Informazioni sulla release

Saihate no Paladin S2 - 03 [AioFilm lol]
Saihate no Paladin S2 03
Saihate no Paladin S2 03
Saihate-no-Paladin-S2-03
Un commento di AioFilm
🔷 Amir Cooper آیوفیلم با افتخار تقدیم میکند | مترجم 🔷

Tag

other
Pubblicato il: 2023-10-22
Download: 4
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi Persian

Le prime 176 righe.

رسانه‌ی آیوفیلم تقدیم می‌کند

پالادین دوردست ها

زده ـگزنـ نـاـسـهــوکـ ـبـابـرا

رسانه‌ی آیوفیلم تقدیم می‌کند

‫آخرین پادشاه

‫‫معنی شجاعت

‫اگه متوجهش شدی . . .

‫ویل ! منل !

‫کوهستان زنگ زده ؟

‫انگار اوضاع قراره ‫‫دردسر ساز بشه ،

‫امیدوار بودیم که ‫‫دورف ها یه چیزایی بدونن .

‫راستی ، مهاجر هایی که چند وقت پیش ‫‫اومدن ، حالشون چطوره ؟

‫بیشترشون دیگه ‫‫جایگیر شدن ،

‫خب خوبه ،

‫یه سال پیش ، وقتی که گفتم شهرمون ‫‫از حق جدید دورف ها حمایت میکنه ،

‫خیلی از شهروند هارو علیه اونا کرد .

‫خب ، بعد از اون همه زجری که کشیدن . . .

‫آره . . .

‫شاید رهبرشون ، آگنار ، بتونه ‫‫کمکت بکنه .

‫شاید ، فردا میرم ببینمش .

‫به من گوش کن ، ویل .

‫دقیقا ارواح چی هستن ؟

‫از بین کلمات خالق ،

‫آب ، آتش، باد و درخت قبل از خدایان ‫‫به وجود آمدن ،

‫و هرکدومشون اراده ‫‫مخصوص به خودشون داشتن ،

‫و اون ها ارواح بودن ؟

‫درسته .

‫و چون که اراده خودشون داشتن

‫اونا خودشون به دو مسیر ‫‫تقسیم کردن ،

‫یکیشون خودش رو با ‫‫پدیده های طبیعی جاودان ترکیب کرد

‫یعنی ارباب دریا و ‫‫ارباب جنگل ،

‫و انتخاب کردن که در بین اونها ‫‫زندگی طولانی داشته باشن ،

‫باقیشون تصمیم به زندگی های مطلق ‫‫و مرگ مطلق کردن ،

‫و رفتن به میان بدن و گوشت انسانی ،

‫اون های که پیرو باد ، درخت و آب شدن ،

‫با الهه جنگل ری سیلوا پیمان بستن .

‫که باعث به وجود آمدن الف ها شد .

‫ارواح زمین، سنگ و آتش ‫‫به دنبال ساختن بودند

‫پس با خدای آتش و تکنولوژی ‫‫بلیز ، پیمان بستن .

‫که باعث به وجود اومدن نژاد دورف ها شد .

‫برای همینه که دورف ها ‫‫انقدر در آهنگری و ساخت ساز استادن .

‫و حتی جنگجوهای خیلی قوی هستن .

‫آره ، اونا واقعا کارشون حرف نداره .

‫بیشتر بهم بگو ، بلاد .

‫دیگه بیشتر از این حرفی نیست .

‫اونا آرومن ، ولی معنی شجاعت میدونن .

‫همیشه بهش فکر میکنن ،

‫به چی ؟

‫اینکه زندگیشون باید ‫‫فدای چه چیزی بکنن ،

‫اونا با روح های آتشین ‫‫وارد میدون جنگ میشن ،

‫از مرگ نمیترسن .

‫من خیلی برای جنگجوهای دورف احترام قائلم .

‫حداقل ، برای اونایی که دیدم ‫‫و در کنارشون جنگیدم .

‫اونا جنگجو های واقعی بودن .

‫صبح بخیر

‫اوه ، ارباب جوان ، صبح بخیر .

