Le prime 200 righe.
کمیسر پِپه
بفرما، قربان، داغه داغه.
حالا چرا آژیز ماشین رو روشن میکنی؟ - آخه قربان، پیتزای سرد اصلا نمیچسبه. -
اگه رییس این کارتو ببینه، خودتو پیتزا میکنه.
چرا؟ مگه اینجاست؟ - نه. -
بیا. - ممنون. -
کلانتر، به گوجهها آب دادم، دیگه میتونم برم؟
برگرد سرکار. وقتی رئیس برگشت، خودش تصمیم میگیره. - باشه. -
شهر ما جای آرومی هستش. مناسب کار و خانوادست..
بیست و پنح تا کارخونه بزرگ و کوچیک اینجا هست.
البته گاهی وقتها، یه اعتصابات کوچیک و جلسات اضطراری هم در کاره.
ولی در اون حد نیست که نظم عمومی رو به هم بزنه.
بعضی مواقع سخنرانیهای پرشور، راه پیماییهای پر جنب و جوش و مراسم پاداش و تشویق هم داریم./i>
به طور کل زندگی مثل همیشه ادامه داره.
رئیسها هنوز رئیسن ، کارگرا هم هنوز کارگر.
شهر ما مختص کاتولیکهاست با 34 کلیسا. بعضیاشون بزرگ، بعضاشونم کوچیک.
شهری هستش که نشونههای صلیب رو میشه توش دید.
پیام همدردی رئیس جمهور به قربانیان رانش زمین در کاسالنوو
کار کن، کار کن، لندهور. اونا تو رو فقط برای اینکه مثل تراکتور کار کنی، دستگیر میکنن.
صبح بخیر، کُمسیر. - اون کیه؟ - گاریبالدی. -
به علت مستی دستگیر شده.
از کدوم قبرستونی پول مست شدنشو میاره؟
وقتی میگیریمشون، یه چند تا شغل من درآوردی بهشون میدیم.
اون چی؟ - ممه گندهی ویناچیا. -
اونو دیشب بخاطر تن فروشی تو ویاله ترامو دستگیر کردیم.
تو که میدونی زنای فقیر و بیچاره، شبا اونجا کار میکنن، پس برای چی میری اونجا؟
نردبون رو بپا، آقا.
مشکل دیگهای هست؟ - نه. -
به غیر از گاریبالدی مست، شهر امن و امانه.
تو این شهر جناب کمیسر، همه شما رو دوست دارن.
و نمیخوان شما رو برنجونن. - آره. -
صبح بخیر، کمیسر. - صبح بخیر. -
خب دیگه...اینجا چی داریم؟
بزار ببینیم...چِرورتری... زانون.
برن بایگانی ... بایگانی ... بایگانی.
برو سطل آشغال.
این یکی فوریه.
همیشه خدا عجله دارن.
معنی فوری رو هم فهمیدیم.
اینم بره بایگانی...
دو تا نامه ناشناس.
رو شونهم چیزی هست؟ - نه، فقط فکر کردم دست خطشو شناختم. -
راستی یادت باشه، امروز نامهای نداشتم، باشه؟ شتر دیدی ندیدی.
خط مستقیم وصل شدن به شهردار چنده؟ - 42 -20!. -
رئیس داخله؟ - آره، داره به دوست دخترش زنگ میزنه. -
نه، نه. دیر نکردم. یه کم مطالعه کردم و بعدش خوابیدم.
تمام شب رو خوابیدم. 8 ساعت کامل.
الان بزنم به تخته، رنگ و روم دوباره باز شده.
چی؟
آهان. پس نمیدونی فردا کِی قراره بری.
باشه. شاید امشب اومدم دیدمت، باشه؟
نه، نه. اینجا زنگ نزن.
باشه، مثل همیشه.
نه، خیالت تخت.
نه، بهتره نزاریم. باشه.
خداحافظ.
بیا تو.
