Le prime 159 righe.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
خب خانومها و آقایون، بابت پیوستن به کیمودامشیمون ممنونیم!
قوانینو توضیح میدم.
قراره توی هفتا مکان توی محوطه برای دستانهای ترسناک شناختهشدشون بگردید.
درخت قدیمی دارها، باغ همیشه گمشدگان،
پنجرۀ دنیای مردگان، راهروی سرجو، آینۀ مکار،
اتاق صداهای بهجا مانده، و رصدخونۀ شیطانی...
وقتی مجبور باشی، خودت را به هر دری میزنی. 2
ریان کو؟
چمیدونم.
روی کاغذ چاپشدهای که قراره بدم مسیرها رو گفتم.
شرمنده دیرکردم.
واسه تموم کردن، باید جفت بشید تا هرمکانو ببینید و یه مهر بگیرید.
و درنهایت، یه فیلم ترسناک توی رصد خونه میبینیم.
و همچنین، من چیزی به معلما درباره امشب نگفتم، پس حواستون باشه گیر نیافتید.
باشه، باشه.
اگه بفهمن گندش درمیآد.
نمیفهمن.
خیلی خوب، بیاید گروه بشید.
خب، درکل...
هی!
جاسمین؟
چطوری تونستی منو از این خوشگذرونی بیخبر بذاری؟
تو خواب نبودی؟
یهذره حالم بهتره الآن.
زیادی به خودت فشار نیار، جاسمین.
میدونم.
خب، بیاید شروع کنیم.
یک، دو...
خب...
اولی...
سی و دو سال پیش،
این جاییه که یه دانشآموز که همهجاش پر زخم بوده به نقل قول خودشو دار زده.
واقعا اتفاق افتاده؟
واسه من که یجوری میزنه از خودشون دراوردن.
دوست دارم بدونم.
فکر نمیکردم از اونجور آدمایی باشی که از این کارا بکنی، لوسی.
چیسه دعوتم کرد.
چیسه؟
وقتی که داشت سوال میکرد اینقدر رودروایسی داشت که اگه ردش میکردم احساس گناه میکردم.
خ-خب پس...
چرا پیشنهاد دادی گروهها عوض بشن؟
اگه یهویی سر و کله مارات پیدا بشه میخوای چهکار کنی؟
علاوه بر اون...
نمیخوام دردسر حرف زدن با یکی دیگه جز شماها رو تحمل کنم.
که اینطور.
بذار ببینم...
سالنی که توش مردی که سرشو توی یه آزمایش جادویی از دست داد آخرین بار دیده شد.
خیلی وقته که همچین احساسی نداشتم.
ولی ممکنه یه فرصت باشه.
میتونی اون مهرو بزنی؟
باشه.
تو خیلی فروتنی، نه؟ شایدم خجالتیای.
بهنظر میخوای با بقیه حرف بزنی، ولی نمیتونی.
من تو حرف زدن با بقیه خوب نیستم.
فقط تمرین میخواد.
بههرحال، مشکلی تو حرف زدن با ریان و بقیه نداری.
در اون صورت، میدونستی
که فیلوملا بهش گفته شده که بخاطر شرایط خانوداگیش باید انصراف بده؟
پس اینو میخواستی بپرسی؟
هنوز توی ادامه دادن بحث خوب نیستی.
البته که میدونم.
ولی کاری واسهش نمیشه کرد.
شنیدم که خانواده سارجنت به خانواده رینبکر... خانواده تو خدمت میکنه.
خب، فکر میکنی میتونستم بهشون دستور بدم واسهش کاری بکنن؟
چیسه، ساحر عزیز، همنوعهای تو تا حالا دست و پاشون با چیزی بسته شده؟
بسته شده؟
نوادگان یه جادوگر از بدو تولد نسبت به خانوادهشون موطفن.
هرچهقدرم دنیا آزادی رو ستایش کنه،
بردگی توی سایهها هنوز هست.
پاتو تو همچین جاهایی بذار، و حسابی زجر خواهی کشید، چیسه.
