Le prime 200 righe.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
اکو ۳ به اکو ۷.
هان، رفیق قدیمی، صدای من رو داری؟
واضح و رسا، پسر. چه خبره؟
گشتم رو کامل کردم.
هیچ نشانهای از حیات نمیگیرم.
روی این تکهی یخ اونقدر موجود زنده نیست که یک رزمناو فضایی رو پر کنه.
حسگرها کار گذاشته شدن. دارم برمیگردم.
باشه. بهزودی میبینمت.
یک شهابسنگ همین نزدیکی به زمین خورده.
میخوام بررسیش کنم. زیاد طول نمیکشه.
آروم، دختر. چی شده؟
یک چیزی بو میکنی؟
غررر!
چویی!
چویی؟
چویی!
خیلی خب! عصبانی نشو.
الان برمیگردم و یک دستی بهت میدم.
سولو؟
بیرون هیچ نشونهای از حیات نیست، ژنرال.
حسگرها سر جاشونن.
هر چیزی نزدیک بشه، میفهمید.
فرمانده اسکایواکر گزارش داده؟
نه. داره یک شهابسنگ رو که نزدیکش افتاده بررسی میکنه.
با اینهمه فعالیت شهابی توی این منظومه...
تشخیص سفینههایی که نزدیک میشن سخت میشه.
ژنرال، باید برم. دیگه نمیتونم بمونم.
متأسفم که این رو میشنوم.
خب، برای سرم جایزه گذاشتن.
اگه بدهیم به جابای هات رو صاف نکنم...
مردهام.
زندگی با حکم مرگ کار آسونی نیست.
مبارز خوبی هستی، سولو.
حیفه از دستت بدیم.
ممنون، ژنرال.
خب، والاحضرت، انگار دیگه وقتشه.
همینطوره.
خب، حالا احساساتی نشو.
خداحافظ، شاهدخت.
هان!
بله، والاحضرتِ والا؟
فکر کردم تصمیم گرفتی بمونی.
خب، اون جایزهبگیری که در اورد مانتل بهش برخوردیم نظرم رو عوض کرد.
هان، بهت نیاز داریم!
«داریم»؟
بله.
خب، خودت چی؟ تو نیاز نداری؟
من نیاز دارم؟
نمیدونم داری دربارهی چی حرف میزنی.
احتمالاً نمیدونی.
و دقیقاً قرار بوده چی بدونم؟
بیخیال!
میخوای بمونم چون نسبت به من احساس داری.
بله! خیلی به ما کمک میکنی. رهبر ذاتیای هستی.
نه! منظورم این نیست.
بیخیال.
آها!
داری خیالبافی میکنی.
جدی؟ پس چرا دنبالم راه افتادی؟
ترسیدی بدون اینکه یک بوس خداحافظی بهت بدم برم؟
ترجیح میدم یک ووکی رو ببوسم!
میتونم ترتیبش رو بدم.
یک بوس حسابی به کارت میاد!
من ازت نخواستم بخاری حرارتی رو روشن کنی.
فقط گفتم اتاق شاهدخت یخ زده.
لباسهاش رو چطور خشک کنیم؟
اوه، خاموش شو!
چرا الان این رو باز کردی؟ دارم سعی میکنم از اینجا بریم و تو هر دوتا رو...
ببخشید، قربان.
همین حالا سرهمشون کن!
ممکنه لطفاً یک کلمه باهاتون حرف بزنم؟
چی میخوای؟
خب، شاهدخت لیا، قربان. داره با ارتباطگیر صداتون میکنه.
خاموشش کردم. نمیخوام باهاش حرف بزنم.
خب، شاهدخت لیا دربارهی ارباب لوک نگران شده.
هنوز برنگشته. نمیدونه کجاست.
من هم نمیدونم کجاست.
هیچکس نمیدونه کجاست.
یعنی چی هیچکس نمیدونه؟
خب، اِ... میبینید که... افسر عرشه!
افسر عرشه! ببخشید قربان، ممکنه...
بله، قربان؟
میدونی فرمانده اسکایواکر کجاست؟
ندیدمش.
ممکنه از ورودی جنوبی اومده باشه.
«ممکنه»؟ چرا نمیری بفهمی؟
هوا داره تاریک میشه.
چشم، قربان.
ببخشید، قربان. میشه بپرسم چه خبره؟
چرا که نه؟
چه مرد غیرقابلتحملی.
بیا، آرتو. بریم شاهدخت لیا رو پیدا کنیم.
بین خودمون بمونه...
فکر کنم ارباب لوک توی خطر جدیه.
قربان، فرمانده اسکایواکر از ورودی جنوبی نیومده.
شاید یادش رفته گزارش بده.
