Demon Pond

Demon Pond (夜叉ヶ池)

Scarica il sottotitolo Farsi Persian

Informazioni sulla release

Demon Pond 1979 1080p BluRay REMUX AVC FLAC 2 0-TRiToN
Un commento di SHINOBiiii

Tag

Blu-ray
blu-ray
1080
Blu-Ray
BluRay
x264
REMUX
Pubblicato il: 2022-03-11
Download: 45
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi Persian

Le prime 200 righe.

‫بین فوکویی و گیفو، تالابی به‌نامِ ‫تالابِ دیو وجود دارد.

‫بر اساسِ افسانه‌ای باستانی، ‫اژدهایی در اعماقِ تالاب زندگی می‌کند.

‫تابستانِ ۱۹۳۳ میلادی.

‫تالابِ دیو

‫تالابِ دیو

‫کارگردان: ماساهیرو شینودا

‫ارائه‌ای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema

‫دعا برای مُردگان

‫ساعتِ شِش.

‫دوباره اون ناقوس!

‫نیازی به نواختن نیست.

‫ولی در‌غیر‌این‌صورت تالابِ دیو سرریز می‌کنه. ‫سیل راه می‌اوفته.

‫خرافاتِ محضه!

‫خرافات باشه یا نباشه،

‫در حال حاضر، ما از سیل استقبال می‌کنیم.

‫چی شده؟

‫هیچی. یه‌ذرّه خاک رفته تو چشمم.

‫خاک رفته تو چشمتون؟

‫اوه، بله.

‫بذارین درش بیارم.

‫مشکلی نداره. می‌شه یه‌کم آب بخورم؟

‫آب!

‫خیسش می‌کنم.

‫- خیس؟ ‫- بیاین نزدیک‌تر.

‫صورتتون رو بیارین جلو.

‫ولی این...

‫درد داره؟ باید درش آورد.

‫بسیار خب، پلکتون رو با انگشتاتون باز کنین.

‫اوه عزیزم، هنوز بیرون نیومده؟

‫کافیه! همین‌قدر کافیه.

‫الان درد نداره. خیلی از شما ممنونم.

‫آه، احساس می‌کنم دوباره زنده شده‌م!

‫تموم شد!

‫آب...مردم؟

‫مردم...و ناقوس؟

‫هوا خیلی گرمه.

‫بله، هوا گرمه.

‫این صدایِ ناقوس بود که من شنیدم؟

‫بله. موقعِ گرگ‌و‌میش نواخته شده بود.

‫این ناقوس در سپیده‌دم، غروب ‫و اواخرِ شب نواخته می‌شه.

‫سه‌بار در روز.

‫اوه، به‌غیر از اون سه‌بار، نباید ‫تو هیچ وقتِ دیگه‌یی نواخته بشه.

‫اگه دارین از این‌جا عبور می‌کنین،

‫از رو کنجکاوی هم که شده، به اون ناقوس ضربه نزنین.

‫بازیگوشی نکنین.

‫متوجّه‌م، مادربزرگ.

‫نمی‌خوام که خربزه بخرم، چرا باید بزنمش.

‫ولی عجیبه...

‫مثلِ بارانِ رحمت تو خشکسالی.

‫چه توجیهی داره؟

‫چی؟ چیزی گفتین؟

‫خیلی عجیبه، مادربزرگ.

‫این آب...

‫خب، اون از یه چشمه فوّاره می‌کنه.

‫از این‌جا به داخلِ یه جویبارِ کوچک جریان پیدا می‌کنه.

‫وقتی که این آبِ جاری به سنگی می‌خوره، ‫صداش همه‌جا می‌پیچه.

‫- صداش می‌پیچه؟ ‫- بله.

‫دینگ دینگ...دینگ دینگ...دینگ...

‫به‌ش درّۀ چنگ‌نوازی می‌گن.

‫درّه‌یی که چنگ می‌نوازه؟

‫نوشیدنی میل دارین؟ ‫یه‌کم آبِ سرد می‌خواین؟

‫چاه‌هایِ روستا خشک شده‌ن.

‫فقط این چشمۀ آب رو دارین؟

‫سرچشمۀ واقعیِ آب، تالابی به‌نامِ تالابِ دیوه.

