X

X

Scarica il sottotitolo Farsi Persian

Informazioni sulla release

X+(2010)[MarylèneNegro]
Un commento di SubAvaliHa

Tag

other
Pubblicato il: 2023-11-05
Download: 9
Sottotitoli per non udenti: No

Anteprima dei sottotitoli in Farsi Persian

Le prime 200 righe.

‫گروه اسکرین چنل تقدیم می‌کند

‫کانال تلگرامی: ‫screeningchannel@

‫ارائه‌دهنده‌ی آثار نایاب سینمای جهان

‫یک اسیر جنگی ، و روشی که می‌خواهند ‫او را با مجبور کردن به ایستادن در جلوی توده‌ای از

‫اجساد به حرف در بیارند و هر وسیله‌ی دیگه‌ای که برداشتیم.

‫همین اسیر جنگی را مجبور کردند تا بین این توده‌ی بدن‌های ‫بی‌جان برای شش تا هشت ساعت زیر آفتاد سوزان بنشیند

‫این تصویر، پنج یا شش GI (نامک‌ای برای سربازان آمریکایی مخفف: آهن گالوانیزه شده) ‫به سمت بدن‌ها می‌روند تا غنیمت جمع کنند و یک ستوان و سروان در تصویر هستند.

‫نامفهوم

‫اسلاید بعدی، عکسی از خودمه.

‫من به شدت شرمنده‌ام.

‫ به این امید نشانشان می‌دهم که شمایی که هرگز درگیر ‫نبوده‌اید اجازه ندهید هیچ‌وقت این اتفاق برای شما بیفتد.

‫هرگز اجازه ندهید دولت شما این کار را باهاتون انجام بده.

‫این منم که جسدی را در آغوش گرفته‌ام و لبخند می‌زنم!

‫همه در جوخه‌ی ما دو جسد را برداشتند ‫روی سطح شیب‌دار پشتی گذاشتند

‫برای نمایش آن‌ها از یک دهکده عبور کردیم

‫...دو تا در پشتش و آرنجش از نخ آویزان شده بود

‫داشت برای آب فریاد زجه می‌زد و ‫فقط روی زمین انداختنش

‫بهش خندیدند، لگد به دنده‌هاش زدند

‫یک بار که غیرارادی از جا پرید و روی کمرش نشست و ‫بازویش تکون خورد

‫ و گرانت (نامک‌ای برای سرباز آمریکایی در ویتنام) ‫به سینه اش لگد زد و مرد

‫می‌دونی من عاشق طبیعتم. ‫من فکر می‌کنم طبیعی بودن مو یک روش زیبا برای هم سیاه‌پوستانه

‫بچه‌ها هستند که به من احساس خوبی می‌دهند.

‫به سرخی درخشان نگاه می‌کنید که در آینده متجلی است

‫دوشنبه‌ها پیش‌فرض بده (؟)

‫چون احساس می‌کنم اونا فکر می‌کنن ‫می‌خوام چیزی بدزدم و من در زندگیم تا حالا هیچی ندزدیده‌ام!

‫و بعضی موقع‌ها از خود می‌پرسم که چرا اونا

‫یه جوری می‌رن تو پیله‌ی دفاعی‌شون ‫کسی که تو فروشگاهه می‌خواد چیزی بدزده

‫اونا این کار رو نمی‌کنن ‫بیشتر سفیدپوستا انجامش می‌دن

‫می‌بینمشون که لباس‌هاشون رو روی ‫دستشون می‌گیرن

‫و تو کل قدم می‌زنن ‫و هیچکسی باهاشون کار نداره

‫اما وقتی من داخل فروشگاهم، بهم می‌گن و ‫این رو ادامه می‌دن تا زمانی که می‌رم سر صندوق تا پولش رو بدم

‫و تو به وحشت افتادی

‫آنقدر می‌ترسی که به هر چیزی

‫شلیک می‌کنی!، به دشمنت نگاه می‌کنی

‫برات مثل حیوون هستن

‫و همزمان

‫شما خودتون رو به یه حیوون بدل می‌کنین

‫و می‌تونم بگم که ‫سرم داره گیج می‌ره

‫که بخوام به این حقیفت اشاره کنم که ‫خود من هم زمانی یکی از این حیوونا بودم

‫و حالا باید برگردم ‫و دوباره یک شهروند باشم

‫و مردم هم حدوداً در ‫انتظار یه هدفی هستن

‫و ازتون انتشار دارن ...