صبح بخیر کمیسر. - صبح بخیر، چِرِوتری. -
من و زنون، تحقیقاتمون رو تموم کردیم.
وقتی وقت کردید بخونیدش...
رئیس به منم زنگ زد.
از نظرش، اولویت اصلی هستش.
شرمندم. ولی الان باید بِخزم برم تو کتابفروشی.
هر جور مایلید.
چی؟ یه لحظه وایسا.
ببخشید پِپِه، اونا بوی دردسر رو تو مدرسه پیش بینی کردن. - کیا پیش بینی کردن؟ -
خب...من کردم.
میدونی چرا تو درسر میفتن؟ چون یکی همیشه نفوذ بد میزنه.
و تو هم این چیزا برا سلامتیت بد هستش. رنگ و روت پریده.
مراقب باشید آقا.
رنگ و رو رفته به نظر میای.
چیکار میکنی؟ - خودت چیکار میکنی؟ اصلا حواست هست کجا میری؟ -
قربونت. - ای مردک فرصت طلب. -
بنازم بهت! بهترین کونیه که تو این هفته دیدم.
سلام مشاور. - سلام پریجی. -
میخواستی اسم خودتو رو اعلانیههای اعتراضی بچسبونی؟ بابا تو دیگه کی هستی!
در صورت تصادف کردن، همیشه حق با من هستش.
صبح بخیر آقای کمیسر.
کمیسر مشغول انجام وظیفه هستش.
کتابهاتون کمیسر: "چین در سال 2000 "،" حقیقت و اقتصاد چک".
اینم میبرم. - "طنزهای" پرسیوس؟ خوبه. -
محشره.
روز بخیر خانم. - خانم ماتیلده!. -
ببخشید، شما "اعترافات نات ترنر" از سایرون ... سیرون رو دارید؟...
تایرون؟ - استایرون. استایرون هستش. -
کمیسر، حالتون چطوره؟ - ممنون، خوبم. شما چی؟ خدا رو شکر که انگار توپید -
ممنون. - بزار ببینم... -
خانم، کتابتون همه نسخههاش فروخته شده. اگه بخواید میتونم تا دو روز دیگه براتون جورش کنم.
نه، نمیخواد. از میلان میخرمش. آخه قراره فردا صبح برم.
خداحافظ کمیسر. بزودی میبینمتون. - سفر به سلامت خانم. - خداحافظ خانم. -
قربان، اینم از کتابهاتون.
خانم ماتیلده، خیلی قشنگه، مگه نه قربان؟ همیشه شیک و پیکه.
حیف که هیچ وقت، هیچی ازم نخریده. اون کلاه ناز کوچیکش رو دیدید؟
مثل مدل سال شده. اینم بقیه پولتون.
چرا پارش کردید؟ - خداحافظ. - ممنون. -
بیا.
میخوای نقش آدمای اخلاقگرا رو بازی کنی؟ پس از یه شهر بزرگ شروع کن، مثلا پایتخت.
اینجا یه شهر کوچیکه. با یه چشم باز هم میشه به وضعیتش رسید.
زنون، چرا مثل خُل و چِلا رو زمین راه میری؟ - دنبال پریز برق میگردم. -
همون پایین، سمت چپ.
شرمنده، قربان.
حالا اگه هر دو تا چشامون باز بشه، خدا میدونه آخر و عاقبتمون چی میشه.
شاید رئیس یه دستوراتی از رُم بهش رسیده.
حالا انگار هر چی قاتل و قاچاقچیه ریخته تو این شهر.
شاید اسقف اعظم میخواد بیاد؟ - آدم خوبیه. -
راستی تو این تحقیقاتی که انجام دادیم، هیچ چیز راضی کنندهای توش پیدا نشد.
مثلا، خونههای پیازا کاور، دیگه فقط یه مکانی برای...
قرار و مدارهای مرغ عشقا نیست. اونجا کاسبیهای دیگهای در جریانه.
