Le prime 200 righe.
کیم اونجو
اونجو
اسم واقعیِ من اینه؟
اسم داداشم چیه؟
اونجو
"اون" به معنیِ مهربونیه، و "جو" به معنیِ کمک
ها اونجو
باورش خیلی سخته
وقتی بچه بودم و میرفتم خونه دوستام،
وقتی می دیدم اونا خواهر یا برادر دارن بهشون حسودیم میشد
پس منم برادر داشتم
سخته که بهش بگی برادر
اون انقدر بزرگه که میتونه جایِ پدرت باشه
الان باید چند سالش باشه؟
بذار فکر کنم
وقتی گُمِش کردم...
حدودا 6 یا 7 سالش بود
تقریبا هم سن و سالِ...
الانِ هان گیول بود
اگه زنده باشه،
باید 52 یا 53 سالش باشه
وای! واقعا جای بابامه
واسه همین هیچوقت راجبِ بابام باهام حرف نزدی؟
بخاطرِ این بود که خیلی افسوس میخوردی؟
مادرشوهرم خیلی وحشتناک بود
وقتی اونُ گمش کردم،
منو از خونه انداخت بیرون
خدای من!
پس بعدش چطوری به دنیا اومدم؟
من خیلی بعدتر از اون به دنیا اومدم
بعد از اینکه منو انداخت بیرون، جایی برای رفتن نداشتم
میرفتم خونه مردم و لباساشونُ می شُستم
مردم از آبِ رودخونه و چاه استفاده میکردن
منم براشون آب میکشیدم
بابات هر چند وقت یه بار میومد دیدنم
بهم یه کم پول میداد
یه دفعه ای تو رو حامله شدم
مسخره ـس مامان، مگه احمق بودی؟
چرا بازم چسبیده بودی به همچین آدمی؟
وقتی جوون بودی، میتونستی زندگیت رو تغییر بدی
بعد از مرگ بابام، چیزی به ارث بُردی؟
هی، چطور میتونستم چیزی به ارث ببرم؟
خانواده ـش منو دست خالی از خونه انداخته بودن بیرون،
و میگفتن تقصیر منه که پسرشون گُم شده
نگران بودم که از وجودت با خبر بشن و تو رو ازم بگیرن
واسه همین تو رو برداشتم و فرار کردم اومدم سئول
مامان!
اگه بخاطر تو نبود،
حتما اون موقع میمُردم
خیلی سخت بود
میدونی که آپوجونگ کجاس؟
یه مزرعه کلم بود که...
وقتی آدم پاشو توش میذاشت آب تا زانوش میومد بالا
من اونجا جون کندم
تو یه رستوران کوچیک کار میکردم. هر وقت پولام رو جمع میکردم...
یه کم زمین از اونجا میگرفتم
بعدش رستوران شخصی خودمُ راه انداختم و اسمشو گذاشتم "رستورانِ دهن پُر کن"
وقتی پولامو جمع میکردم، زمینای 1500 یا 3300 متری...
و یا از اينور و اونور خونه می خریدم
از اون به بعد اینطوری شدم
مامان، پشیمون نیستی که اینطوری زندگی کردی؟
نه
چرا؟ چرا پشیمون نیستی؟
چون تو رو دارم
اگه تو رو نداشتم...
خیلی وقت پیش از غصه میمُردم
وقتی می دیدم انقدر خوشکلی...
و مثل دسته گلی، نمی تونستم بمیرم
این دختر خوشکل مالِ منه
چرا باید پشیمون باشم؟
من از چیزی پشیمون نیستم
مامان
من تمامِ تلاشمو میکنم که باهات خوب رفتار کنم
با سو وون خوشبخت زندگی میکنم...
و هان گیول رو خوب بزرگ می کنم که ناراحت نشی
میخوام خوشبخت زندگی کنم، مامان
باشه
اگه بخاطر اینکه ازش خوشم نمیاد بیرونش کنم،
فقط باعث میشه تو صدمه ببینی
حالا درک میکنم
حتی اگه شرایط سختی پیش بیاد،
سعی میکنم با اون شرایطِ سخت کنار بیام
بیا اینطوری زندگی کنیم
مترجم : مهدی (Mehdi_Rain)
من دیگه دارم میرم، رئیس
اوه، هنوز اینجا بودی؟
چون رفته بودم بیمارستان اِری رو ببینم، دیر کردم
حال اِری چطوره؟
کبودی هاش بدتر از اون چیزیه که فکر میکردیم باید برای چند روز بستری باشه
به نظر میومد منتظرِ شماس، رئیس
فعلا نمیخوام ببینمش
وقتی حقیقت رو پیدا کردم، میرم دیدنِش
من اِری رو از زمان بچگیش میشناسم
اون انقدر حیله گر نیست که همچین کاری کنه
یه فنجون چایی میخوری؟
حالا که نمیتونین بخوابین...
حتما دارین راجبش فکر میکنین
نمیتونی درک کنی...
چقدر احساس بدیه که نمیدونم پدرمادرم کیه
همیشه جای خالیشون رو تو قلبم حس میکنم
خدارو شکر که ته یانگ رو پیدا کردم
اما هنوزم احساس تنهایی می کنم
بخاطر همین میخواین...
