Le prime 200 righe.
🌻 تیم ترجمه مجله گل آفتابگردان تقدیم میکند 🌻
👩⚕️ در پس لمس تو 👩⚕
امروز میخوایم رد ذهن خوان رو بزنیم
مامان
کیم سون وو ئه مظنون اصلیمونه، پس تمرکز کنین
واقعا شرمنده ولی باید رد کنم
غیرممکنه قاتل باشه همین که سریع چک کنیم حله
خداحافظ
کیم سون وو رو دیدم که به سمت کوه موجین میره
سعی کنین درحالی که به مردم دست میزنین جای کیم سون وو رو ردیابی کنین
لطفا راهو برای ماشین باز کنین- ...سون وو-
درحال تعقیب نماینده چا بود- لطفا برید کنار-
چرا کیم سون وو همهش راهش به نماینده چا میخوره؟
الان کجاس؟
توی انبارش، قربان- بریم اونجا-
نماینده چا اون شب به انبار اومد
فکر کنم اومدش که پدرمو ببینه
باید به این تماس جواب بدین- کیه؟-
نماینده حزب مرکزی
یه نفر اونجاست
آقای پارک ئه
آره؟
اونجا بودش
کیم سون وو
توی شب بارش شهابی !پشت اون ستون بودش
پس کیم سون وو حتما قاتله
احتمالش زیاده که اون باشه
پس نباید سریع بگیرینش؟
درسته
ممکنه بازم آدم بکُشه
زودی دستگیرش کن
بعدش چی؟
چرا کیم سون وو قاتله؟
اون توی شبِ بارش شهابی ...پشت ستون
نزدیک انبار وایستاده بود
آخه مشکلش چیه؟
بذار توضیح بدم
...براساس زخمهای قربانیهای قاتل
قاتل با چشم بسته قتلها رو انجام میده
چرا اونکارو میکنه؟
واسه اینه که کسی جرایمش رو نبینه
مثلا کی میبینشون؟
کسایی که قدرت روانسنجی دارن
ولی این آدما چجوری به این قدرت دست پیدا کردن؟
...یه شهاب سنگ به یه گاو برخورد کرد
بعدش ازش یه نوری اومد و همین نور این قدرت رو بهشون داد
اونا با دست زدن به پا یا باسن خاطرات آدما رو میبینن
ولی فقط میتونن اون چیزی رو ببینن که آدما با چشماشون اونو دیدن
...پس اگه قاتل چشمهاش رو ببنده
ذهنخوانها هیچی نمیتونن ببینن
!و قاتل سریالی اینو میدونست
ولی اصلا اینو از کجا فهمیده؟
...واسه اینه که اونم قدرت روانسنجی داره
!و با اون خاطرات آدما رو میبینه
...با کنار هم گذاشتن این سرنخها
...من به این نتیجه رسیدم
که اون پسری که اون شب ...نزدیک انبار وایستاده بود
!همون قاتل سریالیه
و تو از کجا میدونی که اون نزدیک انبار بوده؟
ذهنخوانهای خوشقلب با دست زدن به پا و باسن بقیه دیدنش
و اون پسره کیم سون وو بودش؟
بله
ولی هیچ مدرک موثقی وجود نداره مگه نه؟
متاسفانه، فعلا که اینطوریه
منظورت از "متاسفانه" چیه؟
ما همین الانشم بیش از حد کافی مدرک داریم
ببرینش
هی، رفیق
بیا بعد از اینکه غذات رو خوردی داروهات رو بهت بدیم
چرا انقدر هذیون میگی؟
واسه گرفتن کیم سون وو به مدرک موثق نیاز داریم
مثلا پانچوی بارونی یا آلت قتاله
چجوری پیداشون کنیم؟
باید روی باسن حقیقت بنشونیمش
اونوقت میتونیم مدرک پیدا کنیم
بونگ یه بون
بله؟- شنیدی که چی گفتم، نه؟-
آره
دیگه تو مُشتمونه، بیاین اینکارو کنیم
باشه
عه جاستین، تو اینجایی که بابات داره دنبالت میگرده
جدی؟
!جاستین
عروسکِ خرس داری؟
من واسش بُردمش
چرا دنبال جاستین میگشتی؟
چی؟ من؟
چشمهاش داشتن پُر از اشک میشدن واسه همین فکر کردم که دلش واسه جاستین تنگ شده
دلت واسش تنگ نشده بود؟
چیزه، من همیشه دلم واسه پسرم تنگ میشه
میدونستم
اوه، ولی دیدم که میتونین عکسهاتون رو اونجا بگیرین
بریم یه نگاه بندازیم جاستین عاشقش میشه
