنده ای که همیشه تو آثار سرگئی و
تارکفسکی بوده سمبلی از استعداده
در این مورد بخصوص اون پرنده ، سمبل ِ خود تارکفسکیه
که روی دوربین فرود میاد
تقدیم به یاد و خاطره ی خجسته ی آندره تارکفسکی
و این پوستر؟
خواهرزاده م این پوسترو درست کرد
این پوستریه برای فیلم عاشق غریب
این فیلم به آندری تارکفسکی تقدیم شده
اونا حلقه های اتصال زیادی به هم داشتن
هر دو مجذوب ِ رموز ِ آبها بودن
بارها شده که هردو سعی داشتن تا دقیق بشن در مفهوم ِ آب
برای فهمیدن اینکه
چه رموزی
توسط آب ، که از کهن ترین عناصر جهان و زندگیه به حرکت در اومده
رموز آبها
ما آدما تعداد کمی هستیم ، درمجموع چند میلیارد نفر ، فقط اندازه ی یک مشت
یا شایدم ما اینجاییم تا انسان رو به مثابه ی
دلیلی برای عشق و محبت بیازماییم
آواز بخون ایوانکو هرجور که میتونی
من باید برات آواز بخونم شاید نتونی بفهمیش
...بهم بگو دختر
...و همینطور یادم میاد که
شاید در مورد روزش اشتباه کنم اما مساله ی یه پیشگوییه
توی استاکر یه شاتی هست
چشم انداز وسیعی از آب چند تا سرنگ ، یه ماهی ، سرنگای دیگه
و یه برگ تقویمم هست
یه برگ تقویم که اگه اشتباه نکنم
واسه ی 28 یا 29 دسامبره
که نشون میده تقریبا مرگشو از قبل پیشبینی کرده
و اسب در فیلم های اونها هردو به طرزی غیر قابل بیان ، عاشق اسب بودن
بارها و بارها اونها
جادوی اون مخلوق زیبای حیرت انگیز روتصویر کردن
اسب ِ من اندکی سرعتت را کم کن
من برادرتونم ، برادر
تو نمیتونی برادر من باشی
تو دشمنی شلاقش بزنین ! بزنینش
تو سرزمین دشمن ، هر کسی یه دشمنه
فقط دشمن
چیزی ترسناکتر از این نیست
که توی معبد ، برف بگیره
تو اینطور فکر نمیکنی؟
خاطرات برای روح بسیار دردناکند
و برای دوباره شاد بودن
چون هرچیزی هنوز بدروغ آغشته است
هنوز هرچیزی ممکن است
شعله ی هوس
اما چیزی که بیشتر تحسین میکنم چشم ها یی ست که در لحظه ی
درگرفتن ِ آتش عشق سربزیرند
و از میان مژگان به سرعت
اندوهی میگذرد شعله ی خُرد هوس
اندوهی میگذرد شعله ی خُرد هوس
کجایی؟
بیا اینجا
صدامو میشنوی؟
آره
لااقل من بالا رفتم
مشکل چیه ماروسیا؟ حالت بده؟
تعجب نکن
خیلی واضحه
من عاشقتم
خب باید از اینور برم؟
متاسفانه راه دیگه ای نیست
ترجیح میدی دختر باشه یا پسر؟
قلعه
درو باز کنین من باید دعا کنم
خدا باید اعتراف منو بشنوه
آه خدایا
هیچکس دری بروی من باز نمیکنه
البته ، هردوی اونها آندری و سرگئی
تبدیل به قربانی ِ
نظام هیولاگونه ی ما در بخش هنر شدن
در ارتباط با آندری روبلیف چقدر اونها تارکفسکی رو دست مینداختن
هیچ واژه ای برای توضیحش پیدا نمیشه
به همون شکل سرگئی رو هم عذاب میدادن
درمورد فیلمش سایات نووا
آخرش اون فیلم با یه ورژن کاملا متفاوت بیرون اومد
بله این ورژن هم جالبه زیبا و حیرت آوره
اما این ورژن متفاوته با چیزی که سرگئی تو ذهنش داشت
اون نسخه توسط یوتکویچ ِ کارگردان ادیت شده
اما اون نسخه ها حاصل دست و تفکر کس دیگه بوده
اونا همدیگرو توی وضعیتی مشابه هم پیدا کردن
جایی که میدیدن هر دو شون هنرمندایی جفا دیده و طرد شده ن
من فکر میکنم این تناقض حکومت بود
فیلمای اونا تحریف شده ( قیچی خورده)
و در معرض اصلاحیه های فراوونی قرار گرفت
همه میدونن توی ساخت آندری روبلیف چقدر تغییرات دادن
چه زجری میکشید آندری که باید با اون فیلم میرفت واسه ارتباط برقرار کردن
سرگئی پاراجانف هم همینطور
همون بلا سر سایات نووا هم اومد
که چندین و چند بار بازسازی شد
اونا یه سرگرمی وحشیانه ابداع کردن
من انار پرت میکردم رو هوا
و اونا با شمشیر نصفش میکردن
حالا بیا اینجا
No comments yet. Be the first to leave one.