Le prime 200 righe.
من طحالت رو میکشم بیرون و میدم شوهرت بخورتش!
ای وای، نکنیمون
وای مورتی، بهتره زودتر فرار کنیم تا این نفهمیده شوهر یعنی چی
این کارناوال کابوسها قبلنا ترسناک بود، نه؟
- ما خیلی گرگ باروندیده شدیم - حس گوهیه، میدونی؟
چون حال میده هرازگاهی آدم وحشت کنه
درست شنیدم که رفیقهای من دنبال یه ترس باحال و سنتی هستن؟
خب بهتر میبود که فالگوش واینستی
آره تو اصلاً کی هستی؟ این کتشلوارت یعنی اینجا کار میکنی
یا یعنی اصلاً اینجا کار نمیکنی؟
بنده هم مثل شما از خبرگانِ ترس هستم
و همچنین اهل زمینام. و شما میدونستید که زمین
خانۀ وحشتناکترین مکان در کهکشانـه؟
اگه بخواین میتونم نشونتون بدم
والا مسیرمون همونطرفی بود
- اینجا رو بپیچ چپ. نزدیکیم - ما خودمون آدرس زمین رو بلدیم
برای امثال شما عزیزان که همهچیز رو دیدن،
فقط چندتا ترس واقعی محدود مونده که بهشون غلبه نکردید
و یکی از اون ترسها همین بغلـه
- باشه، جریان چیه؟ - این بیانصافیـه
دنی یه رستوران زنجیرهای باحاله که به آدمایی که تا نصفهشب بیدارن
- غذای پُر از نشاسته میده - جوک ضایعی بود، رفیق
نه، جاش همینجاست
براتون آرزوی موفقیت میکنم من برم یه صبحونه انگلیسی بگیرم
- طرف فقط میخواست برسونیمش، نه؟ - والا خوب ایستگاهمون کرد
خب حالا که تا اینجا اومدیم...
خب! صبحونه انگلیسی، اسلمساندویچ بزرگ،
پنکیک پاپی، اسلمبرگر، دوتا میلکشیک...
و یک چدار تات.
صورتحساب رو خواستید بهم بگید، و اگه برای «حفره» اومدید،
- داخل دستشویی مردونهست - چی چی؟
- حفره؟ - «حفرۀ ترس». سرویس مردونه
خب این قطعاً یه حفرهست، در این مورد دروغ نگفت
اون موئه؟ جلبک دریایی؟
پسر، قشنگ دور تا دورش رو گرفته
فکر کنم بدون برخورد به لبههاش باید بپری داخل؟
بنظرت تهش میخک کار گذاشتن؟
فکر نکنم بخوان فقط بری اونتو و بمیری
این دیگه چهجور کاسبیکردنـه؟
خب، مشخصه که پول پارو نمیکنن. هنوز تلویزیون «ویسیآر»دار دارن
- عه، همون یارو که تو کارناوال دیدیم - آها پس به این پول میدن
سلام. به حفره خوش آمدید. سیستمش اینطوریه: میپرید داخل
حفره بزرگترین ترستون رو به شما نشون میده. به اون ترس غلبه میکنید و وقتی میاید بیرون...
خب، نترس شدید. و عکستون هم روی دیوار نصب میشه
حالا چی عایدِ حفره میشه؟
خب، اون ماهیهایی که پوست مُردۀ پاهاتونـو میخورن رو دیدین؟
حفره هم یه همچین چیزیـه. ترس میخوره. دو سر برده
امیدوارم بهتون خوش بگذره و از حفره لذت ببر...
هی، قذافی، با این «ماونتین دو» جیگرت رو حال بیار
این حفره از دوران نوارهای ویاچاس اینجا بوده و فقط ۳ تا عکس رو دیواره؟
- آره، چدار تاتام داره سرد میشه - یعنی نمیخوای بریم توش؟
- تو میخوای؟ - خب...
گفتش که بزرگترین ترست رو از بین میبره
مورتی، بزرگترین ترس من اینه که برای غلبه به ترسم
به یه سوراخ چندش اعتماد کنم، و با رد شدن از کنارش به این ترسم غلبه میکنم
آهان، باشه
ای تولهسگ!
- وای خدا! - وای خدا!
ثابت وایسا تا این کرمها رو بریزم توت!
ریک!
باشه! حفره فکر کرده من از تفنگنداشتن میترسم؟
به ترسم غلبه کردم!
زور بازو رو دریاب! مورتی! کجایی مورتی؟ بیا بریم!