ولی باید حواسم به غرفه باشه
بیخیال بابا، سون وو حواسش بهش هست
مگه نه؟
بله، من اینجا میمونم
برو- واقعا؟-
پس زودی برمیگردم
بریم
!جاستین
عه اینجایی که
دنبالت میگشتم
دنبال من؟
چرا؟
یه حرفی باهات دارم
پس بشین
همینجوری خوبه
طول میکشه، پس لطفا بشین
مطمئن نیستم
...چیزی به ذهنم نمیرسه
که حرف زدن راجع بهش بخواد انقدر طول بکشه
شنیدم که تو اینو درست کردی
آره
خیلی چشمنوازه
نجاری رو از جایی یاد گرفتی؟
خودم یاد گرفتم، فقط یه سرگرمیه
چرا یه فارغالتحصیل دانشگاه هانگوک ...با همچین مهارت عالیای
تو یه سوپرمارکتی توی موجین ...جایی که هیچ ارتباطی باهاش نداره
باید پاره وقت کار کنه؟
چون که میخواستم آدم بکُشم
همینو میخواستی بشنوی؟
...چرا همهش به من
مشکوکی؟
من که هیچوقت کار مشکوکی انجام ندادم
به عنوان کارآگاهی که تشنهی گرفتن قاتله، این غریزهمه
غریزه؟ بیشتر شبیه بی عرضگی ئه
...با شک کردن به یه نفر بدون هیچ مدرکی
داری اعمال خشونت میکنی ها
بیا بهش بگیم یه مهارت
بعضی وقتا، کارآگاهها باید به جای مدارک به غرایزشون اعتماد کنن
...این یکم ناعادلانهست
ولی از اونجایی که این شغلته فکر کنم کاریش نمیشه کرد
سعی میکنم که درک کنم
همین روزها، دست به کار میشم و بهش دست میزنم
نه، اونکارو نکنین
اگه کیم سون وو واقعا قاتل باشه احتمالا همین الانشم دستمون واسش رو شده
از حرکت بعدیش خبر نداریم که
...ممکنه جفتتون رو تو خطر بندازه
پس لطفا بیگدار به آب نزنین
پس نقشهت چیه؟
من قبلا بدون ذهنخوانها به خوبی مجرمها رو دستگیر کردم
همگی، خسته نباشین
بابت کمک امروزت ممنونم، اوک هی
به خاطر یه بون انجامش دادم، نه تو
بونگ یه بون
بله؟
چیزی شده؟
نه
هیچی نشده
نه که خیلی هم درک میکنی
...فرمانده، من دیدم که
شما تازگیا با پدربزرگ دکتر بونگ ملاقات کردین
این آخرین مقالهایه که خواهرم نوشتش
اون داشت راجع به این پرونده تحقیق میکرد
ولی قبل از اینکه بتونه تحقیقش رو تموم کنه، مُرد
هی، دیر اومدی خونه
آره، میرم بخوابم
یه بون
چیه... مستی؟
یکم
چیه؟ چیزی شده؟
نه، همینجوری
فقط بهت افتخار میکنم
تو بزرگ شدی و همچین زنِ جوونِ فوقالعادهای شدی
...میخوای که
فردا به دیدن مامانت بریم؟ خیلی وقته که نرفتی ها
سلام، اونی
ما اومدیم
این مدت حالت چطور بوده؟
...مامانت تو 40 سالگی فوت کرد
و تو دیگه 35 سالته
همینو بگو
تو هی منو بیشتر و بیشتر به یادش میندازی
هم چهرهت و هم شخصیتت
همسن من که بود چجوری بودش؟
اون پُرشور و درستکار بود
اون هیچوقت از آدمای نیازمند روی برنگردوند
کنارشون موند و داستانهاشون رو منتشر کرد
...اون
یه خبرنگار عالی بود
...پس چرا
همچین کاری رو کرد؟
کاشکی میتونستم اون موقع ذهنش رو بخونم
...هیچ یادداشتی از خودش بهجا نذاشت
واسه همین هیچکس نمیدونه
موندم که چرا هیچ پیغامی از خودش بهجا نذاشت
...میتونست
یه چیزی به دختر خودش بگه
...ظاهرا، به جو مَن گفته که
اون موقع بهش سخت میگذشته
به آقای چا؟
آره
فکر کنم بعضی چیزا هستن که حرف زدن راجع بهشون با خانوادهت سختتره
...اون دوتا به همدیگه
خیلی نزدیک بودن؟
میشه اینو گفت
اون وقتی که جوونتر بود خیلی عاشقش بود
واقعا؟
آره
No comments yet. Be the first to leave one.