Le prime 176 righe.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
پالادین دوردست ها
زده ـگزنـ نـاـسـهــوکـ ـبـابـرا
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
آخرین پادشاه
معنی شجاعت
اگه متوجهش شدی . . .
ویل ! منل !
کوهستان زنگ زده ؟
انگار اوضاع قراره دردسر ساز بشه ،
امیدوار بودیم که دورف ها یه چیزایی بدونن .
راستی ، مهاجر هایی که چند وقت پیش اومدن ، حالشون چطوره ؟
بیشترشون دیگه جایگیر شدن ،
خب خوبه ،
یه سال پیش ، وقتی که گفتم شهرمون از حق جدید دورف ها حمایت میکنه ،
خیلی از شهروند هارو علیه اونا کرد .
خب ، بعد از اون همه زجری که کشیدن . . .
آره . . .
شاید رهبرشون ، آگنار ، بتونه کمکت بکنه .
شاید ، فردا میرم ببینمش .
به من گوش کن ، ویل .
دقیقا ارواح چی هستن ؟
از بین کلمات خالق ،
آب ، آتش، باد و درخت قبل از خدایان به وجود آمدن ،
و هرکدومشون اراده مخصوص به خودشون داشتن ،
و اون ها ارواح بودن ؟
درسته .
و چون که اراده خودشون داشتن
اونا خودشون به دو مسیر تقسیم کردن ،
یکیشون خودش رو با پدیده های طبیعی جاودان ترکیب کرد
یعنی ارباب دریا و ارباب جنگل ،
و انتخاب کردن که در بین اونها زندگی طولانی داشته باشن ،
باقیشون تصمیم به زندگی های مطلق و مرگ مطلق کردن ،
و رفتن به میان بدن و گوشت انسانی ،
اون های که پیرو باد ، درخت و آب شدن ،
با الهه جنگل ری سیلوا پیمان بستن .
که باعث به وجود آمدن الف ها شد .
ارواح زمین، سنگ و آتش به دنبال ساختن بودند
پس با خدای آتش و تکنولوژی بلیز ، پیمان بستن .
که باعث به وجود اومدن نژاد دورف ها شد .
برای همینه که دورف ها انقدر در آهنگری و ساخت ساز استادن .
و حتی جنگجوهای خیلی قوی هستن .
آره ، اونا واقعا کارشون حرف نداره .
بیشتر بهم بگو ، بلاد .
دیگه بیشتر از این حرفی نیست .
اونا آرومن ، ولی معنی شجاعت میدونن .
همیشه بهش فکر میکنن ،
به چی ؟
اینکه زندگیشون باید فدای چه چیزی بکنن ،
اونا با روح های آتشین وارد میدون جنگ میشن ،
از مرگ نمیترسن .
من خیلی برای جنگجوهای دورف احترام قائلم .
حداقل ، برای اونایی که دیدم و در کنارشون جنگیدم .
اونا جنگجو های واقعی بودن .
صبح بخیر
اوه ، ارباب جوان ، صبح بخیر .
من میرم بیرون واسه تمرین روزانه ،
البته .
چجوری خوابیدین که انقدر موهاتون بهم ریخته ؟
مثل همیشه . . .
واقعا قیافت به قدرت های بزرگت نمیخوره .
دلم میخواست قیافه مناسبتری داشته باشم .
البته ، شاید همین قیافه آرومی که داری خوب باشه .
مردم تو بقیه دنبال چیزی میگردن که خودشون ندارن .
منل، همونجا صبر کن .
البته .
صبح بخیر .
صبح . . . بخ. . .
میخوای اول نگاه کنی ، بعد فرار کنی ؟
هی ، چیکار داری میکنی ؟
تو کی هستی ؟ قبلا اینجا ندیدمت .
مشکلت چیه ؟
اگه خوشت میاد ، فقط نگاه کن
نه ، ممنون ، شرمنده .
منل . . .
ببخشید ، یه لحظه از کوره در رفتم .
مشخصه .
فکر نکنم به تمرین کردنمون علاقه داشت ،
یا حتی به پالادینی که همه راجبش حرف میزنن .
حتما همون تمرین کردنمون ،
دورف ها نژادین که عاشق جنگیدن .
اون که اصلا شبیه جنگجو ها نبود .
جدی ؟
خوش اومدین .
ممنون که اومدین .
ببخشید که سرزده مزاحم شدم .
نه ، اصلا ، میخواستم به یک نفر معرفیتون بکنم .
ایشون نماینده مهاجر هایی که اخیرا اومدن هستن ،
و عموی بزگ من ، آقای گرندیر هستن .
در خدمتم .
من به ولیعهد اتلباد سوتپارک خدمت میکنم .
که سرپرستی جنگل بیستوود رو به من سپردن ،
اسم من ویلیام .
چرا شما و مردمتون به اینجا اومدین ؟
تا بمیریم .
ببخشید . . .
عمو گرندیل ، با این رک حرف زدنت فقط دست پاچش میکنی .
ما وقت زیادی تو این دنیا نداریم .
