Le prime 200 righe.
این سریال یک داستان خیالی می باشد
...و همه شخصیت ها، گروه ها، مکانها و حوادث
هیچ ارتباطی با واقعیت تاریخی نداشته و ساختگی می باشند
صحنه هایی که در آن از حیوانات استفاده شده
همگی با وسایل و جلوه های ویژه، انجام گرفته است
!مرتیکه احمق بیشعور
!حرومزادهی خودشیفته
!کلهـت شبیه لونهی پرنده ست
!لعنتی
!لعنت بهت
داشتم با خودم حرف میزدم
اینا رو برای اینکه به احساسات کسی صدمه بزنم، نگفتم
...فقط قلبم خیلی گرفته بود
برای همین داشتم جلوی برکه خالی واسه خودم حرف میزدم
احتمالا برکه خیلی ناراحت شده
...مگه برکه گوش داره
!متاسفم که بهتون فحش می دادم
واقعا بابتش ناراحت شدین، درسته؟
!پس، روز خوبی داشته باشین
خیلی خشن رفتار کردم؟
...معلومه، مرتیکه پفیوز
بله
خیلی خشن رفتار کردین
چطور میشه که بگیم خشن نبوده؟
البته، احساسی که دارین رو درک میکنم عالیجناب
چون بهم اعتماد داشتین، منو به عنوان ... خواجه تو قصرتون راه دادین
...در نتیجه من، یه فراری که ریشه کودزو میخورد
به طور موقت از اون زندگی خلاص شدم -❤ @moonriverteam _sns ❤-
نه فقط اون، شما باهام صادق بودین
و رازتونو با من در میون گذاشتین
...رازی رو به من گفتین که برای مدتها
نمیتونستین با کسی در میون بذاریدش
معلومه که احساس کردین شدیدا بهتون خیانت شده
اینو درک میکنم
این ممکنه بهتون صدمه زده باشه
وقتی نامه خودکشی شیم یونگ رو خوندین
احتمالا فکر کردین که همه چیز ... درباره من، دروغ بوده
و نمی تونستین بیگناهی منو باور کنین
...احتمالا از بردن زنی که خانواده خودش رو کشته
به قصر شرقی، پشیمون شده بودین
ولی میدونین چیه؟
اگه اعتماد نباشه، هیچ بنیانی استوار نمی مونه
بدون اعتماد، هیچ چیزی قابل تحمل نیست
این چیزیه که کنفسیوس گفته
برای اینکه یک کشور پابرجا باقی بمونه به غذا، ارتش و اعتماد نیاز داره
اگه به دلایلی مجبور باشین یکیشونو از دست بدین اول از همه، از ارتش چشم پوشی کنین
دومین چیزی که باید ازش چشم پوشی کرد، غذا ئه
...ولی اعتماد
...حداقل اعتماد
باید تا آخر حفظ بشه
!این تنها راه محافظت از کشورتونه
...اونا
چیزاییه که کنفسیوس گفته
چطور میشه به غیر از این روش از کشور و مردم، محافظت کرد؟
چطور ممکنه یه نفر بدون اعتماد، زندگی کنه؟ اینطور نیست؟
الان سعی داری بهم درس بدی؟
به جای این کار، باید کارای خودتو توضیح بدی
گفتین به هیچ کدوم از حرفایی که بزنم، گوش نمیدین
آدم مُرده که حرف نمیزنه، چطور میتونم حرفای یه آدم مُرده رو توضیح بدم؟
با این وجود، اگه بعد اینکه اون شب ...اونطوری پرتم کردین بیرون
الان که مایلین به حرفام گوش بدین یه چیز دیگه هست که میخوام بهتون بگم
نزدیک ترین دوست خودتون رو از دست ندین
نجیب زاده ای که میخواد در آینده ...کارهای بزرگ بکنه
صمیمی ترین افرادش رو از دست نمیده
!پس، روز خوبی داشته باشین
همه حرفایی که زدی، درسته
...از اونجایی که گفته بودم بهت اعتماد دارم
باید بهت اعتماد میکردم
حتی اگه حرفهای محافظ سلطنتی ...که به گسونگ فرستاده بودم
...خیلی با حرفای تو فرق داشت
من نباید اون شب، تو رو که جایی برای رفتن نداشتی اونطوری از قصر بیرونت می کردم
همونطور که گفتی، قلب من از یه بشقاب سس سویا هم کوچکتره
متاسفم
به مان یون دانگ اومدم که اینو بهت بگم
...پس
میخوای اون صندلی رو کجا ببری؟
...پس، من میتونم
دوباره به قصر شرقی برگردم؟
میتونم از فردا برگردم به قصر شرقی؟
...حتی اگه این نامهی تائید ازدواج رو بسوزونم
مین جه یی، زنی ـه که من، باید ازش محافظت کنم
... اون
امکان نداره- ببخشید؟-
من همه فحشایی که دادی رو نشنیدم؟
تویی که پشت سر من، اینطوری ...بهم فحاشی میکنی
چطور میتونم همچین خواجه ای رو به قصر شرقی ببرم؟
...پس
حداقل میتونین در کتابخونه رو باز کنین- نه، اونم نمیشه-
تو مان یون دانگ که همش پشت سرم بد میگن بهت خوش نمیگذره؟
منظورت چیه که هیچ جایی برای رفتن نداری؟
جرات نکن که نزدیک قصر شرقی یا کتابخونه بشی
