Le prime 200 righe.
آنچه در «مأموران شیلد» گذشت...
ایناک. خیلی وقته ندیدمت.
- تو این زنو میشناسی؟ - من یه کرونیکوم هستم
یه کرونیکومِ مرگبار.
آتارا میخواد بدونه
چطور تونستید در زمان سفر کنید
تا شاید بتونیم برگردیم و دنیامون رو نجات بدیم.
ما در واقع نمیدونیم چطور انجامش دادیم.
- از شر اون جنایتکار خلاص شو - تمومش کن!
اگه کسی بتونه اسرار سفر در زمان رو حل کنه
اون شخص لئوپولد فیتز ـه.
چی بهش انگیزه میده تا کاری که ما نیاز داریم رو انجام بده؟
اون
آخرین چیزی که من میخوام اینه
که سیمنز در خطر باشه.
و تو اینو میدونستی.
ترجمه از امـیـر سـتـارزاده Am1Я H1tmaN
فیتز؟
جما؟
خدای من، تو اینجایی.
تو اینجایی.
حالت خوبه؟ بهت صدمه زدن؟
نه من خوبم. به تو خیلی بد صدمه زدن؟
نه نه، من خوبم. الان که تو اینجایی خوبم.
خیلی حرفا برای گفتن دارم.
من همه جا رو دنبالت گشتم.
آره، منم داشتم سعی میکردم پیدات کنم.
ایناک گفت تو رو 100 سال به آینده فرستاده
اگه بتونی این حرفو باور کنی.
نه تا وقتی به چشم ببینی.
آره. وایستا، چـی؟!
- واقعاً؟ - آره
- خب، پس، چطور... - آم...
چطور اینجایی؟
البته، سوال همینه...
سوالی که تو باید جواب بدی.
تو کدوم خری هستی، و این زندان چیه؟
این کرونیکومیـه که طی سال گذشته
دنبالمون کرده. قضیه مربوطه به سیارهاش...
من آتارا هستم...
گمونم دلش میخواد خودش برات بگه.
یه کرونیکوم دارای ادراک از سیاره کرونیکا-2.
آره، نزدیک یه ستاره در صورت فلکی
که به نام سیگنوس شناخته میشه زندگی میکنی.
دیگه نه
دیگه هیچی اونجا زندگی نمیکنه.
سیاره آتش گرفت، تا نقطه ذوبش گرم شد
الان مواد مذاب تبدیل شده به سنگ و صخره.
برای نجات سیاره من خیلی دیره.
به همین دلیل باید در تاریخی قبلتر، مداخله کنم.
با استفاده از سفر در زمان؟
فرضیه همینه.
اگه همکاری کنی
دلیلی نداره که دیگه شما رو بازداشت کنیم.
متأسفم، ولی متأسفانه این خلاف قوانین ـه...
قوانین فیزیک.
تو یه کرونیکومی
لازم نیست رابطه بین علت و معلول رو بهت توضیح بدم.
امکان نداره بتونی در زمان به عقب برگردی.
همسرت ادعادی دیگهای داری.
ولی این پارادوکسهای زیادی ایجاد میکنه.
حالا کجاشو دیدی
شما پیشرفتهترین تکنولوژی...
کرونیکوم رو در اختیار خواهید داشت.
هر ابزاری که بتونی تصور کنی ارائه خواهد شد.
تمام دانستههات، تمام خاطراتت
فوراً قابل دسترس و قابل اشتراک خواهند بود.
تمام خاطرات؟ به اشتراک گذاشته میشن؟
این یکم فضولیـه. و نمیتونه امن باشه.
نه همیشه.
ولی یه مشکلی به دشواری سفر در زمان
نیازمند ابزار قدرتمندیـه
مثل این زندان.
اینو بدونید... فراری در کار نیست.
هر اقدامی تنها منجر به دیوانگی خواهد شد.
ولی ذهنهاتون کلید باز کردنش هست.
تنها راه چارهتون، اینه که برای ما یه راه چاره پیدا کنید.
فکر میکردم اصلاً نمیخواد بره.
گوش کن...
من از موقعی که داخل زندان بودم و هر روز از اون موقع اینو تصور کردم...
و میخواستم درست انجامش بدم،
ولی حالا که داخل یه زندان دیگه گیر کردیم
و نمیدونم اصلاً میتونیم از اینجا بریم بیرون یا نه...
- فیتز - نه، صبر کن، صبر کن
فقط... فقط...
فقط بذار اینو بگم.
من متوجه شدم
که کائنات نمیتونه جلوی ما رو بگیره.
چون ما از کف اقیانوس اطلس جون سالم به در بردیم
ما از کهکشان عبور کردیم، بیشتر از یه بار...
فقط برای اینکه باهم باشیم.
پس، عشقی مثل این، از هر نفرینی قویترـه.
من و تو، ما متوقف...
با هم توقف ناپذیر هستیم.
آره، به همین دلیل نمیتونم حتی یه روز دیگه هم بدون تو زندگی کنم.