ما دوست داریم هنگام نگاه کردن به سرزمینمون بمیریم .
عمو گرندیر یکی از آخرین بازمانده های کوهستان غرب هستن .
کوهستان آهنی ؟
من از دور به اون کوهستان نگاه میکنم ،
و آروزی پس گرفتنشون رو میکنم ،
اگه این آرزو براورده بشه من واقعا با خوشحالی میمیرم ،
ممکنه یکم شما رو اذیت کنه اما ،
من توان انجام دادن کاری ندارم .
اگه فقط بهم اجازه بدین یه گوشهای از این شهر بمونم و . . .
لطفاً در آرامش باشین من هر کاری که در توانم باشه انجام میدم ،
بهتون قول میدم از همتون در برابر ناعدالتی دفاع کنم ،
ممنونم . . . واقعا ممنونم . . .
دویست سال پیش ،
یه سلطان در کشور آهنی زندگی میکرد ،
هیکل کوچیکی داشت و قوانینش پایه ضعیفی داشتند ،
اون توی هنرهای رزمی پیشرفتی نداشت و ترجیح میداد که نویسندگی بکنه ،
اون آراوانگر بود ، آخرین پادشاه کشور آهنی .
دوره صلح آمیزی بود ،
سرزمینمون برکت زیادی داشت .
اما بعدش . . . یه طوفان اومد .
اهریمنهای دره تصمیم به حمله گرفته بودند ،
و فرماندهشون پادشاه جاودانه ارشد بود ،
وقتی که شعلههای جنگ به کشور آهنی رسید ،
یک نماینده از طرف اهریمنها پیش ما اومد ،
اون نماینده از ما خواست که پیرو پادشاه ارشد باشیم ،
امروز روزیه که باید جواب بدیم ،
تنها فرقی که میکنه اینه که از جاهای دیگه ای باید اسلحه بگیریم ،
مگه اصلا مهمه ؟
به اون اهریمن ها نمیشه اعتماد کرد ،
باید تا حد مرگ باهاشون بجنگیم ،
ولی اگه پامون به جنگ باز بشه خانوادهامون هم به خطر می افتن،
باید چی کار کنیم ؟
من تصمیم میگیرم .
جوابت چیه ؟
این .
این همون آهنی که تو و برادرات میخواین ،
هر چقدر که دلت بخواد بهت میدم !
اژدها داره میاد !
والارکیا همه رو نابود میکنه .
من اجازه نمیدم ،
ما همه اهریمنهای دره را به اینجا میکشونیم و تو دل زمین نابودشون میکنیم
این تالار زیرزمینی تبدیل به قبر اونا میشه ،
اونهایی که جنگجو نیستند یا تجربه کافی تو میدون جنگ ندارن ،
باید به کوهستان آهنی عقب نشینی کنن ،
مردم من . . .
من خواهم مرد ،
و تمامی جنگجوهایی که اینجا میمونن هم به احتمال زیاد کشته میشن،
ولی نباید اجازه بدیم کشور آهنی بمیره ،
دادن همچین دستور خودخواهانهای جیگرمو آتیش میزنه ،
ولی چاره دیگهای نداریم ،
حتی اگه خونتونو از دست بدین و توی پشیمونی و احساس گناه غرق بشین ،
باید زنده بمونید !
این جنگی که دستور میدم باید توش شرکت کنید !
شما فرار نمیکنید !
شما فقط دستور مبارزه در یک میدون دیگه رو دارید !
ما ، یه پادشاه و جنگجوهاش باید از این قلمرو و مردمش محافظت بکنیم .
ما در این کوهستان جایی که ارواح اجدادمون در آرامش هستن ، میمیریم .
شما همتون باید غرور رو به کنار بذارید و تا حد مرگ توی این جنگ مبارزه کنید ،
نذارید شعله این کوره خاموش بشه .
زنده بمونید بجنگید و زنده بمونید تا وقتی که بتونیم دوباره به اینجا برگردیم ،
این آخرین فرمان منه .
این افسانه کوهستان آهنیه که نسل به نسل داره تکرار میشه ،
من اون موقع حتی به دنیا هم نیومده بودم .
ما تازه لقب نگهبانهای سلطنتیو گرفته بودیم .
ما حتی نتونستیم بجنگیم فقط فرمان رو اطاعت کردیم ،
و با آدمای عادی . . .
وسط این راه سر و دردناک ،
بچم . .
بچه شاد و خوشحالم که هممونو به ادامه دادن تشویق میکرد . . .
دیگه حتی نمیتونست یه لبخند بزنه . . . و بعد از یه مدتی فوت کرد
دیگه یادم نمیاد حتی چند نفر کشته شدن ،
ولی هنوز . . . من زندم !
من از اون دوره هیاهو گذشتم و ۲۰۰ سال عمر کردم ،
و تو الان این سرزمینو دوباره به دست انسانها برگردوندی ،
تازه تو الان داری پا به پای من اشک میریزی ،
ما میتونیم یه روز به سرزمینمون برگردیم یه روز حرفهای پادشاهمونو عملی میکنیم ،
No comments yet. Be the first to leave one.