Le prime 145 righe.
۲۰۰ هزار واحد اعتبار برای تحویل ۵تا سلاح آلتریایی.
قرارمون از اول همین بود رفیق.
آروم بگیر، زیکس.
من سلاحی نمیبینم.
فکر کردی با خودم ست چوب گلف برای بازی توی لیگ بربرها آوردم؟
سلاح میخوای؟
بیا این هم عشقت.
خیلی زیرکانه بود.
حالا پول من رو بده.
اول بذار ببینیم کار میکنه یا نه.
چی؟!
بله، کار میکنن.
گفته بودم که آلتریاییها توی مهندسی واقعاً کارشون افتضاحه؟
بگیریدش!
هیچکس جرئت نداره با زیکس از خنجر سیاه در بیوفته.
زیکس...
گم شید عقب.
به من چه، من که اصلاً به لابستر حساسیت دارم.
سلام گولاخ قرمزی، ما داشتیم اینجا معامله میکردیم و...
همین حالا باس حرف بزنیم.
پس فرستندهی مادهی آزمایشی که قولش رو بهم دادی چی شد؟
از قضا دلیل جالبی داره.
مجبور شدم بدمش به یکی دیگه که بدهی قدیمیش رو صاف کنه.
واسهی من بهونه نیار، زیکس.
اون فرستندهی ماده رو میخوام.
بیارش وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
یه بوریتوی ناچویی مرد و مردونه. فلفل هالاپینو نذار.
فلفل نمیخوری؟ انقدر سوسول بازی در نیار دانی.
بگرد ببین ظرفیتت چقدره.
من رو ببین. من همیشه همینم.
جدی میگم داداش. ببین دلت بهت چی میگه.
یهکم تندی که ضرر نداره.
خیلی تند بود آتیشی شدی؟
با ساندویچت دوست داری کف گرگی بخوری یا چک و سیلی؟
من توربین زیکس هستم.
من رو اعضای مافیای ترمادوریایی گروگان گرفتن.
این مافیاها لابسترن؟
برای آزادیم ۲۰ میلیون واحد اعتبار میخوان.
چیزی که میخوان رو بهشون ندید.
بیخیال من شید. دنبال من نیاید.
۱۴۰۲/۰۳/۲۵ ۲۰۲۳-۰۶-۱۵
«فصل: ۶ قسمت: ۲۶» «حسِ زیکسُم»
رد فرستندهی زیکس رو توی پایگاه قمری بیشاپ زدم.
زود میرسیم.
هنوز نمیفهمم چرا داریم به خودمون زحمت میدیم
تا این مرتیکهی آب زیر کاه رو نجات بدیم.
آره، تا وقت خودم نتونم پرتش کنم توی خلأ نمیتونم بهش اعتماد کنم.
نظرتون چیه نذاریم غذای لابسترها بشه خودمون نجاتش بدیم
تا بعداً بتونیم شخصاً تحویل پلیس بدیمش.
وقتی از این زاویه نگاه کنی شاید بهدرد بخوره.
اسکنر رد لابسترها رو اینجا زده. شهر پایگاه قمری، طبقهی ۲بی.
اسکنرها هم که دروغ توی کارشون نیست.
اونجا رو ببینید.
زیکس حتماً داخل اینجاست.
باید نقشه بکشیم تا اون نگهبانها رو بیهوش کنیم.
غمت نباشه داداش. بسپارش به من.
ممنونم، ممنون. ساعت ۱۰ و نیم برمیگردم. شب خوش!
بالأخره اومدید.
برام سؤال بود پس کِی میرسید.
فتوچینی کلاسیک میل دارید؟
فکر کردیم کارِت ساختهست داداش!
پس قضیهی کمک خواستنت چی بود؟
فکر کردم بهتون گفتم که نیاید.
اگه زنگ میزدم و میگفتم سوار سفینه شید و بیاید ماه
الان کجا بودید؟
جلوی تلویزیون و دعا دعا میکردیم که سرت رو ببُرن.
دقیقاً. و حالا که اینجایید
راحت باشید، تشکر کنید.
شما قبلاً به دادم رسیدید
گفتم بذار حداقل براتون جبران کنم.
چه زری میزنی مرتیکه؟!
من جونتون رو نجات دادم رفقا.