بعیده. اسپیدرها آمادهان؟
اِ... هنوز نه. برای سازگارکردنشون با سرما مشکل داریم.
باید با تانتان بریم بیرون.
قربان، دما خیلی سریع داره پایین میاد.
درسته، و دوست من اون بیرونه.
تانتانت قبل از رسیدن به اولین نشانگر یخ میزنه.
پس توی جهنم میبینمت. هیا!
غررر!
غررر!
غررر!
حالا باید بیای، آرتو.
واقعاً دیگه کاری از دستمون برنمیاد.
مفصلهای من هم دارن یخ میزنن.
این حرفها رو نزن!
معلومه که دوباره ارباب لوک رو میبینیم.
و کاملاً خوب میشه. میبینی.
اتصالکوتاهِ کوچولوی احمق.
کاملاً خوب میشه.
قربان، همهی گشتها برگشتن.
هنوز هیچ...
هنوز هیچ تماسی از اسکایواکر یا سولو نداریم.
بانو لیا، آرتو میگه نتونسته هیچ سیگنالی بگیره...
هرچند خودش هم قبول داره بردش برای ناامیدشدن زیادی کمه.
والاحضرت، امشب دیگه کاری از دستمون برنمیاد.
درهای سپر باید بسته بشن.
درها رو ببندید.
چشم، قربان.
آرتو میگه شانس زندهموندن ۷۲۵ به ۱ هست.
غررر!
البته آرتو هر از گاهی اشتباه هم میکنه...
گاهی.
ای وای. ای وای.
نگران ارباب لوک نباش.
مطمئنم حالش خوب میشه.
برای یک انسان خیلی هم باهوشه، میدونی.
لوک.
بن؟
باید به منظومهی داگوبا بری.
منظومهی داگوبا؟
اونجا از یودا آموزش میبینی...
استاد جدایی که به من آموزش داد.
بن!
لوک!
لوک!
این کار رو نکن، لوک.
بجنب، یک نشونه بهم بده.
وقت زیادی نداریم.
بن.
دوام بیار، پسر.
منظومهی داگوبا.
اوف!
شاید بدبو باشه، پسر...
یودا.
ولی گرمت نگه میداره...
تا پناهگاه رو برپا کنم.
بن... داگوبا...
آخ!
آه! فکر میکردم بیرونش بدبوئه!
پایگاه اکو، یک چیزی پیدا کردم.
زیاد نیست، ولی شاید نشونهی حیات باشه.
فرمانده اسکایواکر، صدای من رو داری؟
راگ ۲ هستم.
کاپیتان سولو، صدای من رو داری؟
فرمانده اسکایواکر، صدای من رو داری؟
راگ ۲ هستم.
هان... صبح بهخیر.
چه لطفی کردید سر زدید.
پایگاه اکو، راگ ۲ هستم.
پیداشون کردم.
تکرار میکنم، پیداشون کردم.
ارباب لوک، قربان، خیلی خوشحالم دوباره کاملاً عملیاتی میبینمتون.
ممنون، تریپیاو.
آرتو هم میگه خیالش راحت شده.
چه حسی داری، پسر؟ از نظر من خیلی هم بد نیستی.
انگار اونقدر نیرو داری که گوشهای یک گاندارک رو بکنی.
به لطف تو.
این دومین باریه که بهم بدهکاری، کوچولو.
خب، حضرت والا...
انگار موفق شدی یک مدت دیگه من رو اینجا نگه داری.
من هیچ نقشی توش نداشتم.
ژنرال ریکان فکر میکنه خروج هر سفینهای از منظومه خطرناکه...
تا وقتی میدان انرژی رو فعال کنیم.
قصهی خوبیه.
فکر کنم طاقت نداری مرد خوشقیافهای مثل من از جلوی چشمت بره.
نمیدونم این توهمات رو از کجات درمیاری، کلهلیزری.
ها ها ها!
بخند، پشمالو...
ولی تو ندیدی توی گذرگاه جنوبی تنها بودیم.
اون احساس واقعیش رو بهم گفت.
من...
ای ازخودراضیِ نصفهعقل...
نِرفچرانِ ژولیده!
کی ژولیدهست؟
حتماً خیلی به هدف زدم که اینجوری از کوره در رفت، نه پسر؟
خب، انگار هنوز همهچیز رو دربارهی زنها نمیدونی.
پرسنل ستاد، به مرکز فرماندهی گزارش دهید.
آروم باش.
ببخشید، راه بدید.
شاهدخت، یک مهمان داریم.
یک چیزی بیرون منطقهی ۱۲ پایگاه گرفتیم که داره به شرق میره.
فلزیه.
پس نمیتونه یکی از اون موجودات باشه.
شاید یک اسپیدر باشه، یکی از مال خودمون.
No comments yet. Be the first to leave one.