‫من میرم بیرون واسه تمرین روزانه ،

‫البته .

‫چجوری خوابیدین که ‫‫انقدر موهاتون بهم ریخته ؟

‫مثل همیشه . . .

‫واقعا قیافت به قدرت های بزرگت نمیخوره .

‫دلم میخواست قیافه مناسبتری داشته باشم .

‫البته ، شاید همین قیافه آرومی ‫‫که داری خوب باشه .

‫مردم تو بقیه دنبال چیزی میگردن ‫‫که خودشون ندارن .

‫منل، همونجا صبر کن .

‫البته .

‫صبح بخیر .

‫صبح . . . بخ. . .

‫میخوای اول نگاه کنی ، بعد فرار کنی ؟

‫هی ، چیکار داری میکنی ؟

‫تو کی هستی ؟ قبلا اینجا ندیدمت .

‫مشکلت چیه ؟

‫اگه خوشت میاد ، فقط نگاه کن

‫نه ، ممنون ، شرمنده .

‫منل . . .

‫ببخشید ، یه لحظه از کوره در رفتم .

‫مشخصه .

‫فکر نکنم به تمرین کردنمون علاقه داشت ،

‫یا حتی به پالادینی که ‫‫همه راجبش حرف میزنن .

‫حتما همون تمرین کردنمون ،

‫دورف ها نژادین که عاشق جنگیدن .

‫اون که اصلا شبیه جنگجو ها نبود .

‫جدی ؟

‫خوش اومدین .

‫ممنون که اومدین .

‫ببخشید که سرزده مزاحم شدم .

‫نه ، اصلا ، میخواستم به ‫‫یک نفر معرفیتون بکنم .

‫ایشون نماینده مهاجر هایی ‫‫که اخیرا اومدن هستن ،

‫و عموی بزگ من ، آقای گرندیر هستن .

‫در خدمتم .

‫من به ولیعهد اتلباد سوتپارک خدمت میکنم .

‫که سرپرستی جنگل بیستوود رو ‫‫به من سپردن ،

‫اسم من ویلیام .

‫چرا شما و مردمتون به اینجا اومدین ؟

‫تا بمیریم .

‫ببخشید . . .

‫عمو گرندیل ، با این رک حرف زدنت ‫‫فقط دست پاچش میکنی .

‫ما وقت زیادی تو این دنیا نداریم .

‫ما دوست داریم هنگام نگاه کردن ‫‫به سرزمینمون بمیریم .

‫عمو گرندیر یکی از آخرین ‫‫بازمانده های کوهستان غرب هستن .

‫کوهستان آهنی ؟

‫من از دور به اون کوهستان نگاه میکنم ،

‫و آروزی پس گرفتنشون رو میکنم ،

‫اگه این آرزو براورده بشه ‫‫من واقعا با خوشحالی میمیرم ،

‫ممکنه یکم شما رو اذیت کنه اما ،

‫من توان انجام دادن کاری ندارم .

‫اگه فقط بهم اجازه بدین یه ‫‫گوشه‌ای از این شهر بمونم و . . .

‫لطفاً در آرامش باشین من هر کاری ‫‫که در توانم باشه انجام میدم ،

‫بهتون قول میدم از همتون ‫‫در برابر ناعدالتی دفاع کنم ،

‫ممنونم . . . واقعا ممنونم . . .

‫دویست سال پیش ،

‫یه سلطان در کشور آهنی زندگی می‌کرد ،

‫هیکل کوچیکی داشت و ‫‫قوانینش پایه ضعیفی داشتند ،

‫اون توی هنرهای رزمی پیشرفتی نداشت و ترجیح می‌داد که نویسندگی بکنه ،

‫اون آراوانگر بود ، ‫‫آخرین پادشاه کشور آهنی .

‫دوره صلح آمیزی بود ،

‫سرزمینمون برکت زیادی داشت .

‫اما بعدش . . . یه طوفان اومد .