میگن قراره یه شهابسنگ از کنترل خارج سیارهتون رو از وسط نصف کنه
بیاید خودتون ببینید.
امکان نداره. غیرممکنه.
هر شهابسنگی که انقدر بزرگ باشه و خطری برای زمین باشه
سیستم هشدار هوا فضا زودتر شناساییش میکنه.
نه اگه جنسش از مادهی تاریک باشه.
چیز مزخرفیه.
توی اسکنهای معمولی طیف رنگی مشخص نیست.
اگه راسته پس چرا به کسی هشدار ندادی؟
این آقازاده که میبینید کمتر از ۲۴ ساعت دیگه میخوره به زمین.
برای تخلیهی همهی موجودات زمین وقت نیست.
پس چرا الکی شلوغش کنیم بترسن؟
این هم از پایان تاریخ زمین.
من کار خیرم توی قرن رو انجام دادم.
دیگه رفع زحمت میکنم.
وایسا ببینم.
کجا با این عجله، زیکس؟!
نمیتونی همینطوری در بری.
حتماً باید بشه یهکاری کرد.
مثلاً، با یه بمب خیلی بزرگ منفجرش کنیم.
مادهی تاریک از تریلیونها الماس سختتر و محکمتره.
بزرگترین بمب زمین فقط سطح رو میخراشه.
پرتوی پروتونی چطور؟
نهخیر.
مختلکنندهی نوترونی چی؟
میزر مولکولی بزرگ چی؟!
آقایون محترم، نابود کردن اون شهابسنگ چندین ماه
وقت میبره و شما فقط چند ساعت وقت دارید.
اما، شاید یه فرستنده...
نه، چرت گفتم.
بیخیال اصلاً نباید میگفتم.
چی؟ فرستندهی چی؟
فرستندهی ماده.
اتفاقاً یکی خارج از ریگال سهواً یه نسخهی آزمایشی از این فرستنده رو به من قرض داد
و شاید اون بتونه شهابسنگ رو نابود کنه.
هیچکس هم هیچیش نمیشه.
خب این که عالیه! حالا کجا هست؟
فقط یه مشکل خیلی کوچیک هست.
من مجبور شدم بدمش به یکی تا بدهی قدیمیش رو صاف کنه.
گمونم بشناسیدش.
اسمش رئیس زوکوـه.
پس یعنی میگی یه خلافکار کهکشانی فرستندهی مادهی تاریک دستشه؟!
یهجوری میگی خلافکار انگار چیز بدیه.
متأسفانه زوکو با زبون خوش قرار نیست فرستنده رو بهتون بده.
باید بدزدیمش.
فرستنده رو توی یه پاسگاه قاچاق توی پرومتئوس قایم کرده.
یه قمر بیآب و علفه که توی کمربند سیارکی زحل مخفی شده.
خب پس باید سفینهی تو رو ببریم.
مال ما فقط برای سفر زمین و ماه مناسبه.
فایده نداره.
سفینهی من بعد از سانحه با زن سفیر اوترامها توقیف شد.
آیا تقصیر من بود که کنار سوشیفروشی وایساده بود؟
اما نترسید.
من یه سفینهی دیگه سراغ دارم.
چرا حس میکنم قراره از اینکار پشیمون بشیم؟
این شاتل رئیس جمهوری بیشاپـه.
بیشیجون ناراحت نمیشه اگه قرضش بگیریم.
ما هم بیشیجون رو میشناسیم و اصلاً خوشش نمیاد با وسایلش ور برن.
بیخیال، الان سرش با یه کهکشان شلوغه اصلاً نمیفهمه که سفینهش نیست.
مواظب باشید!
زود باشید بریم!
دیدید؟ هلو بپر توی گلو.
آره، عین آب خوردن بود.
الان ما خلافکار نشدیم؟
زیاد فکرش رو نکن.
بعد از اینکه زمین رو نجات بدید بهتون مدال شجاعت میدن.
ایستگاه بعد، زحل.
اینجا رو ببینید!
قهوه، چایی یا یه مایع لزج فضایی که مزهی لاک ناخن میده؟
نه مرسی. یهجای کار میلنگه.
یهسری محاسبات روی شهابسنگ انجام داد و...
کاپیتان خوشتیپتون صحبت میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.