Le prime 200 righe.
هر شهری یه مکان مخصوص داره
که مردمش اونجا جمع میشن.
توی ریوردیل، اون مکان پاپز چاکلیت شاپ هست. خونهی دوم همه دور از خونهی اصلیشون.
اما این غذاخوری یه داستان پیشزمینهی مرموز هم داره.
سالها پیش اینجا میدون جنگ بوده.
جنگهایی که توی پاپز اتفاق افتادن به هویت شهر شکل دادن.
و منتظر باشید چون یه جنگ دیگه هم تو راهه.
باعث افتخار منه که به شما
یک عضو شورای شهر وفادار و شریف
یک انسان نیکوکار و تاجر موفق رو معرفی کنم. پرسیوال پیکنز.
خوش اومدی پرسیوال.
ممنون آلیس. باعث افتخارمه که اینجام.
تا اونجایی که میدونم یه نقشهای برای شهر داری
که کلاً قراره آیندهاش رو عوض کنه.
درسته آلیس.
اخیرا دارم رو یه پروژهای کار میکنم که...
به ریوردیل به تکونِ درست حسابی میده.
یهراه آهن جدید تحت مالکیت خصوصی...
که درست از قلبِ ریوردیل عبور میکنه...
و باعث اشتغالزایی، پیشرفت گردشگری و درآمد شهر میشه
منظورش از " قلب ریوردیل " چی بود؟
خب، آیا این راهآهن قراره ایستگاه رسمی داشته باشه؟ اینجا توی ریوردیل؟
معلومه که اره، آلیس
همهتون غذاخوری پاپـز رو میشناسید دیگه؟
اره، فکر میکنم اونجا بهترین مکان برای ایستگاه قطاره!
این یعنی باید با پاپـز خداحافظی کنیم، ولی خب ارزش این پیشرفت رو داره
من عمرا غذاخوری رو به تو بفروشم! عمرا
خب، خیلی نااُمید شدم...
امیدوار بودم به عنوان عضو شورای شهر،
حتما پیشرفت و صلاح ریوردیل رو در اولویت قرار میدی
تا سود شخصی و نامردانه خودت...
تو واقعا میخوای روی مزایای اقتصادی، اجتماعی..
و درضمن مزایای اشتغالیای که این پروژه به ارمغان میاره، چشم ببندی
اونم به خاطر یه غذاخوری...
بیا صادقانه حرف بزنیم، گذشته خیلی درخشانی داره
نمیدونم هدفت از این قضیه ساختگیِ پروژه قطار چیه...
اما تنها آدمی که این وسط سود میبره تویی!
خب، دوستات که اینطوری فکر نمیکنن
راستش اونا ازت میخوان برای صلاحِ شهر...
اونجا رو به من بفروشی
گفتم که، عمرا!
آرچی، نمیتونیم اجازه بدیم پرسیوال اینکارو بکنه!
پاپـز میراث خانوادگی منه!
اولین سیاهپوستانی که صاحب مشاغل شدن، باید باهاش بجنگیم!
تبیتا، الان اصلا نمیتونم با پرسیوال مخالفت کنم
باشه؟ دیدی که کونـمو پاره کرد
نقطهضعفم رو میدونه! پس شرمندهام!
تا وقتی که یه راهحل اساسی پیدا کنم، باید آروم بگیرم
نباید با پرسیوال لج کنی،
همهمون اینکارو میکنیم اون آدم خطرناکیـه!
میتونه به مغزـت غلبه کنه و وادارت کنه کاری که میخواد رو انجام بدی
و تحت هیچ شرایطی هیچوقت باهاش تنهایی جایی نباش.
شنیدی پرسیوال توی تلوزیون چیگفت تونی
میخواد پاپـز رو از سر راهش برداره، و اگه اینکارو بکنه...
بزودی سراغ " وایت وارم " هم میاد
نه دقیقا...
خودش گفت ایستگاهـش جدیدـش هیچ کاری با " وایت وارم نداره "
راهآهن رو بالای اینجا میسازه، یعنی جایی که پاپز قرار داره
اما ظاهرا حتی نیاز نیست یه روزم تعطیل کنیم،
اگه حرفشو باور کنم البته.
