Le prime 200 righe.
امید آگشته اسماعیل رحمتی
:به نجات شیرزاد
ممنون
خیلی ممنون
ممنون
هی. حالتون چطوره؟ خوبید؟
خیلیخب
ممنون
ممنون که اومدید
خب
دارید الکی وقت هدر میدید
اگه خفه خون نگیرید دو تا جوک کمتر میشنوید
خیلی خوشحالم که اینجایید
خیلی قدردانم
میدونم که این روزا آسون نیست که طرفدار من باشید
میدونم که همهتون یک نفرو دارید که نمیدونه اینجایید
...یک نفر که
هی امشب چهکارهای؟
نمیدونم میرم به یه نمایش کمدی
که نمیدونم کی توشه
پس شرمنده بابت تموم دردسری که براتون درست کردم
ولی بیاید به برنامهمون برسیم
من عاشق اجرای کمدیام
الان سیوهشت ساله که تو این کارم
خیلیها ازم میپرسن که برا اینکار اعتمادبهنفس زیادی لازمه؟
هیچکی ازم نمیپرسه فقط میخام دربارهش حرف بزنم
ولی آره یه نوع خاصی از اعتمادبهنفس رو میطلبه
این به این معنی نیست که من در حالت کلی آدم با اعتمادبهنفسیام
میدونید، انواع مختلفی از اعتمادبهنفس وجود داره
مثلا اعتمادبهنفس شخصی
اعتمادبهنفس شخصی یعنی مثلا یه مردی شلوار سفید بپوشه
اینکار یه اعتمادبهنفس شخصی خیلی زیادی میطلبه
و قاعدتا خوشبینی زیادی هم میخاد
مثلا با خودت بگی امروز قراره یه روز محشر داشته باشم
امروز نه گودال آبی میبینم و نه پیتزا میخورم
من هیچوقت شلوار سفید نمیپوشم
چون قبل از هرچیزی درست همون روز پریود میشم
اینو مطمئنم
یا احتمالش بیشتره که اسهال بشم
که این همون پریودشدن منه
اسهال
ماهی یه بار اینطوری میشم که کیر توش باز شروع شد
بهتره زود برم خونه
و امروز اصلا هیچ تصمیم بزرگی نگیرم
واقعیت داره
شما وقتی اسهال دارید نباید چونه بزنید
اگه من اسهال داشته باشم و شما بین من و توالت قرار گرفته باشید
من خونهم رو ده سنت بهتون میفروشم
بههرحال این اعتمادبهنفس شخصی بود
یه نوع دیگهش اعتمادبهنفس اخلاقیه
اعتمادبهنفس اخلاقی
مثلا اینکه بدونید هیچوقت راضی نمیشدید تو دورانی که بردهداری آزاد بود برده داشته باشید
اینو میگن اعتمادبهنفس اخلاقی اینکه بتونید بگید من اینکارو نمیکردم
حتی اگه در قرن هفده تو ویرجینیا زندگی میکردم و یه نفر میگفت، هی میخای برده داشته باشی؟
میگفتم که نه آقا من ردیفم
و بهخاطر گفتنش احساس اعتمادبهنفس میکنم
ولی بهنظرم گفتنش الان راحته
چون الان دیگه نمیتونید برده داشته باشید نمیتونید
برده پیدا نمیشه
اینکه شما برده ندارید به این خاطر نیست که شما بهتر از مردم اون دورانید
بلکه بخاطر اینه که الان بردهها در دسترس نیستن
نیستن، و تصمیمش با شما نیست
انگار مثلا دارید از بقالی برمیگردید و با خودتون میگید
چه خوب میشد اگه یه برده داشتم ولی من برده نمیگیرم
اینطوریام نیست که مثلا تو انبار خونهشون برده دارن
حالا یهجورایی دارن ولی
میدونید یهجورایی دارن. مثلا شما میتونید یه زن روسی استخدام کنید که کاراتونو انجام بده
چون خونوادهشو گروگان گرفتهن
