Le prime 174 righe.
،بعد از شکست دادن نمسیس روحی
.سث بار دیگری به گریم رو به رو شد
،گریم درباره لوچورپان باهاش صحبت کرد
،مسافرخونه ای که داک و میلی درش اقامت داشتن
.و سث به اون طرف راهی شد
مسافرخانه لوچورپان
چه کسی تو این ساعت خرش گم شده؟
!سث
.س-سلام
!ا-از کجا فهمیدی که ما اینجا هستیم؟
گوش بده..میلی اینجا هستش؟
.م-میلی ...الان دیگه خوابیده
واقعا؟
!فقط سیکتو بزن! سریع برو
!ها! قضیه چیه؟
!همین الان برو! با سرعت برو که نبینمت
!بیخیال، داک
!ولی چرا؟
!لعنتی! برای خوبی خودت میگم،میفهمی؟
!ها؟
!فقط میخواستم که ازش عذرخواهی کنم
عذرخواهی؟ برای چی؟
..میلی
:گروه ترجمه انيمه ورلد تقديم ميکند ترجمه و زيرنويس از Erfanoo-m.a
باران خاموش، قلب های دور از هم
"باران خاموش، قلب های دور از هم "
عذرخواهی؟ برای چی؟
..میلی
چی باعث شده که الان بیای و با ما دیدار کنی؟
...چی باعث شده...خوب
.من بدون اینکه به شما بگم ارتمیس رو ترک کردم
...پس
اوه، اون قضیه؟
،در این صورت .نیازی به عذرخواهی نیست
.دیگه میتونی بری
وایسا! چی شد؟
.من فردا روز خیلی شلوغی دارم
ت-تو عصبانی هستی چونکه بدون گفتن تو رفتم،درسته؟
.فکر کنم بهت گفتم که عصبانی نیستم
..خوب، پس
برای چی عصبانی هستی؟
.من عصبانی نیستم
!اره، هستی
.من واقعا عصبانی نیستم
.من فقط بهت حسادت میکنم.همین
.سث، بودن به جای تو حتما لذت بخشه
ها؟
.تو به راحتی میتونی به سمت بعدی هدفت راهتو عوض کنی
ما از موقعه ای که به ارتمیس اومدی کار های زیادی با هم کردیم،مگه نه؟
..اره
،ما با هم توی کافه چایی خوردیم
..از استاد باشکوه کار های جدیدی گرفتیم .کار های زیادی کردیم
...ا-اره
،خیلی چیز ها ناراحت کننده یا عصبانی کننده بودن
.ولی من فکر کردم که ما سه تا با هم به خوبی ازشون گذر کردیم
،زمانی که با هم بودیم کم بود
...ولی ما خودمون سه تا رو به عنوان یه تیم میدیدم .به عندان سه دوست
،ولی برای تو اینجوری نبود درسته،سث؟
...میلی
جوری که ما نسبت بهت فکر میکردیم با جوری که تو فکر میکردی متفاوت بود، درسته؟
چیزی نداری که بگی؟
.خوب،مشکلی نیست
.ولی همه اینا این معنی رو میده که همه احساسات بینمون توی خیالات خودم بوده
!اشتباه میکنی
.شما ها..برای من مهم هستین
...ولی ..به همین خاطره که من
.نمیخواستم که توی دردسر بندازمتون
دردسر؟ کدوم دردسر؟
...خوب، منظورم اینه که
.میخوساتم که جادوم رو قوی تر کنم
.میخواستم که جادوگر خیلی قدرتمندی بشم
.به همین خاطر هستش که اومدم که شوالیه های جادوگر رو ببینم
.ولی تو بدون هیچ حرفی ناپدید شدی
،فکر کردم که اگه بهتون بگم .دنبالم میکنید
،ولی اگه شما ها با من بودید .هیچ معلوم نبود که برای شما چه اتفاقی میوفته
، به علاوه...نمیدونم که چرا
.ولی تردست ها دنبال من هستن
...و من
.نمیخوساتم که شما رو توی خطر بندازم
،وضعیت حال حاظر داک رو بذاریم کنار
.من یه بچه نیستم
.میتونم از خودم مواظبت کنم
...ولی
،به علاوه، اگه بدترین چیز ها هم برای من اتفاق بیافته
.همش به خاطر انتخاب و مسئولیت خودم هستش
.من اصلا نمیخواستم که اگه اتفاقی برام افتاد به دروغ، گردن تو بندازم
.ولی تو به ما اعتماد نداشتی
به همین خاطر هستش که به تنهایی به این شهر اومدی،مگه نه؟
..نه،اینطور نیست...ولی
ولی؟
..به همین خاطره که
..میلی
...داک
.نمیخواستم که شما دوتا با من بیاید
.دیگه از حد گذشته
.موضوع فقط خطرناک بودن نمسیس ها و تفتیش عقاید ها نیست
!موضوع منم
.نمیدونم که دوباره کی ممکنه که کنترل خودم رو از دست بدم
...و موقعه که کنترلم رو از دست بدم شما ها اونجا باشید
اگه باشیم؟
واقعا جدی هستی؟
!فراموش کردی که موقعه ای که با تردست ها میجنگیدم چه اتفاقی برام افتاد؟