‫بله، تو نقشه دیدمش.

‫می‌خواستم ببینمش.

‫تالابِ دیو در واقع خیلی وسیعه.

‫می‌گن یه اژدها تو تهِ تالاب زندگی می‌کنه.

‫البته این یه داستانِ قدیمیه.

‫اژدها، خدایِ آبه.

‫در غرب، به‌ش مارِ دریایی می‌گن.

‫زهرداره. روستایی‌ها با ترس درباره‌ش حرف می‌زنن.

‫رنگِ سنگ‌ها تو آب به بنفش و سبز تغییر می‌کنه.

‫سنگریزه‌هایِ قرمز هم گاهی دیده شده‌ن.

‫خیلی زیباست.

‫روستایی‌ها می‌گن پولک‌هایِ اژدهاست ‫که ریخته شده.

‫می‌گن که اون آب مشکوک، ‫کثیف، اسرار‌آمیز و زهرآلوده.

‫حقیقت داره؟

‫من از اون آب خوردم.

‫باهاش چشمام رو شستم.

‫شاید من هم دچارِ یه تغییرِ ناخوشایندی بشم.

‫تغییر؟

‫روستایی‌ها مشکوکن...

‫چون ما از اون آب می‌خوریم ‫و هیچ اتفاقی نیفتاده.

‫- می‌شه... ‫- آه...

‫هوا داره کاملاً تاریک می‌شه، مگه نه؟

‫فکر می‌کردم که پیرتر از این باشین...

‫می‌تونم...

‫یه فنجون چای یا آبِ گرم بخورم؟

‫البته که می‌تونین.

‫لطفاً تو ایوانِ خونه بشینین.

‫تنهاست؟

‫چه‌جور آدمیه؟

‫فکر کنم شهریه.

‫یه مردِ جوون؟

‫یه نقشه و قطب‌نما با خودش داره. ‫یه آدمی که به مسافرت عادت کرده.

‫ببین قصّۀ خوبی برای گفتن داره یا نه.

‫ازت خواهش می‌کنم، یوری.

‫باشه.

‫«مجموعه‌ای از افسانه‌های قدیمی»

‫لطفاً بیاین این‌جا بشینین.

‫اوه.

‫این‌جا انبارِ معبد نیست؟ ‫سالن اصلی...

‫خیلی وقت پیش سوخت. ‫از اون زمان هیچ معبدی این‌جا وجود نداشته.

‫ولی برجِ ناقوسش هنوز مونده، درسته؟

‫- بله. ‫- شما ناقوس رو به صدا در‌می‌آرین؟

‫بسیار خب، چایِتون رو نمی‌خورین؟

‫متشکرم.

‫می‌خورمش.

‫می‌دونم این‌جا چای‌خونه نبوده.

‫این گیاهِ مَه گُلِ، درسته؟

‫وقتش رسیده که شکوفه بده.

‫صحبتِ خربزه شد. گشنه‌م شده.

‫خربزه برام میارین؟

‫یه چند‌تایی گلابی هست.

‫می‌خواین اون‌ها رو براتون بیارم؟

‫اوه، شکوفه‌هایِ این مَه گُل دارن باز می‌شن.

‫اون صدا.

‫یامازاوا

‫آکیرا، چی شده؟

‫یامازاوا...چرا این‌جاست؟

‫چرا قیافه‌ت این‌جوری شد، چیزی شده؟

‫بپرس هدفش از این سفر چیه؟

‫باشه می‌پرسم، ولی به‌م بگو این کارها یعنی چی؟

‫اوه، یه مَه گُلِ دیگه هم شکوفه‌ش باز شد.

‫زیرِ نورِ مهتاب. درست مثلِ اسمش!

‫بهتره بری یوری، مشکوک می‌شه.

‫ببین دنبالِ چیه؟ ازش بپرس.

‫باشه.

‫- بفرمایین. ‫- متشکرم.

‫یه چاقو به‌م می‌دین؟ ‫پوستش رو می‌خوام بگیرم.

‫خیلی خنکه.

‫مثلِ تراشیدنِ جواهره.

‫هوم...