‫تا فقط یه هدف مشخص داشته باشی ‫بری مدرسه .. آره ... داری می‌ری سر یه کاری .. آره

‫اما .. الآن کهنه‌سربازهایی هست ‫که به تعدادشون اضافه می‌شه.

‫که تازه به این می‌رسن ‫که هدفی وجود نداره!

‫چونکه هیچکس تا حالا ‫یکیشو بهمون نداده!

‫تنها هدفی که من داشتم ‫این بود که زنده بمونم و از اون جهنم بزنم بیرون

‫و...

‫و این تنها چیزی بود که می‌تونم بگم ‫مگر اینکه کسی سؤالی داشته باشه

‫به همین دلیله که هدیه رو از همون آدم قبول می‌کنین ‫اونا می‌رن بیرون و ذهنشون رو رها می‌کنن و بدنتون رو منفجر می‌کنن

‫و...

‫و بهم گفت که اگر درش نیارم

‫حتی بیشتر هم پیش بره ‫شاید اقدامات جدی .. نمی‌دونم .. فقط منو مرخص کرد

‫نمی‌دونم .. نمی‌خوام داستان‌های خونی ‫تعریف کنم یا چیز دیگه‌ای..

‫فقط نمی‌تونم ...

‫می‌خوام که بدونین...

‫آدمایی اونجا هستند که مثل آدم باهاشون ‫رفتار نمی‌شه

‫منظورم اینه که مثل برده می‌بیننشون

‫حتی شاید برده نه!

‫نمی‌دونم.

‫نمی‌دونم چی بگم... ‫فقط می‌خواستم بدونین در موردش.

‫... تجمع کردن و جلوی این ‫پیکر سوزان

‫سجده کردن ‫و اون صمیم اونجا نشست!

‫و بوی بنزین و گوشت ‫سوزان به مدت ۱۰ دقیقه تو هوا پخش بود

‫تأثیرات سیاسی این اقدام ‫بسیار زیاد بود.

‫بسیار شگرف.

‫سرخط خبرهای کل دنیا شد.

‫بزرگترین تقویت روحیه من زمانی اتفاق افتاد که در

‫بیمارستان اوکانلا دراز کشیده بودم.

‫و یه دختری در مورد مکانی ‫به نام وودستاک برام نوشته بود

‫جایی که ۵۰۰ هزار نفر ‫کنار هم جمع شده بودن

‫و این...

‫خیلی زیبا بود. ‫بالاخره بعد از مدت‌ها لبخند به لبم اومد.

‫برابر. منظورم اینه که چون بالاخره بعد این همه سرمایه‌گذاری ‫تو یه قدمی تصاحب این شهرها بدون جنگ و جدل بودیم

‫ این سرمایه‌گذاری ‫تو سراسر حومه‌ی شهر حکم‌فرما بود

‫برنامه‌‌ی استراتژیک عملاً به انتها رسیده بود ‫و وجود نداشت.

‫و این نبود که ‫کودتا رو آمریکا کمک کرده و یا

‫حتی ایجادش کرده باشن!

‫اما به محض اینکه کمک‌ها بهشون رسید

‫ عقب‌نشینی کردن

‫بخشی که که چه اتفاقی ‫برای اون سه نفری که مردن افتاده

‫و خب... اینکه واقعاً اونجا چه اتفاقی افتاده

‫داستان تاریخ کل این ساختاره.