.به خوبی به یاد دارم که چقدر ترسناک بود
!پس باید درک کنی
،مو قعه ای که کنترلم رو از دست میدم .نمیدونم چی به چیه
!اصلا نمیدونم کی دوسته و کی نیست
پس در اخر، میگی که ما به اندازه کافی قوی نیستیم، درسته؟
!قضیه این نیست
فکر میکنی که من خیلی بی تجربه و بی استفاده هستم
و تمام کاری که موقعه ای که توی حالت بزرکر رفتی میتونم بکنم اینکه که با بی امید تمام شکست بخورم؟
!من اصلا فکر نمیکنم که هیچ کدوم از شما بی استفاده هستید
.ولی تو به هیچ کدوم از ما نیاز نداری
!درست نیست !من فقط نمیخوام که به شما اسیبی برسه
،موقعه ای که حتی نمیتونم خودم رو کنترل کنم
...نمیتونم دور و بر هیچ کدوم از دوستام باشم
این حرفا یعنی چی؟
نمیتونی هیچ دوستی داشته باشی اگه صد در صد روی خودت کنترل نداشته باشی؟
اجازه نداری که موقعه ای که توی دردسر هستی از کس دیگه ای کمک بگیری؟
!تو فقط قراره که تا اخر عمرت تنها باشی؟
،موقعه ای که طلسمم منو به کس دیگه ای تبدیل میکنه !این حرفات برای منم صدق میکنه،درسته؟
درسته،مگه نه؟
!کسی که بدون اینکه بدونه به افراد دیگه صدمه میزنه،وحشتناکه، مگه نه؟
!کسی مثل اون نمیتونه هیچ دوستی داشته باشه،مگه نه؟
.من اینو بهتر از هر کس دیگه ای میدونم
.من همیشه به خاطر طلسمم تنها بودم
،درست مثل اینکه بین من و بقیه فاصله خیلی بزرگی بوده
.چونکه نمیتونستم شخصیت دیگه ام رو کنترل کنم
.تمام زندگیم رو خراب کرد
... ولی هنوزشم،همیشه ارزو داشتم
.که یه کسی همراه من و قدم به قدم من باشه
.اون فرد منو از انجام دادن کار های دیوونه وار باز نگه داره
...اگه کسی رو داشتم که منو از کار های دیوانه وار باز نگه میداشت
.شاید اون اتفاق برای ونلوپ نمیافتاد
،من بالاخره کسی رو پیدا کردم که طلسمم رو درک میکرد
.همینطور دردم رو، از ته قلبش
،کسی که میتونستم بهش اعتماد کنم .و اونم در جواب بهم اعتماد داشت
.حداقل، این چیزی بود که فکر میکردم
.ببخشید که یهویی این افنجار عصبی مزخرف رو داشتم
..میلی
.اذیت نشو .اینطور نیست که انگار میخوام که بهم دلداری بدی
.ترحمتم نمیخوام
من نمیدونم،ولی شاید
،از همه اینا گذشته .جوری که تو زندگی میکنی،راه درست زندگی باشه
...اگه به هیچکس نزدیک نشی ...اگه خودتو قاطی بقیه نکنی
.فکر کنم که هیچوقت اسیب نمیبینی
،ولی من یه دوست میخواستم که نگرانم بشه
.کسی که پا به پام پیش بیاد
.قضیه در مورد این نیستش که چه کسی راست میگه و چه کسی اشتباه میکنه
.حدس میزنم که فقط چیز هایی که ما از هم میخواستیم متفاوت بود
.خداحافظ
.یه اقامتگاه ارزون در کازلین مارلین ...جایی که افراد زیادی در اون تا حالا اقامت کردن و همچنین دل تنگ هم شدنه
.تا حالا ندیده بودم که میلی اینجوری گریه کنه
،میدونی .من بهش گفتم که به اینجا نیاد
.ولی اون به حرفم گوش نمیکرد
اون گفت میخواد که
جادوش رو قوی تر بکنه تا بتونه مشکلات رو . خودش به تنهایی و با راه خودش حل و باهاش مقابله بکنه
.به نظر میاد که،در گذشته هم شانس اینو داشته که با افراد دیگه هم کار بکنه
،ولی هر وقت که این کار رو میکرد .طلسمش همه چیز رو خراب میکرد
میلی تمام زندگی خودش رو منتظر بود که
،تا کسی مثل تو رو ببینه .کسی که به طلسمش اهمیتی نمیداد
...ولی
.من تنهاش گذاشتم
،حتی اگه خواست تو هم این طور نیود
.این قضیه همونجور که با بقیه تموم میشد با تو هم تموم شد.تو هم تنهاش گذاشتی
.پس تلاش نکن که اون رو برای این قضایا مقصر بدونی
.من هیچوقت اونو مقصر نمیدونم
.که اینطور
سث،حالا میخوای که چیکار بکنی؟
جایی داری که بری؟
.حتی منم جایی رو دارم که به اونجا برم
واقعاً؟
.پس خوبه
.خب، دارم برمیگردم داخل
.میبینمت
No comments yet. Be the first to leave one.