من تو هرکاری که بخوای کمکت میکنم تبیتا اما توی مورد اون شیطان؟
غرفه پـاپـزی که اینجا زدیم حسابی پول در میاره،
چرا پولی که پرسیوال پیشنهاد میده رو قبول نمیکنی
و یه غذاخوری نو و پیشرفتهتر توی یه مکان امنتر باز نمیکنی؟
تب تب عزیزِ من...
گرچه که تا الان با پرسیوال برخورد آنچنانیای نداشتم،
اما موافقم که اون یه بلای جـدی برای این شهره، همه پکینز ها اینطوریان.
کمکت میکنم نابودش کنی!
عالیه
البته بهمحض اینکه یادگرفتم چطوری تواناییهایی که اخیرا به دست آوردم رو کنترل کنم،
هنوز دارم روش کار میکنم و مونده تا تموم شه ولی تقریبا آخراشه!
کوین؟
چهخبر؟
همونطور که پیشبینی کردی،
تبیتا داره تلاش میکنه حمایت بقیه رو برای پـاپز جلب کنه،
تا جایی که شنیدم تا الان کسی دستـش رو نگرفته
خب هنوز نه، اما خیلی سمجـه!
اون که نمیتونه جلوـم رو بگیره نهایتا بتونه یکم سرعتـم رو کند کنه!
که بازم خیلی رومخه!
کاملا
خب...
بهش یه فرصت عادلانه دادم،
پرسیوال واقعا منو توی فکر فرو برده،
تا جایی که کم کم دارم به این فکر میکنم که..
واقعا اون پیشنهاد فقط برای جهت صلاح شهره؟
نه، امکان نداره
پاپز به یه دلیل تا الان دوام آورده،
چون سـتـون ریوردیله!
مردم شاید این رو فراموش کرده باشن، اما حقیقت محضه
اره اما اگه از همین مردم بپرسی
کدوم بیشتر به صلاح شهره؟ باز موندن پاپز...
یا یه راهآهن جدید و جذاب چی میگن؟ خیلی پیچیدهست
درضمن، وقتی هیچکس نیست تا ازم حمایت کنه
چطوری میتونم باهاش مقابله کنم؟
تو که حمایت یکی رو داری، من حمایتـت میکنم
چطوری فهمیدی دارم به چی فکر میکنم؟
من هیچ حرفی نزدم
آه...
دقیقا به سوالی که تو ذهنم داشتم بهش فکر میکردم، جواب دادی
جاگهد، چهخبر شده؟
و لطفا نگو " هیچی " چون اخیرا اتفاقای خیلی عجیبی داره دور و ورمون میوفته!
درسته
خیلیخب پس...
باید یه چیزایی بهت بگم،
خب، پس میتونی ذهن بقیه رو بخونی
بتی میتونه خطر رو احساس کنه
آرچی آسیبناپذیر شده، البته به جز وقتایی که پلادیوم بهش نزدیکه...
شرل از دهنش آتش میزنه بیرون و پرسیوال میتونه ذهن بقیه رو کنترل کنه؟
اره
اما نتونست ذهن تو رو کنترل کنه،
خیلی جالبه
بهطرز خیلی پیچیدهای با عقل جور در میاد، اما نه فقط تو مورد تو...
با توجه به همه این اتفاقاتی که اخیرا باهاش سر و کله میزدم...
اما...
ببین، یه فکری زده به سرم که چطوری پاپز رو نجات بدیم...
خودم وقتی میخواستن " درایـو این " رو خراب کنن امتحانش کردم (مکانی که در فصل اول جاگهد اونجا زندگی میکرد)
باید پـاپز رو به عنوان یه مکان تاریخی برجسته ثبت کنیم، باشه؟
اینطوری نمیتونن خرابـش کنن
خب یعنی به نظرت پرسیوال و...
شورای شهر اجازه میدن؟
نه، ثبت کردن مکانهای تاریخی در سطح ایالتی انجام میشه
هیچ ربطی به اون نداره
فقط تنها کاری که باید بکنیم اینه که ثابت کنیم پـاپز از اهمیت تاریخی برخورداره
با این میتونی شروع کنی،
این یه جعبه از یادگاری های قدیمیـه....