یا میتونید یه پسربچهی بنگلادشی رو به سرپرستی بگیرید که مثلا دوازده سالشه
که میاد به خونهتون و لباستونو میشوره و کیرتونو ساک میزنه هرموقع که عشقتون بکشه
ولی حتی اون هم وقتی هیجده سالش بشه دیگه اختیارش با خودشه
ولی خدایی دیگه کی اونا رو میخاد وقتی به اون سن برسن؟
فقط میگم
اجازه بدید
فقط دارم میگم
بههرحال اینم اعتمادبهنفس اخلاقی بود
نوع خاصی از اعتمادبهنفس که من دارم اینه که
اینه که من میدونم چطور از چیزای وحشتناک جوک بسازم
میدونم چطور اینکارو بکنم و میدونم که میدونم چطوری اینکارو بکنم
این قابلیت اصلی و محوری منه
و بعضی از مردم فکر میکنن که
که با بعضی چیزا نباید شوخی کرد
مثلا آشویتس
شما نباید درباره آشویتس جوک بسازید
بهنظر بعضیها
چون وحشتناک بوده خیلیا اونجا کشته شدن
بچهها اونجا کشته شدن
بچههایی که میتونستن بزرگ بشن و برن بروکلین
و از سیاهپوستا متنفر بشن ولی خب فرصت نکردن
دقیقا
وحشتناکه
پس بعضیا فکر میکنن نباید دربارهی آشویتس جوک بسازید
یه دوستی دارم، یه کمدین انگلیسی که پارسال دربارهی آشویتس یه جوک گفت
حسابی تو دردسر افتاد
کار بیخ پیدا کرد
به روزنامهها کشیده شد
دیگه بهش کار ندادن
و کار به جایی رسید که آشویتس توییت زد
اسم اکانت آشویتس بود و تیک آبی هم داشت
و بعضیا اینطوری بودن که اوه چه خفن واقعا خودشونن؟ متوجهید
:توییت این بود که " اصلا هم خنده دار نبود"
چه بدونم
یعنی کی اون حساب اجتماعی رو اداره میکنه؟
اصلا چرا یه اردوگاه مرگ باید توییت بزنه؟
کیان اونا اصلا؟
من تو آشویتس یه کار تابستونی گرفتم
توییترشون رو من اداره میکنم
چی...هان؟
چون مردم نسبت به چیزای وحشتناک واکنش متفاوتی دارن، نه؟
بعضیا فکر میکنن کمدی به آدم کمک میکنه
من که فکر نکنم کمک کنه
کمدی که کمک نمیکنه
مثلا توی یکی از جنگهای عراق بود نمیدونم کدوم فقط میدونم جنگ عراق بود
و بعضیا یه سری کمدین انتخاب کردن که داوطلبانه برن به بهداریهای ارتشی
که برن با سربازان زخمی ملاقات داشته باشن
که وحشتناک بود، از دورخوب به نظر میرسید ولی ایدهی وحشتناکی بود
اونا که به یه کمدین نیاز ندارن که بره براشون کصشر ببافه
هی اهل کجایی کونده
این که قرار نیست کمکی بهشون بکنه
و منم اون موقع هیچ کسی نبودم
و اصلا معروف نبودم ولی رفتم
و گفتم که داوطلبانه اومدم
از این کار متنفر بودم ولی خب انجامش دادم
و یادمه یه روز بیمارستان بودیم
بیمارستان هم که یه جای کاملا جدی بود
چون بیمارستان ارتشی بود
و دکتر ارتشی هم یه خلاصهوضعیت
از سربازی که قرار بود به ملاقاتش برم بهم داد
گفت که اسم یارو تراویسه
اهل آیوواست
بیست سالشه
منفجر شده IUD تو بغداد رفته گشتزنی و یه " نوعی وسیلهی ضدبارداری"
ـه IED منظورم یه " بمب کنار جادهای"
که نبوده IUD
چون فکر نکنم چندان سلاح کاربردیای باشه
نه
متاسفانه همین قسمتش از جوک اصلی که دارم میگم خندهدارتره
ولی خب ادامهش میدم
بود IUD یک
IED
لعنتی لعنتی
