Le prime 200 righe.
آنچه در "کونگ فو"گذشت..
میراث خانواده ما..
بعنوان نوادگان لیانگ دایو
ما صاحبان به حق شمشیرش هستیم
من تمام عمرم رو سعی کردم بفهمم که
مسیر حقیقیم چیه..
و تو توی تموم این مدت میدونستی؟
تو به من دروغ گفتی!
چیکار کردی؟
دارم میام بالا
تو کسی بودی که گفتی به زمان نیاز داری سابین
بعد از همه مشکلاتی که پشت سر گذاشتیم..
نباید حداقل تلاشمون رو بکنیم و این رابطه رو عملی کنیم؟
آره،من اینجا خواهم بود
ممنون،الان راه میوفتم
توی این ساعت نباید زیاد طولی بکشه
به زودی میبینمت
هی
تو گفتی که اینجا خواهی بود
و من نمیدونستم دیگه باید کجا برم
وای.
آره،معلوم شد که مادرم
توی تموم این مدت سرنوشتم رو از من دور میکرد
میگه که این کار رو برای محافظت از من انجام داده
همون حرفاي هميشگی که میگن "واسه خاطر خودت اینکار رو کردیم"
خب یجورایی الان مشخص میشه که چرا مادرت
همیشه اینجوری بوده
میدونی،وقتی که رفتم به صومعه
فکر کردم که آزادم..
دیگه آزاد شدم تا خودم سرنوشتِ خودم رو انتخاب کنم
ولی اگه حتی اونم انتخاب من نبوده باشه چی؟
اگه سرنوشت من رو بُرد اونجا چی؟
این سرنوشت منه که از شمشیر استفاده کنم
من درست رو به روی شمشیر بودم و
اصلاً روحمم خبر نداشت..
منظورم اینه،کی میدونه که شرایط چجوری پیش میرفت اگه..
اگه من حقیقت رو میدونستم..
اگه اون بهم دروغ نمیگفت..
اون حتی من رو از تو دور کرد..
اگه میموندم چی؟
نیکی،سابین داره میاد به کابین
به زودی میرسه
اوه خوبه
عالیه،عالیه
میدونم الان تو با کُلی مشکل دست و پنجه نرم میکنی
و میدونی که من همیشه پیشت هستم
البته،ممنون.. ولی باید برم
مشکلی که واست پیش نمیاد؟ جایی رو داری که بری؟
آره آره، مشکلی پیش نمیاد
غافلگیرم کردی..
اگه میدونستم..
اونوقت میتونستم پدرِ بهتری باشم..
درک میکردم..
تو به اعتماد من خیانت کردی
متاسفم.
جین..
رایان،ساعت 5 صبحه همه چی خوبه؟
راستش نه.. نیکی،بابایی رفته
ترجمه و تنظیم @ Matin78124
بابا نمیتونه خیلی دور شده باشه
حالش خوبه
نه،میخوام دوباره بهش زنگ بزنم
مامان،چند ساعته که جواب تلفنش رو نداده
فکر نکنم الانم جواب بده
اومدی..
خبری چیزی نیست؟
نه،اون جواب تلفنش رو نمیده ولی..
اون یه ساک جمع کرد
به آلثیا گفتی؟
نه هنوز،اون داشت مهمونی مجردیش رو میگرفت، منم فکر کردم.. *مهمونی که مرد یا زن با دوستاش شبِ قبل از عروسی میگیرن*
آره خوب کردی،اون به اندازه کافی سختی کشیده
باور کن،اون لایق یه شب سرگرم کننده و خوبه
اون میتونه تا فردا صبر کنه تا بفهمه که مامان
ازدواجش رو خراب کرد..
نیکی
میشه حداقل یکی بهم بگه بین شما دوتا
چخبره؟ و بین تو و بابا؟
مامان بهش دروغ گفته بود،به هممون دروغ گفته بود
سال هاست که دروغ گفته
راجب چی؟
توی ماشین صحبت میکنیم.
بیا بریم.
کجا میری؟
فکر کنم بدونم بابا کجا رفته
بیا
اینا رو یه بار باید برای مراسم خاکسپاری بپوشم!
خیلی عالی ان
اوکی،حالا دیگه داری منو میترسونی عزیزم
تب داری؟ زنگ بزنم دکتر؟
لحظه ای که شنیدم مادرت قراره
به مهمونی مجردیم بیاد
تمام برنامه هام تغییر کرد
خیلی خب،بهش میگم نیاد
به هیچ وجه.
همین الانشم من درگیر مسائل مادر شوهری ام
اونم بعد از بحثی که سره شام کردم
خب،اون فقط داره میاد تا حواسش
به کلوئی باشه
درسته،خواهر بی عیب و نقص و عالیه تو
کسی که از هونگ کونگ اومده به این مهمونی
اینم یه دلیل دیگه برا مضطرب بودنم!