که نشون میده غذاخوری دهه ها سابقه داره،
اگه یه مدرک محکمی باشه که
ثابت کنه پـاپز یه مکان تاریخی بسیار باارزشه
همهش توی این جعبهست
فوق العادهست ممنون، پاپ...
خدای من...
یه جلد از کتاب " گـرین بـوک "
درست مثل الان، قدیمـم همه به اینجا پناه میاوردن...
هی، همینطوری که داریم کار میکنیم نظرت با پنیر کبابی و سوپ گوجه برای شام چیه؟
حتما، عالیه!
تبیتا، این جعبه مثل یه ماشین زمان میمونه
همه رویداد های مهمِ ریوردیل اینجا توی پـاپـز اتفاق افتادهان
رویداد های معنوی، فجایع ملی...
همهی اینا اینجا روی این صندلیها اتفاق افتاده
انجمن تاریخی " راکلند کانتی " عمرا درخواستمون رو رد کنن!
چه خبر خوبی...
« ریـــوردیـــل »
تـرجمه از « آیــدا و امیـر دلپسند »
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
هی، تریسا
ما تونستیم!
چرا بهم گفتی تریسا؟
باورم نمیشه اسممون بلاخره رفت کتاب " گریـن بوک " (کتابی از ویکتور هوگو گرین، جهت دریافت اطلاعات بیشتر نام کتاب را جستجو کنید)
هی، میشه اینا رو ببری نصب کنی؟
جاگهد!
چه خبر شده اینجا؟
کجاییم؟
تو کدوم زمانـیم؟
اوایل سال 1944؟
اره تبیتا، اوایل 1944
دنیا درگیر جنگ جهانیـه و تـاتستیت پدربزرگته!
پس چرا بهم گفت تریسا؟
چرا جوری رفتار میکنه که انگار منـو میشناسه؟
ذهن اون حضورناگهانی تو رو اینطوری درک کرده،
و درضمن من جاگهد نیستم، من فرشتهام
فرشته نجات تو!
فرشته نجاتی که دقیقا شبیه دوست پسرمه؟
خب، این ظاهرو انتخاب کردم چون فقط...
با جاگهد صمیمیای و بهش اعتماد داری!
اگه شکل واقعیام رو ببینی مغزت ارور میده و دیوونه میشی.
من آدم خوبی ام...
اسمـم رفائیله! (نام یکی از فرشتگان مقرب)
وایسا ببینم، اسم تو...
اسمت رفائیله؟
اره
جاگهد واقعیِ توی زمان خودت...
الان توی بیمارستان بغلـت نشسته
یادم میاد من و جاگهد اینجا بودیم...
درباره غذاخوری تحقیق میکردیم و یهو یه غریبه...
با یه تفنگ اومد داخل و بهم شلیک کرد
جاگهد سریع تو رو به بیمارستان رسوند؛
الان جونـت در امانه.
اگه تو فرشته نجاتمی، پس تا حالا کجا بودی؟
نزدیکـت!
ما فقط میتونیم توی شرایط های خیلی اضطراری...
یا ضرورت در رویداد های کیهانی خودمون رو نشون بدیم
شرط داره...
خب چرا و چطوری تیر خوردن من رو آورد به سال 1944؟
چطوری برگردم به زمان حال؟ زمان خودم!
من چیز زیادی نمیدونم
فقط خدا میدونه!
چرا اینو نمیخونی؟
خیلیخب، با توجه به این کتاب...
من ممکنه یه چیزی به اسم " کرونوکنتیک باشم "
یعنی میتونی توی زمان سفر کنی
قبل از اینکه بیام اینجا...
انفجاری که توی خونه آرچی رخ داد،
شوکِ اون اتفاق باعث فعال شدن یه سری توانایی ها برای خودش و آرچی و بتی شده
خب، شاید ترس موقع تیر خوردن باعث فعال شدن توانایی مخصوص من شده باشه؟
نظریه خیلی منطقیایـه.
مگه اینکه به خواست خودم اونکارو نکرده باشم
یعنی یه جورایی یه بازتاب بوده!
گلوله بهم برخورد کرده و باعث ایجاد پرش زمانی شده باشه
اما چرا سال 1944؟
شاید باید میومدی اینجا
No comments yet. Be the first to leave one.