- وای خدا! خدای من، ای وای! - پسر! جفتمون ریدیم به خودمون!
- وای ریک! دکمهام - عجب ماجرایی بود!
- کرم رفته زیر پیرهنم! - آره جونم، رفتیم رو دیوار چاقالا!
ارزششو نداشت! ارزش نداره!
وای خدا، چقدر بو میدین این بوی چیه؟
من و مورتی شلوارمونـو گوهی کردیم
الان دارید به دو عضو جدید باشگاه حفرهایها نگاه میکنید
آم.. باشه هرزهها
چه اتفاقی افتاد؟
بمب نزدیک بود اونو بُکشه. از زنمون مواظبت کن
ریک؟ نه! وای خدایا! نه نه!
- مامان؟ - اینجا کجاست؟ شماها کی هستید؟
تو مامان منی، ولی چقدر جوونی؟
- ریک، جریان چیه؟ - وایسا ببینم. ریک؟
قضیه چیه، بابابزرگ؟ یه حرفی بزن!
- خب، ما مسلماً هنوز توی حفرهایم - منم همین تو فکرم بود
ما اصلاً از حفره خارج نشدیم و...
و بخشی از وجودت فکر میکنه که حفره رو ترک کردی و بعد
بعد میتونه بیشتر بره تو مخت.
چون در واقع از چیزی نمیترسی وقتی که بدونی
- هنوز توی حفرهای! - هنوز توی حفرهای!
شما اسکلها دارید چی پرت و پلا میگید؟
چرا مامانبزرگ مُردهمون زنده شده و وسط پذیراییـه؟
ریک، تو چرا پیر شدی؟
همه سؤالهای خیلی خوبیان.
شما با هم آشنا شین تا ما بریم چندتا ابزار بیاریم
صبر کن، الان مطمئنیم که این یه طلسم گمراهکننده نیست؟
آخه طلسم وقتی که رفتیم توی یه حفره ترس عادی
و بعد خیلی تصادفی برگشتیم خونه و با این مواجه شدیم؟ این...
اون زنمـه. از روزی که از دستش دادم
خب ربطش به من چیه؟
- ریک؟ - آهان!
فکر کنم کشف کردم، مورتی. بزرگترین ترس تو
اینه که من برگردم پیش دایان و دوباره احساس خوشبختی کنم
چی؟! آخه چرا؟
چون اونموقع دیگه به تو نیازی ندارم. ببین الان فقط کردن بهش
- چقدر زهرهترکت کرده - من زهرهترک نشدم، بهم برخورده!
این دیگه چه تئوریِ دوپهلو و کسشعری بود؟
بزرگترین ترس من اینه که جنابعالی بری تو رابطه؟
درست میگی، تا اطلاعات بیشتری بهدست نیارم نمیتونم با اطمینان بگم
خب خانوادۀ عزیزم! دوست دارید بریم بستنی بخوریم و گپ بزنیم؟
میدونستم که داشت روی تلهپورت کار میکرد، ولی...
این سفر در زمان محسوب نمیشه؟
راستش، بابا هیچوقت طرفِ سفر در زمان نمیره
میگه که اون آیستی...
آیستیِ لانگآیلندیِ ژانر علمیتخیلیـه
آره، ولی پس قضیه چیه؟
نگران نباش، واقعیت نداره. خیلهخب!
گمونم بهتره جلوی خودت اینکارو بکنم،
نمیخواستم یهو با سن کمتر وارد بشم. نظرت چیه، دی؟ ۴۵ یا جوونتر؟
سنت واسه من مهم نیست، ریک اصلاً نمیخوام به این اسم صدات کنم،
اون اسم شوهرم بود که به تازگی مُرده
میدونم
خب، ۲۷ خوبه؟
- بابا! داری شوکهاش میکنی! - چیه خب؟ صورتم هم شد
و حالا دایان متوجه میشه که من هنوزم نابغه و جذابام.
محبت کردی واقعاً
حق با تو بود، ریک من الان واقعاً وحشت کردم
از چی؟ اگر اوکیه،
دوست دارم با نسخۀ بالغ...
خدای من!