پس عاشقانه ازت میپرسم...
جما سیمنز، با من ازدواج میکنی؟
حتماً
باید اعتراف کنم، اینجا همراه تو
اصلاً برام مهم نیست که بتونیم فرار کنیم یا نه.
«کارثان»؟
نه
واقعاً فکر میکردم بعد از تصادف اونجا فرود اومدید.
«سالدان»، سیارهای که سه تا غروب آفتاب داره.
ما به سالدان رفتیم!
چیزی نمونده بود برای رسیدن به اونجا بمیریم.
خب، چیزی نمونده برای رفتن به هرجایی بمیریم.
و در صخرههای الماس
وقتی اهالی بومی اونجا
حمله کردن، دیزی کاملاً رفت رو حالت خشن و تهاجمی.
اونا خوشایند نیستن.
اون داشت یه سری مشکلات رو حل میکرد.
مشکلات جدید؟
من و ایناک مجبور شدیم برای فرار دزدکی سوار یه سفینهی سیویانی بشیم.
راستی یه چیز دیگه. الان میتونم سیویانی صحبت کنم.
- واو! - آره
جدی میگم
خوشم اومد
معنیش چیه؟
معنیش میشه...
"من به زبان سیویانی صحبت میکنم"
به هیچ «کری»ای برنخوردید؟
اخیراً نه
پس در آینده؟
واقعاً رفتید به آینده
ولی درموردش حرف نمیزنی.
خب، نمیدونم از کجا شروع کنم.
شروعش.
ماجراجوییهای زیادی داشتی
و من حتی درمورد یکیشونم نشنیدم.
یا از آخرش شروع میکنی؟
- نه - خب، چطوری برگشتید؟
چون اگه برگشته باشید، پس شاید بتونیم واقعاً این مسئله رو حل کنیم.
میدونم که با یه مونولیت شروع شد.
هنوز به این عادت نکردم.
باشه خب... از آغاز آینده شروع کنیم
یا پایان گذشـ...
پایان گذشته...
راستش این به قدر کافی سردرگمت میکنه، مگه نه؟
فیتز، خواهش میکنم. بیا... بیا ادامه ندیم.
این هم مثل بقیه تشدید فرکانس یکسان داره؟
خواهش میکنم، بیا این لحظه رو خراب نکنیم.
نمیخوام چیزی رو خراب کنم. فقط سعی دارم متوجه بشم.
اگه همه موفق شدن برگردن، که فرض میکنم همینطور بوده
پس معنیش اینه کنترل وجود داره
و اگه کنترلش رو ما نساختیم، کی ساخته؟
بس کن!
نمیدونم چرا بهم نمیگی!
نمیخوام بگم!
جما؟
نمیخوام بهت بگم
و تو هم نمیتونی مجبورم کنی!
ج...جما؟
هی...نه هی!
لابد داری باهام شوخی میکنی.
این... دیوونگییـه!
جما...
حرفای اون زنـه داره یادم میاد و
فکر نمیکنم ذهنهامون کلید
باز کردن این زندان باشن.
فکر میکنم ذهنمون خود زندان باشه.
میتونه اونا رو بکشه.
میگی که ذهن انسان یه چیز قدرتمندـه.
خب، ما الان دوتاشون رو کنار هم گذاشتیم.
بذار ببینیم چیکار میتونن بکنن.
مأموران شیلد فصل ششم، قسمت ششم «غیرقابل فرار» 98/04/01
باشه
نترس... نترس
نترسیدم. دارم مشاهده میکنم.
از یه فاصلهای.
خب، سرنوشتت از قبل برای علوم مقدر شده، مگه نه؟
من قراره زیست شناس بشم و روی ماهی سپیداج مطالعه کنم.
اونا میتونن رنگ پوستشون رو با کروماتوفورها تغییر بدن.
قراره کارای خیلی بیشتری انجام بدی.
میدونی من کی هستم؟
خب پس، میدونی که من یه دوستم
پس چرا فرار کردی؟
چرا اومدی اینجا؟
اینجا جاییـه که درمورد ستارهها یاد میگیرم
جدول تناوبی عناصر رو حفظ میکنم
و مشکلات داخل سرم رو حل میکنم.
چه نوع مشکلاتی داخل سرت هست؟
همه نوع
رویاهام که داخل ستارهها غلت میزنن
و دردسرهام که داخل جعبه موسیقی قفل شدن.
خب، این سیستم کوچیک قشنگی ـه.
چیزی هست که الان اذیتت بکنه؟
این یکی!
این یکی رو برام بخون
تو... باشه
ازم میخوای یه داستان وقت خواب برات بخونم؟
میدونی، فکر میکنم شاید بهتره از اینجا ببرمت بیرون
چون این شاید همون دیوانگی باشه
- که اون داشت درموردش میگفت... - بابایی!
مرد غریبه داخل اتاقم میخواد منو بدزده
No comments yet. Be the first to leave one.