ویلای زاکارین از این هم بدتر هستش.
همشون اینجاست. - به ترتیب حروف الفبا. -
سَرتیپ. - بله، قربان؟ -
میرم اداره ریاست. اگه اتفاقی افتاد، بهم زنگ بزن. - بله، دکتر پونتینی. -
حالا انگار قراره اتفاقی هم بیفته. - نه بابا، فقط 5 سال پیش یه خونی تو سیرک ریخته شد. -
اونم تازه به خاطر اینکه چاقو درست به هدف نخورد.
همیشه گفتم، اگه میخوای این شغل رو جدی بگیری، بهتره بری سمت شمال.
الو، کلانتری. بله؟ چی؟
درسته. باشه. - بیا. -
میخوان تمام کارآگاههای قتل برن سر صحنه. - برای چی؟
گفتن دکتر پونتینی هم بیاد، آخه محمد رضا شاه رو کُشتن!
خوب فیلمت کردم! معذرت میخوام دکتر. اصلا ندیدمتون...
کلانتری! بله کمیسر، شرمندم.
سه تا آبجو با سه تا ساندویچ؟ باشه.
بار اسمرالدو؟ از کلانتری زنگ میزنم. 4 تا آبجو با 4 تا ساندویچ میخوام.
این ورودی ویلای زاکارین هستش.
این درِ ساختمون مستمری بگیرهای آزونا هستش.
دیدمش. سرعتشو بیشتر کن.
داخلش... - اشتباه میکنم، یا سر و ته هستش؟ -
آره، درسته. - ادامه بده. -
راه پله داخلی مستمری بگیرهای آزونا. - باریکلا، زنون. -
این چیه؟ - نمیدونم. یکم حافظهم قاطی کرده. - آهان. -
یادم نمیاد.
چرا نرفتی عکسهای عادی بگیری؟
فکر کردم تو اسلایدها بهتر دربیان.
آخه چیز زیادی معلوم نیست.
یا خدا، بدبختی نیست که نصیبم نشده باشه.
لنا وقتی دختر خود را حامله دید، گفت: "خیلی خوبه"
لنا وقتی دختر خود را حامله دید، گفت: "خیلی خوبه"
این یه جمله ناپلی از بابا بزرگمه. هر موقع مشکلی پیش میومد، اینو میگفت.
خوب. حالا که فهمیدید منم مشکل دارم... یه چند روزی بهم فرصت بدید، باشه؟
کدوم چند روز، کمیسر؟ رییس میخواد... - رییس میتونه هر چی عشقشه بگه. -
تو 20 سال حرفه کاریم، این شکرگذارترین کاریه که به عهده من گذاشته شده.
پس به روش من انجامش میدیم. اونو بده، زانون.
ممنون.
سال 69 هستش و هیچی سر جاش نیست.
خونههای آدمای فلک زده خراب میشن، ولی ویلاها همینجوری ساخته میشن.
اسقف اعظم برای خودش یه مرسدس جدید خریده، تا سر وقت به قلعهش تو کویرینال برسه.
واتیکانها مالیات نمیدن، ولی شما میدید و حتی مال اونا رو هم دارید میدید.
پسرای زمان جنگ وظیفهشون رو انجام دادن و الان گوشه نشین شدن.
ما تو سال 69 هستیم و همه چی به فنا رفته. ولی تو سال 70...اوضاع بدتر از این هم میشه.
کمسیر کوشا، وارد صحنه جنایت میشود.
چی شده؟ یه پیرزن جیب بری کرده؟ یا لاستیکای ماشینا رو دزدیدن؟
پاریگی، چرا مثل بچه آدمیزاد، نمیزاری بقیه تو آرامش بخوابن؟
چون اشتباهه: خوابیدن باعث میشه فراموش کنی.
جنگ جهانی بعدی وقتی رُخ میده که مردم قبلیشو فراموش کردن.