نه،نمیخوایم بحث درست کنیم
مادرت باید بیاد
وقتِ جبران و پشیمونیه
"ایده خفنِ آلثیا"مگه نه؟
فقط یه سری چیزِ که قبلاً یاد گرفتم
"ناش نینجا"؟
برنامه وعده غذایی که بر اساسِ
اون چیزایی که توی یخچال یا انبار داری
این دستورالعمل های جمع آوری شده از اینترنت با استفاده
از یه سری فیلترها،آلرژی ها رو هم در نظر میگیره
اوه،فکرِ بِکریه
آره،نمای کاربریش هم قرار بود خیلی خفن باشه
حالا هرچی،بازار خیلی شلوغه
الان همه توی کار تحویل غذا هستن
"اون کشتی حرکت کرده" *یعنی کار از کار گذشته*
نظرت چیه؟
لباس یقه دار یا یقه پایونری؟
مطمعنی که اونجاست؟
بهترین حدسیه که میتونم بزنم
خب،برگردیم به اون قسمتی که
که ما نوادگان یه سلسله از جنگجویان باستانی بودیم
آره،ما خونِ لیانگ دایو
توی رگ هامونه
برترین مبارزِ تانگ دایناستی
از روستای خودش در مقابل مهاجم ها دفاع کرد
ملکه رو نجات داد
بنیان گذار "شائولینِ بانو" بود
میدونی،یه دختر نرمال و عادی بود!
آره،اما تو خودشی..
تو همون برگزیده هستی
نمیدونم
طبق افسانه ها،توی هر نسل فقط یه زن وجود داره
نه نیکی،منظورم اینه که تو همون برگزیده ای
اون مبارزه توی پشت بام..
وقتی رفتی روی هوا!
تو شکسته نفسی کردی ولی من میدونستم که
قضیه بیشتر از فقط سه سال آموزشه
و همه کارایی که از اون موقع کردی؟
مثل چی؟این که ژِیلان کونمو پاره کرد؟
ببین،من فقط..
من فقط میخوام بابا رو پیدا کنم
مطمعن بشم که حالش خوبه
سرنوشت و اجداد و شمشیر و..
الان نمیتونم باهاشون سر و کله بزنم،اوکی؟
باشه
سلام بابا
پس پیدام کردی
مسافرخونه پنهونیِ کنی؟
منظورم اینه که تو رو خیلی راحت میشه پیدات کرد
تو فقط ما رو هر تابستون میاوردی اینجا
من خونه نمیرم
سعی کردی با مامان حرف بزنی؟
حداقل بدونه که حالت خوبه؟
خودمون بهش میگیم
ما فقط اومدیم که ببینیمت
نیومدیم که بحث کنیم
اگه میخوای یه هفته استراحت کنی، خب استراحت کن
اگه یه ماه زمان لازم داری، خب باشه
-نیکی! -چیه؟
بهرحال،فکر میکنم نیکی باید بره
ما که تازه رسیدیم
اون قراره امشب بره مهمونی مجردیِ آلثیا
اوه آره،خب مهمه
خب،برو و مطمعن شو که بهش خوش میگذره
تو چی؟مگه نباید بیمارهات رو ببینی؟
امروزو مرخصی گرفتم
با یه تاکسی برمیگردم به شهر
باشه،بابایی مطمعنی که حالت خوبه؟
آره،از دیدنت خوشحال شدم
باشه
غذا بخور
آخه اتوبوس پارتی؟؟ حالا خانم سونگ فکر میکنه
که ما از اون دختراییم
خب،هفته پیش تو به طور واضح خواستی که اتوبوس پارتی بگیریم
و منم تا یه ساعت پیش نمیدونسم که اون قراره بیاد
میدونم.. فقط استرس دارم
درباره خانم سونگ؟
واقعاً میخوام که امشب بی نقص پیش بره
میخوام بهش نشون بدم که میتونم عالی و کامل باشم
عالی باشی؟ بنظر یه هدف واقع بینانه اس
هاها! من احتمالاً 300اُمین انتخابش بودم که
فامیلیم بشه خانم دنیس سونگ
راستش من فکر نکنم که یه دختر بد دهنی مثل من
که حتی توی وطن خودش هم نیست بتونه توی اون لیست باشه
پس آره،میخوام که خودم رو عالی نشون بدم
ولی دنیس فکر میکنه که تو عالی هستی
فقط همین مهمه،درسته؟
حرفِ دنیس شد..
مطمعنی که این همه استرسی که داری بخاطر این نیست که
راجب اون قرارداد عدم افشای حقیقت بهش چیزی نگفتی؟
راجب اتفاقی که افتاده؟
حالا نه نیکی
من سعی نمیکنم که یجورایی تو رو تحت فشار قرار بدم..
ولی مخفی کاری چیز خوبی نیست
بهم اعتماد کن،هرکسی که این همه موضوع رو توی خودش بریزه
قطعاً استرس میگیرتش
این که داریم راجب این موضوع جلوی در ورودی خانواده سونگ حرف میزنیم،
No comments yet. Be the first to leave one.