منم درد پا گذاشتن روی قلب بقیه رو چشیدم.
تو از فیلوملا خوشت میاد، نه؟
هه؟
عه، آره.
نگرانشم.
که اینطور.
چرا یه قدمی نزنیم و صحبت نکنیم؟
بهنظر بلاخره اونم دوست پیدا کرده.
ورونیکا-ساما.
سم؟
نه... یه نفرین؟
از اینجا ببرینش.
شاید واگیردار باشه.
ورونیکا-ساما، لطفا سریع بیاید اینور!
دخترۀ بیچاره. و تازه سر اولین کارش هم بود.
ولی اینکه یه نفر بخواد سعی کنه تولدم منو مسموم کنه...
باید واقعا مورد توجه ملت باشم.
همهشون توانمدن، به سنتون نزدیکن، و به سم مقاومن.
باور دارم که لیاقت کنار شما بودنو دارن.
از دست پدرم چهکار کنم؟
اون هیچوقت این چیزا رو با من درمیون نمیذاره.
سرورمون اصرار داشتن که یه نفرو با توجه به حادثه اخیر، سریع پیدا کنیم.
زنده موند.
دختر قویایه.
اون یکی هنوز بالغ نشده.
چنان سم پیشپاافتادهای بو-
من اونو انتخاب میکنم.
با یه دختر حرف زدن راحتتره.
ورونیکا-ساما.
اون...
لیزبث سارجنت.
این یه درخواست نیست.
هرطور که شما بخواید.
ورونیکا-ساما.
لیزبث اون بلا رو سرت اورد؟
بخاطر اینکه زهرو قبل خوردن تشخیص ندادم.
و...
عذر میخوام که شما باید اینو ببینید.
تو هم تو یه قفسی، مگه نه؟
قفس؟
درسته.
منم هنوز اون تو گیر افتادم.
ولی...
اگه نمیتونی از قفست فرار کنی، حداقل میتونی تو یهدونه بهتر بری، نه؟
واسه همین تو رو انتخاب میکنم.
اسمت چیه؟
فیلوملا.
دوست دارم تو خدمتکارم باشی، فیلوملا.
ولی من مایۀ ننگم.
یهنفر دیگه بهتره.
ببین، فیلوملا.
این یه درخواست نیست. این یه دستوره.
چشم.
خودشه. دختر خوب.
راستشو بهت بگم، من به زهر مقاومت دارم،
ولی هنوز یه چندتایی هستن که دارم خودمو دربرابرشون مقاوم میکنم.
واسه همین تو این حین به کمکت نیاز دارم.
بله.
ریکنبکرا یه خانواده طبی هستن.
و بازم، داریم اعضای دیگه خانوادمون رو میکشیم. خیلی خستهکنندهست.
خواهر برادری داری؟
نه.
فقط مانوس پدرم.
پدر و مادرت چی؟
یادم نمیآد.
شنیدم که اونا یه کار خیلی بدی کردن و مردن.
که اینطور.
بفرما. تموم.
خیلی بده، نه؟
هرکس بهجز خودش یه شخصیت شروره.
داستان وقت خواب افتضاحیه، نیست؟
احساس نمیکنم دروغ بگه.
خب، به چی میخوای برسی؟
من اربابشم. جای من بودی چهکار میکردی؟
اگه چیزی باشه که بخواد...
با اینکه حتی خودشم نمیدونه خودش چی میخواد؟
خب...
دوباره میپرسم، چیسه هاتوری.
تو هیچ ارتباطی با این دنیا کوچولو ریز که همه این اتفاقا دارن توش میافتن نداری.
چرا اینقدر اصرار داری خودتو درگیرش کنی؟
چه نازی.
خب، بیا عجله کنیم.
بقیه بهمون میرسن.
اوه، باشه.
این آینه وقتی جواب نداشو بدی شکل تو رو میگیره.
چهقدر حوصله سربری تو.
چیه، هنوز عصبیای؟
فقط داشتم به این فکر میکردم چرا جلومو گرفتی.
No comments yet. Be the first to leave one.