فهمیدی؟
داستان جوانی | قسمت هشت -❤ ترجمه و زیر نویس از مون ریور ❤- -❤ @moonriverteam _sns ❤-
تموم شد
...خدایا
مورد پسندتون نیست؟
خیلی قدیمی آرایشم کردی
...حداقل ده سال بزرگتر به نظر میام
برو آب بیار بازم صورتمو بشورم
چشم
!تو خوشگلی
تو باید دوباره آرایشم کنی
من؟
بله
مهم نیست چی میشه، امروز باید !در زیباترین حالت خودم باشم
...خب
این چیزی نیست که فقط ...با تصمیم شما، شدنی بشه
یالا، گفتم برو آب بیار صورتمو بشورم
بله
هی
شما دو تا، دنبالم بیاین
وسایل رو بردارین و ببریدشون زمین چوگان
بله
!پس امروز، همون روزه
ماهی یه بار، ارتش و محافظین سلطنتی با هم رقابت میکنن
روی کی شرط بستی؟
!روی ارتش شرط بستم، پنج نیانگ
!مشخصه، بایدم روی ارتش شرط ببندی
افسر هان، روی اسبش پرواز میکنه
!همینه، عالیه
حالا بیاین بریم
کجا بانوی من؟
...صبر کنین
!صبر کنین
...قبل از اینکه دست ولیعهد آسیب ببینه
محافظین سلطنتی شانس بیشتری برای پیروزی داشتن
عالیجناب برای محافظین سلطنتی بازی میکنه؟
قبلا بازی میکرد
وای خدا، اون موقع دیدن چوگان خیلی حال میداد
افسر هان و ولیعهد، رقابت مهیجی داشتن
الان دیگه نه، همیشه ارتش میبره
یک سالی میشه که ولیعهد دست از بازی کردن کشیده
!اوه، افسر هان ـه
!افسر هان! افسر هان
!افسر هان
... احیانا، به خاطر افسر هان
اینقدر قشنگ لباس پوشیدین؟
!ما باید ببریم
امروز حتما میبریم
شما روی کی شرط بستین؟
من روی ارتش شرط بستم- من روی محافظین سلطنتی شرط بستم-
!شاهزاده خانم اومده -❤ @moonriverteam _sns ❤-
امروز، ارتش قرمز میپوشه و محافظین سلطنتی آبی
تو روی کی شرط بستی؟
من روی ارتش شرط بستم
بانوی من، لطفا وقارتونو حفظ کنین
همین الانش هم برای حفظ وقار سلطنتیه که اینطوری اینجا وایستادم
وگرنه، فورا میرفتم اونجا تو گروه افسر هان، تشویقش میکردم
تلاشمو نمیبینی؟
تیر دروازه رو ببر اون سمت
عالیجناب ولیعهد، تشریف فرما شدن
عالیجناب
تو از کدوم گروه حمایت میکنی؟
ببخشید؟- از اونجایی که خواجه قصر شرقی هستی-
از محافظین سلطنتی حمایت میکنی؟
من دیگه خواجه قصر شرقی نیستم
منظورت چیه که خواجه قصر شرقی نیستی؟
عالیجناب منو انداختن بیرون
پس، امروز از ارتش طرفداری میکنم
حتی سه نیانگ روی ارتش، شرط بستم
پس، کمک میکنم سه نیانگت، سه برابر بشه
چرا انقدر راحت پولت رو به باد میدی؟
تو که حقوقت به عنوان یه خواجه خیلی نیست چطور میتونی سه نیانگ روی ارتش شرط ببندی؟
ارتش میبره، پس مهم نیست
واقعا میخواید بازی کنید؟
مشکلی ندارید، عالیجناب؟
نگران من نباش، فقط به این فکر کن که چطور میتونیم ببریم
...باید بدونی که
...امروز به هیچ عنوان، دلم نمیخواد
ببازم
...ولی میگم امروز روز بازی چوگان با ارتشه
حتما دزدکی در رفته
بیا بعدا نوشیدنی بخوریم- خوبه-
به زودی، دری به دنیای جدید باز میشه
حالا، خواسته خداوند رو کامل کن
...مرگ مورد نیاز برای دنیای جدید
...برای کامل کردن دستور خداوند
هر کاری که از دستم برمیاد، میکنم
...نوش جان
ممنون
استاد، بفرمایین میل کنین
چطور میتونی یه آواره رو، استاد صدا بزنی؟
!این درست نیست، ارباب جوان
چطور میتونید همچین چیزی بگید؟
شما کسی بودی که مهمترین درس زندگیمو بهم داد
اگه تو قبرستون بیرون دروازه تدفین* باهاتون روبرو نمیشدم
الان داشتم عین یه مرده متحرک که فقط یه سری کتاب حفظ کرده، زندگی میکردم
میخواین همچنان تو هانیانگ بمونین؟- !خدای من-
تشریف آوردین؟
بچه هایی که چند روز قبل پیشتون فرستادم، حالشون خوبه؟
خوبن
می ترسیدم نکنه براتون دردسر درست کنن
وقتی خواستین برین، یه مال برنج براتون میفرستم
الان تو سنی هستن که خیلی غذا میخورن؟
ظاهرا باز هم بچه های بیخانمان رو بردین خونه خودتون
پس، من دو مال برنج میدم ببرین
ممنون
استاد! اینجا بودی؟
من همینطوری بیخبر تو مان یون دانگ !منتظر نشسته بودم
!استاد، اولین باره اونو می بینید؟ شاگردمه
No comments yet. Be the first to leave one.