ولی من همشو خیلی خوب یادمه.
و میخوام حتی کَرها هم حرفامو یادشون بمونه.
گوش به زنگ باش، آقای کمیسر.
بیدار بشید عقب موندهها! چشماتونو باز کنید.
وگرنه، مجبورید مثل 30 سال پیش، با اسلحه، رفیق گرمابه و گلستان بشید.
کسی تو رو دید؟ صدای پاریگی رو شنیدم.
مطمینی تو رو ندیدن؟ - نه، نه. -
سلام.
اینکه یه کمسیر توسط یه چلاق گیر بیفته، اوج سوژه خندست، مگه نه؟
آره، خیلی خنده داره. ببخشید، چرا ما هنوز داریم اینقدر آروم حرف میزنیم؟
پنج ساله که همو میبینم و هنوزم رفتارمون مثل بچه مدرسهایـها هستش.
تو که مردمو میشناسی.
اتفاقا بخاطر اینکه میشناسمشون، این حرفو میزنم.
چرا اینقدر دیر کردی؟ - کار ریخته بودم سرم. یه تحقیقات. -
تحقیقات؟ - آره، یه تحقیقات درباره اخلاق مداری عمومیه. -
یا عدم اخلاق مداری. فرقی ندارن.
غذا میخوای؟ - نه، ممنون. -
دیگه چون قول دادم، اومدم. ولی وقتم تنگه.
باریکلا. 10 روزه همدیگه رو ندیدیم و منم فردا میرم. اونوقت تو میخوای فرار کنی.
خب، فرار که نیست، یه جورایی سخنرانی دارم. میتونم یکم بمونم.
خستهای؟ - اصلا. فقط گُشنه نیستم. -
تازه اگه بخوایم غذا بخوریم، دیگه وقتی برای عشق بازی نمیمونه. - نه، بیخیال. -
فهمیدم. پس غذا خوردنو ترجیح میدی.
نه، قضیه این نیست. فقط خوبه بعضی وقتا مثل زامبیها رو هم نیفتیم.
آره؟ ولی باهات شرط میبندم مثل همیشه، همه چیزو از قبل آماده کردی...
با ملافههای عالی، تُشَکِ نرم. - نه آنتونیو، خواهش میکنم. -
حتما باید اینجوری رفتار کنی؟ تازه حرفتم درست نیست. - درست نیست؟ پس بیا ببینیم. -
ولی به خدا هیچیو آماده نکردم. - بزار رد بشم. داشتی چی میفرمودی؟ -
میبینم که طبق معمول همه چیو آماده کردی. - چرا همیشه اینقدر یه دنده بازی راه میندازی؟ -
خیلی خوشحالم دارم میرم میلان...
تو یه کودنی. حقا که یه کودنی.
نه، خودت کودنی. - نه، خودتی. -
موجودات زنده فقط روی زمین زندگی نمیکنن. به آسمون نگاه کن.
ملت اونجا هم هستن. - واقعا یه کودنی. -
اون ستاره رو میبینی؟ همون ستاره اونجا؟
بابا سمت راست. واقعا که کوری. - کدوم ستاره؟ -
اون خودش یه کهکشان هستش. - کهکشان؟ - حتی حالیت نیست کهکشان چیه؟ -
فقط حالیمه، زنِت جندت هستش. - زن من جندست؟ -
اون زن خوبیه. بگیر که اومد.
تو هم اینو بگیر. - فلک زده. -
بیخیال، ناسلامتی رفیقیم... - آره، آره. -
بر جد و آباد هر چی آخونده لعنت.
چرا اینقدر دیر اومدی خونه؟
آقای آنتونیو، خیلی نگران بودم.
معمولا قبل نمایشای کاروسلو میومدی. من نشستم یه قسمتشو دیدم.
آره؟ کدوم قسمتش؟ - نمیدونم. هیچی هم ازش نفهمیدم.
No comments yet. Be the first to leave one.