‫اهریمن‌های دره تصمیم به حمله گرفته بودند ،

‫و فرمانده‌شون پادشاه جاودانه ارشد بود ،

‫وقتی که شعله‌های جنگ به کشور آهنی رسید ،

‫یک نماینده از طرف اهریمن‌ها پیش ما اومد ،

‫اون نماینده از ما خواست که ‫‫پیرو پادشاه ارشد باشیم ،

‫امروز روزیه که باید جواب بدیم ،

‫تنها فرقی که میکنه اینه که از جاهای دیگه ای ‫‫باید اسلحه بگیریم ،

‫مگه اصلا مهمه ؟

‫به اون اهریمن ها نمیشه اعتماد کرد ،

‫باید تا حد مرگ باهاشون بجنگیم ،

‫ولی اگه پامون به جنگ باز بشه ‫‫خانوادهامون هم به خطر می افتن،

‫باید چی کار کنیم ؟

‫من تصمیم میگیرم .

‫جوابت چیه ؟

‫این .

‫این همون آهنی که تو ‫‫و برادرات میخواین ،

‫هر چقدر که دلت بخواد بهت میدم !

‫اژدها داره میاد !

‫والارکیا همه رو نابود میکنه .

‫من اجازه نمیدم ،

‫ما همه اهریمن‌های دره را به اینجا می‌کشونیم و تو دل زمین نابودشون می‌کنیم

‫این تالار زیرزمینی تبدیل به قبر اونا میشه ،

‫اون‌هایی که جنگجو نیستند یا تجربه کافی تو میدون جنگ ندارن ،

‫باید به کوهستان آهنی عقب نشینی کنن ،

‫مردم من . . .

‫من خواهم مرد ،

‫و تمامی جنگجوهایی که اینجا می‌مونن هم به احتمال زیاد کشته میشن،

‫ولی نباید اجازه بدیم کشور آهنی بمیره ،

‫دادن همچین دستور خودخواهانه‌ای جیگرمو آتیش می‌زنه ،

‫ولی چاره دیگه‌ای نداریم ،

‫حتی اگه خونتونو از دست بدین و توی پشیمونی و احساس گناه غرق بشین ،

‫باید زنده بمونید !

‫این جنگی که دستور میدم باید توش شرکت کنید !

‫شما فرار نمیکنید !

‫شما فقط دستور مبارزه در یک ‫‫میدون دیگه رو دارید !

‫ما ، یه پادشاه و جنگجوهاش باید از این ‫‫قلمرو و مردمش محافظت بکنیم .

‫ما در این کوهستان جایی که ارواح اجدادمون ‫‫در آرامش هستن ، میمیریم .

‫شما همتون باید غرور رو به کنار بذارید و تا حد مرگ توی این جنگ مبارزه کنید ،

‫نذارید شعله این کوره خاموش بشه .

‫زنده بمونید بجنگید و زنده بمونید تا وقتی که بتونیم دوباره به اینجا برگردیم ،

‫این آخرین فرمان منه .

‫این افسانه کوهستان آهنیه که ‫‫نسل به نسل داره تکرار میشه ،

‫من اون موقع حتی به دنیا هم نیومده بودم .

‫ما تازه لقب نگهبان‌های سلطنتیو گرفته بودیم .

‫ما حتی نتونستیم بجنگیم ‫‫فقط فرمان رو اطاعت کردیم ،

‫و با آدمای عادی . . .

‫وسط این راه سر و دردناک ،

‫بچم . .

‫بچه شاد و خوشحالم که هممونو به ادامه دادن تشویق می‌کرد . . .

‫دیگه حتی نمی‌تونست یه لبخند ‫‫بزنه . . . و بعد از یه مدتی فوت کرد

‫دیگه یادم نمیاد حتی چند نفر کشته شدن ،

‫ولی هنوز . . . من زندم !

‫من از اون دوره هیاهو ‫‫گذشتم و ۲۰۰ سال عمر کردم ،

‫و تو الان این سرزمینو ‫‫دوباره به دست انسان‌ها برگردوندی ،

‫تازه تو الان داری پا به پای من اشک می‌ریزی ،

‫ما می‌تونیم یه روز به سرزمینمون برگردیم یه روز حرف‌های پادشاهمونو عملی میکنیم ،

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left