دختر واقعیم کجاست؟
عزیزم، جای نگرانی نیست
ایشون فرقی با دختر واقعیمون نداره، چون هرچقدر تو واقعیای، اونم هست
- چی؟ - بذارید اینطور بگم
شماها عملاً کاراکترهای «انپیسی» هستین
فقط من و مورتی واقعیایم، پس مأموریتهای فرعی شما مهم نیست
- مأموریت اصلی... ما هستیم - خیلی چندشآوری
یهجوری داری درمورد دختر کوچولومون حرف میزنی انگار فرضیـه؟
- به خانوادۀ ما خوشاومدی - نه متوجه نیستی، عزیزم
این دنیا حتی اگه واقعی هم بود، اون فقط یه نسخهای از
دخترت بود که حتی ممکن بود کلونِ دخترت باشه
صورت شوهرمـو از رو خودت بردار! تو هیچ شباهتی به اون نداری!
- چون تو رو از دست دادم! - خب شاید لیاقتمـو نداشتی!
میخوای تئوری جدیدم رو بشنوی؟
شاید بزرگترین ترست اینه که یه فرصت دوباره با اون بهدست بیاری و خرابش کنی
بعد فکر نمیکنی تا الان با این ترس مواجه شدم؟
پس هنوز بهش غلبه نکردی. یا نپذیرفتیش، یا همچین چیزی
- یا همچین چیزی؟ - من که متخصص ترسشناسی نیستم!
مورتی، همهی فیلمای رمانتیککمدی یه آرکِ داستانی دارن
حتی تو فیلم «ایمیل داری» تام هنکس اول فیلم یه پلیس رو میکُشه
- واقعاً؟ - من چمیدونم!
قرار نیست بشینم ایمیل داریِ مسخره رو ببینم
من دارم اینکارو واسه تو میکنم، مورتی من هرچی زودتر با اون آشتی کنم،
تو زودتر میتونی به ترسی که از آشغالِ بیکس و تنها شدن داری غلبه کنی
اونوقت بنظرت منم با این ترسم مواجه نشدم؟
تو روحش!
تو بخش دوم آهنگ قرار بود دعوتت کنه با بچهها بریم باغ وحش
من قبلاً یه جایی دستای این رباتـه رو دیدم
آره، از اینا توی پهباد پلیسی که افبیآی گفت بسازم استفاده کردم
ما همینطوری...
من اینطوری با زنم آشنا شدم
باغ وحش بدک نیست
بعد یه بار هم، ما روی جوشی که رو صورتم زده بود
یه تمدن زنده درست کردیم، و بابابزرگ کمکم کرد ملکهشون بشم
بنظر شما یه خانوادۀ واقعی شدین
کاش تو هم میتونستی جزوی از این خانواده باشی، مامان
- وای عزیز دلم! - ریک!
این تئوریای که داری بررسیش میکنی ضربالعجل هم داره؟
آره باشه! فکر خوبی بود مورتی. همین کارو بکن
همیشه دوست داشتم بدونم اونا به هم چی میگن
تز پایاننامۀ ارشدت، هوش غیرانسانی
اونو کِی خوندی؟
بعد از فوتت
بهم کمک کرد اینو بسازم
گورت بابات! درتو بذار، گِرگ!
- گور بابای خودت، لیسا! نون! - نه!
- درتو بذار! - سیکتیر بابا! نون اینجاست!
- فکر کنم توقع بیشتری هم نداشتم؟ - ناامیدکنندهس نه؟
آره، اونا یهجورایی خیلی آشغالن
میگم.. دوست داری بریم یه پیکی بزنیم؟
آره همینه!
سه... دو... برو بالا!
تو از کِی جنبهت انقدر رفته بالا؟
از وقتی سعی کردم مرگ زنمـو با شیشههای مشروب تسکین بدم
خیلی بیچارهای
هی! به سلامتی بیچارگی!
آمادهست!
ازتون خواهش میکنم، پولشو تقسیم کنید! زندگی رو انتخاب کنید
داریم همینکارو میکنیم، تخم جن
حالا نوبت منه، نوبت منه
بذار یهچیزی رو بهت بگم، پیرمرد بنظر از دست دادن من باعث شد آدم خفنتری بشی
باید بیشتر بمیرم
همینطور هم شد
تو همهجا و برای همیشه مُردی
تو تنها چیزی هستی که نمیتونم جایگزینی براش پیدا کنم
باشه حالا، باشه. آقای احساساتی من که اصلاً واقعی نیستم، یادت رفته؟
هیچی واقعی نیست، عشق تو همینه دیگه، نه؟
نوهام... نوۀ ما...
فکر میکنه علت این اتفاقا اینه که بزرگترین ترس من فراموشکردن توئه
- پس نکن - دلم هم نمیخواد
- پس بوسم کن - من پیرم و ما تازه استفراغ کردیم
خب، من واقعاً اینجا نیستم و اینم استفراغ واقعی نیست
No comments yet. Be the first to leave one.