"اوگی نونا" رو پیدا کنین؟
اوگی نونا؟
فکر کنم اون نامادریم بود
همش بهش میگفتم نونا
یادم میاد بخاطر اینکه بهش نمیگفتم مامان...
بابام همیشه کُتکم میزد
اون احتمالا تا الان مُرده
حتی اگه زنده باشه، نمیخوام ببینمش
او منو تو ایستگاه قطار ول کرد...
و موقعی که خیلی سعی میکردم پیداش کنم خودشو نشون نداد
احتمالا معنیش اینه که منو از خاطراتش پاک کرده
حتی اگه بیاد جلویِ چشمم،
نمیخوام ببینمش
درسته، رئیس
فقط ته یانگ و اِری...
خانواده واقعی شما هستن
فكر كنم همینطور باشه
انقدر سرسخت داری چی میکشی؟
میخوام اینو به عنوان هدیه به مادربزرگِ کلاهدار بدم
واقعا؟
کجاس؟ بذار ببینمش
بذار ببینمش
اوه خدای من نقاشیت خیلی خوبه
مادر بزرگِ آمریکایی،
نمیشه برنگردی آمریکا و با ما زندگی کنی؟
چرا؟ یعنی انقدر منو دوست داری؟
پس چرا نباید برگردم؟
وقتی من و بابا و یون جو با هم زندگی کنیم،
پدر بزرگ تنها میشه
اگه پدربزرگ تنها باشه...
همش رامیون میخوره...
و پی پی ـش خونی میشه
پس نمیشه تو براش آشپزی کنی؟
خدا جونم، چه نوه خوبی هستی
میخوای واسه پدربزرگِت آشپزی کنم؟
اما نمیتونم اینکارو کنم
زانوهام درد میکنه
اگه همش واسه پدربزرگت آشپزی کنم پی پیم خونی میشه
زانوهات مسخره ـن، مادربزرگِ آمریکایی
اوه خدای من
به عنوان یه بچه کوچولو خیلی بد حرف میزنی
بسه، بسه، بسه، بسه!
مشکلی با مشروب خوردن نداری؟
مشروب کمکم میکنه بهتر بخوابم. مشکلی نیس
چرا؟ این روزا نمیتونی بخوابی؟
الان باید بخوابی که فردا مریضات رو معاینه کنی
خیلی ذهنم درگیره
بعد از شنیدن داستان زندگیِ مادر زنم، حس خیلی بدی دارم
آیگو، درسته
فکر میکردم چون تو کارِ خرید و فروشِ زمین ـه، حتما خوشبخته
اون یه زن بیچاره ـس
وقتی میری اونجا باهاش خوب رفتار کن
بزرگ کردنِ بچه یه نفر دیگه آسون نیس
اون تصمیم گرفته هان گیول رو قبول کنه
ازش ممنون باش
واسه همین...
میخوام اون شخصُ پیدا کنم
اون شخص؟
منظورت برادر یون جوئه که خانم یانگ...
46 سال پیش ولش کرده؟
آره
وقتی گم شده بوده، بخاطر اینکه پدرش تو محله آدم مُهمی بوده...
اونا همه جا رو دنبالش گَشتن
فکر کنم از خارج به فرزندی گرفتنِش...
که نتونستن پیداش کنن
فکر نکنم اینطور باشه
کی یه بچه 5 یا 6 ساله رو به فرزندی میگیره؟
اگه خیلی امیدوار بشه...
و نتونی چیزی پیدا کنی، براش دردناک تر میشه
فقط بیخیالش شو
فکر کنم اگه به مادر زنم کمک کنم پیداش کنه...
دوباره میتونه آرامش پیدا کنه
سعی میکنم پیداش کنم
کله خر
به هر حال،
بخاطر اینکه به خودم رفتی قلبِ بزرگی داری
باشه. تمام تلاشتو کن که اونُ پیداش کنی
کی میدونه؟
آدم که از آینده ـش خبر نداره
شاید از اون چیزی که فکر میکنی بِهمون نزدیک تر باشه
دیدنِ دوباره مادر و پسر بعد از نیم قرن
خدای من، باور نکردنیه
آکادمی رقص هوایونگ
نمی دونستم اینجایی چی؟
وقتی صبح نتونستم پیدات کنم همه جارو دنبالت گشتم
چرا کله سحر اومدی اینجا؟
من به خودم اومدم
برگشتم به همون جونگ هوا یونگِ قدیم
منظورت چیه؟
به خودت اومدی؟
بخاطر تو و کوین تویِ حال و روزِ خودم نبودم
من خیلی شاگرد داشتم، اما تازگیا خیلیاشون وِل کردن رفتن
فقط سه نفر برام مونده
میخوام با کلاس صبحگاهی رقص زومبا دوباره از اول شروع کنم
میخوام به روزایِ گذشته برگردم
"روزایِ گذشته"؟ منظورت چیه؟
من همیشه سعی کردم زندگی ساده ای داشته باشم
No comments yet. Be the first to leave one.