Le prime 153 righe.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
این خستهکنندهست.
هیچ وقت نمیدونستم از چشم استفاده کردن خیلی خستهکننده باشه.
من همیشه بهخاطر اینکه نمیتونستم از چشمام خوب استفاده کنم مسخره میشدم.
ولی اینبار، خیلی بدتر از خندیدن بهت سرت میآد.
.مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد
فایده نداره.
داره نزدیک میشه.
چی شده؟
اتفاق آشفتهای داره میافته.
ترسناکه...
فکر نمیکنم بهش... احتیاجی داشته باشیم.
آخ!
گرفتمت.
همچین چیز غیرلازمی باید تبدیل به سنگ بشه و تیکهتیکه بشه.
گلهم...
شوهرم...
بچههام...
من داشتم چهکار...
بچم...
من بچهت نیستم.
پس... خدای من؟
چی؟
تو تمام طلسمای ناکسانهای که روی من گذاشته شده بودو ورداشتی.
و بهخاطر اون الآن همهچیز یادم میآد.
من میرم.
ممنون، خدای من.
باید استراحت کنه.
فیلوملا-ساما.
بدنش شروع به فروپاشی کرده.
چیزی که بهم سپرده شده بودو برمیگردونم.
جدا کردن روح از بدن؟
بله. فکر میکنم که با جدا کردن روحتون از بدنتون و نگه داشتنش تو یه جای دیگه،
شما میتونید بدون اینکه اون ساحر بفهمه برید.
که اینطور.
حتی باوجود روحش، بدنش بازم به فروپاشی ادامه میده.
چرا...
من فقط برای این بچه بهوجود اومدم.
پس، چرا من...
بوی یکسان با من.
این بوی فیلوملاست.
مطمئنم.
کسی اینجا نیست.
باید همیشه یهنفر این اطراف توی عمارتی به این بزرگی باشه.
آره...
باید اون سر بیشتر آدما رو به جنگ گرم کرده باشه.
اون خدای غوغای جنگه بههرحال.
اون کیه؟
اون چیزیه که یه خدای باستانی بهش تبدیل میشه.
یه خدا...
شما دوتا درباره چی دارید حرف-
آلکیونه-سان.
اون کجاست؟
دنبال فیلوملا-ساما میگردید؟
برای چی باید اینجا باشیم پس؟
دنبال جای کتاب جادوگری نمیگردید؟
اون اولویت نیست.
ما اینجاییم چون نمیخوایم فیلوملا بمیره.
به دفتر طبقه دوم بیاید.
ولی فقط بچهها بیان.
از تو میخوام اینجا بمونی.
چرا فقط من؟
تو به فکرش نیستی، هستی؟
چیسه، جلوتر میبینمت.
زودی بهت میرسم.
اون اتاقهست!
فیلوملا.
گردنبد محافظ واقعا داره کار میکنه.
بیشتر.
فیلوملا!
چیسه!
به صورت من دست نزن.
ممنون، آیزاک.
لوسی...
لوسی؟
این چیه دیگه؟
لوسی!
توضیح بده.
ب...
ببخشید.
ببخشید.
من معذرتخواهی نمیخوام!
دارم بهت میگم توضیحش بده!
همهچیو از من گرفتید،
و بازم داری جوری رفتار میکنی که انگار یه قربانی فراموشکاری.
لازم نکرده بترسی!
ولی...
ولی اون تنها کاری بود که اجازه انجام دادنشو داشتم!
هرکاری که انجام دادم کافی نبود!
هرکاری که کردم بیارزش بود!
مایه ننگم!
سرزنشم کردن و زدنم و حبسم کردن...
ترسیده بودم که بلایی سر عقلم بیاره.
ترسیده بودم.
خیلی ترسیده بودم.
تنها کاری که میتونستم بکنم معذرتخواهی بوده.
ولی اگه دیگه کافی نیست،
باید چهکار میکردم؟!
لطفا... بهم بگو...
اگه فکر میکنی که واقعا اونقدر گناهکارم، پس بهم بگو!
چیسه!
باشه.
قدرت جادویی...
داره فوران میکنه...
چرا؟
چرا؟
چیسه.
اینجا کجاست؟
حالت خوبه؟
انگاری که تیکهتیکه شدی.
بیا وقتی که دنبال اون دوتا میگردیم تیکههاتو جمع کنیم
تو کی هستی؟
من چیسهم.
تو فیلوملائی.
یه تیکه پیدا کردم.
بیا ادامه بدیم.
مدرسهایم؟
هی، اون چیه؟
من و ریان با این زیاد بازی میکردیم.
ریان و من فامیلیم.
بعضی اوقات باهم بازی میکردیم.
هیچوقت تو این چیزا خوب نبود.
میفهمم.
من بهتر بودم.
ولی مادربزرگ هیچوقت منو واسهش تشویق نکرد.
اینجا چی؟
وقتی نافرمانی میکردم، واسه همیشه اینجا حبس میشدم.
فکر کنم این مال وقتیه که نمیتونستم کتابو تو وقتی که قرار بوده حفظ کنم.
آها؟
اینجا سرد و تاریک و متروکهست.
چهجای بدی.
اوه، ولی بعد این، فقط منو اینجا ول میکرد.
چیز بدی به من نمیگفت.
پس...
ولی بازم ترسیده بودی، نه؟
آره.
ترسیدم بودم.
این یکی چی؟
چه چندشه.
و پکر.
هاتوری رفت با یه نفر از کلاس بی حرف زد.
چی؟ امکان نداره.
چه بد.
شرط میبندم نفرین شده.
اشتباه شد.
اون یه تیکه از من بود.
فکر کنم یهذره قاطی شدیم.
قاطی؟
من سر از رویاها و خاطرات دیگران و اینجور چیزا درمیآرم.
همهش این اتفاق میافته.
واقعا؟
یه عکسه.
من صورت نه مادر نه پدرمو میدونم.
No comments yet. Be the first to leave one.