اون یه بمب دستسازه
مثل یه کیسه آمونیاکه که سکههای کانادایی توش باشه
... که به یه گوشی نوکیا وصل شده و
این بلاییه که سر تراویس اومده بود
بعد دکتر میگه که اون مدت بیست ساعت تحت عمل جراحی بوده
و الان قراره به هوش بیاد
و تو اولین چهرهای هستی که بعد عمل میبینه
شاید مادر یکی از کمدینا اینجا باشه که قبل من بره و منو معرفی کنه
چون این فکر خیلی بدیه
بعدش رو کردم به دکترو گفتم هی، آخه من چه کصشری به این بچه بگم؟
و اون گفت که فقط اینو بهش نگو
بهش نگو که چیکار میکنی؟ "حالت چطوره"
اینو بهتون میگن اگه یه بیماری یه حادثهای رو از سر گذرونده
بهش نگید که چیکار میکنی؟
چون احمقانهست
پس من رفتم داخل
تراویس هم اونجا دراز کشیده
من حالا درست بالای تختشم و خیلی چندشآوره
من که نمیتونم بگم چیکار میکنی؟
پس تنها چیزی که از اون بدتره رو گفتم
گفتم: خب حالا قراره چیکار کنی؟
بههر حال
این بلاییه که سر تراویس اومده بود
میدونید، مردم نسبت به چیزای وحشتناک واکنش متفاوتی دارن مثلا
یهبار یه مغازهای دیدم که بالاش نوشته بودن هیچ تنفری اجازهی ورود نداره
گورتو از اینجا گم کن تنفر ای کونی آشغال
با خودت تنفر بیاری اینجا میبریمت اون پشت و تا بخوری میزنیمت
ایدهی خیلی عجیبیه
هیچ تنفری اجازهی ورود به مغازه رو نداره
من از بابام متنفرم
یعنی باید این بیرون وایستم و قبل از ورود مشکلاتمو باهاش حل کنم؟
یه بار یه مغازهای دیدم که روش نوشته بود
نود و دو درصد اجناس مغازه با اصول اخلاقی ساخته شدهن
پس چیزی نذارید بهتره
این رقم اونقدر زیاد نیست که پزشو بدید
92 %.
مثل اینه که بگن بهتره ندونید که هشت درصد لباسامونو چطور تولید میکنیم
حموم خون به راه افتاده بود
اون پیرهنو درست کردیم و بعد فروش کردیم تو خونِ بچه های هندوراسی که اونجا کار میکردن
چیزای وحشتناکی اتفاق میفتاده که یه جورایی دیگه بیخیالشون میشید
مثلا تو نیویورک کلی آدم بیخانمان هست
کلی آدم بیخانمان اینجاست
منظورم داخل اینجا نیست
داخل اینجا رو نمیگم
هیچ بیخانمانی این داخل نیست
حتی یک نفر
حتی اگه بلیط هم داشته باشه نمیتونه بیاد این داخل
اونا اجازه ندارن جایی بیان که ما هستیم
اصلا اجازهی ورود ندارن
این تنها قسمتیه که همه باهاش موافقیم
من نمیدونم باید مسئلهی بیخانمانها رو چیکارش کرد ولی خب اجازهی ورود به اینجا رو ندارن
اگه خودتون سقفی بالا سرتون نباشه اجازه ندارید برید زیر سقف یکی دیگه
اینو قانون میگه
اینا قانونهاییه که داریم باهاش زندگی میکنیم
من برنامههایی به نفع بیخانمانها اجرا کردم که خود بیخانمانها اجازه نداشتن بیان داخل و ببیننش
کلی جا هست که اونا اجازهی ورود ندارن مثلا فرودگاه
اونا تو زندگیشون یه فرودگاه هم ندیدهن
هیچوقت دم گیت فرودگاه یکیشونو نمیبینین که بگه هی میخام برم توکیو میتونی کمکم کنی؟
ولی اونا همه جا ریختن
No comments yet. Be the first to leave one.