‫این‌جوری که من متوجّه شدم در حالِ مسافرتین.

‫اهلِ کجایین؟ عازم کجا هستین؟

‫بذار این‌جوری بگم که دارم اتّفاقی مسافرت می‌کنم. ‫در واقع جایِ خاصی رو سراغ ندارم.

‫مزّۀ خوبی داره!

‫پس چرا به این مکانِ دورافتاده اومدین؟

‫می‌دونین، من تو مدرسه تدریس می‌کنم. ‫این تعطیلاتِ تابستونیِ منه.

‫الان در راهِ بازگشتِ به خونه هستم.

‫به کیوتو برمی‌گردم.

‫امشب کجا می‌خواین بمونین؟

‫خب، این سوالیه که نباید می‌پرسیدین.

‫ممکنه بخوام این‌جا بمونم.

‫دارم شوخی می‌کنم.

‫خب دیگه خیلی وقته این‌جام.

‫نه، من شما رو معطل کردم.

‫برایِ رفتن یا عبور از کاواچی...

‫...دیگه هوا تاریک شده. الان بدموقع‌ست.

‫حسابِ من چقدر می‌شه؟

‫چی؟

‫به‌نظرم باید یه چیزی براتون بذارم.

‫به‌جایِ پول؟ چرا باید این کار رو بکنین؟

‫پول؟ حرفشم نزنین.

‫برایِ یه چای انتظارِ پرداختِ پول ندارم.

‫نه فقط برایِ چای. اون همه گلابی هم خوردم.

‫وجدانم اجازه نمی‌ده.

‫اگر همچین احساسی دارین، پس باید قبول کنم؟

‫بله.

‫لازم نیست پول باشه.

‫به‌جاش یه قصّۀ کوتاه تعریف کنین.

‫لطفاً برام یه قصّه بگین.

‫قّصه؟ چه‌جور قصّه‌یی؟

‫شما زیاد سفر می‌کنین.

‫اگه یه قصّۀ جالب یا غیر‌طبیعی بلدین، تعریف کنین.

‫قصّه به‌جایِ پول؟ درخواستِ عجیبیه.

‫به‌هیچ وجه. اغلب اوقات که...

‫...دوافروش‌هایِ دوره‌گرد این‌جا می‌مونن ‫ازشون می‌خوام که قصّه بگن.

‫زاهدانِ دینی، زائرانِ مذهبی... ‫حتّی با روستایی‌ها هم همین‌طور.

‫از هر‌کدومشون یه قصّه می‌خوام.

‫پس این قصّه‌ها رو جمع می‌کنین، ولی چرا؟

‫مطمئناً نمی‌خواین کتاب چاپ کنین.

‫نه، این فقط یه ویاره.

‫یه‌جور کنجکاویِ بی‌هدف.

‫بعضی‌ها که قصّه‌هایِ زیادی بلد بودن...

‫...به‌شون این‌جا اقامت داده شده بود.

‫یوری، چرا باید این رو بگی؟

‫پس اگه بتونم قصّه‌هایِ زیادی بگم،

‫می‌تونم این‌جا بمونم؟

‫خب، بستگی داره،

‫چه‌جور قصّه‌هایی باشن.

‫باشه.

‫یه قصّۀ جالب.

‫بذار ببینم. از کجا باید شروع کنم؟

‫اوه، فهمیدم.

‫یه قصّه در مورد استان اچیزن هست،

‫که تو اون یه کوفته تغییر شکل داده بود.

‫- کوفته؟ ‫- زیرِ ایوان قایم شده بود.

‫چرا ادامه نمی‌دین؟

‫چی به سرِ اون کوفته اومد؟

‫حالا، قصّۀ بعدی.

‫اون یکی تموم شد؟

‫یه نفر بود که قصّه‌هایِ جالب و غیرِ‌طبیعی

‫از جاهایِ مختلف جمع می‌کرد.

‫دوستم بود.

‫دو سال پیش،

‫توکیو رو به قصدِ شمال ترک کرد.

‫از اون موقع تا الان کسی چیزی ازش نشنیده، ‫حتّی یه کلمه.

‫اسم این رو می‌ذارین قصّه؟

More Farsi Persian subtitles for Demon Pond

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left