‫ ، نگران نباش

‫بیا بریم ... می‌خوایم کنار هم باشیم.

‫کجا تمایز ایجاد می‌کنند؟

‫ وجود نداره!

‫منظورت از تمایز این نوع ارتبط جنسی خاصه؟

‫بله، وقتی می‌گید عشق آزاد به معنای رابطه جنسی نیست

‫البته بعد از اون این معنا رو می‌ده

‫درسته

‫پس وقتی تمایز رو مشخص کرد از کجا می‌دونستی داره در ‫مورد چی صحبت می‌کنه

‫از اینکه عشق واقعاً به‌معنای سکسه منظورت چیه؟

‫تو گفتی عشق آزاد لزوماً به‌معنای سکس نیست ‫+ درسته

‫مثل...

‫ من می‌تونم برادرم رو دوست داشته باشم ‫اما نمی‌رم باهاش سکس کنم، متوجه هستی؟

‫ درسته، اما وقتی درباره‌ی عشق آزاد صحبت می کنی، ‫یه قاعده‌ی کلی‌ای هست که داری در مورد سکس صحبت می‌کنی.

‫نه عشق انسانی، به برادر یا شبیه اون.

‫خب... من همه رو دوست دارم

‫عدالت، عدالت، فساد را دور کن.

‫با توجه به بالاترین استانداردهای زندگی

‫و به اونا حس آزادی بدید

‫ بدجنس و ... ‫۳۰ تا آدم با شورت خاکستری می‌اومدن بیرون و داد می‌زدن

‫شما تفنگداران دریایی شماره 10 هستید و ما همیشه سراغ ‫این بچه‌های لعنتی می‌رفتیم.. می‌دونی .. از این کارا

‫اما من ‌ بلوز رو دوست دارم. نه جاز رو. ‫متوجهی..

‫من کاری می‌کنم که یه مرد می‌کنه.. بلوز

‫این اولین کاری نبود که کسی انجام داد ‫و غیرقابل تصور نبود.

‫پس مردم آرام آرام انقلابی شده بودن!

‫گام به گام به زندان رفتن.. ‫قبل از اون همه‌ی اقدام‌های دیگه رو انجام داده بودن

‫از این منظر عجیب‌غریب نیست.

‫درسته، منم تو کار بلوز بودم.. می‌دونی

‫منم مردانی داشتم که خیلی دوست داشتم و ‫عاشقشون بودم.

‫و اونا نظرشون رو تغییر دادن

‫و اینه.. شما جایی ایسادی که ‫دل و عقلت یکیه.

‫ فراموشش کردیم.

‫برای من یه سال طول کشید

‫تا حتی بخوام اون وضعیت رو به یادش بیارم.

‫امم... فکر می‌کنم چیزی در مورد کل نگرش ما بهش اشاره کرد.

‫من هرگز تنفر خاصی نسبت به ویتنامی‌ها نداشتم.

‫فقط می‌خواستم که نادیده بگیرمشون

‫اونا ... اونا تو هیچ محاسبتاتی انسان محاسبه نمی‌شدن

‫یا اینکه نمی‌دونستن اونجا نیستن!

‫مثل یه بازی بود که ما انجام می‌دادیم

‫زباله می‌ریختیم، زباله‌ی مایع از بارکش تا

‫تا به خزیدن کنیم.

‫مامان بچه‌ها مست (بی‌رمق) بالا می‌اومد

‫با جریان پیش رفتن

‫این یک شعر برای آساتا شاکوره.

‫او درباره خودش می‌گوید؛ من یک انقلابی سیاه‌پوست هستم ‫و بنا به تعریفی که من را بخشی از

‫ارتش آزادیبخش سیاه می‌کند.

‫برای آساتا شاکور.

‫زیرزمین کلمه‌ی درستی نیست.

‫این مسئله رو خیلی ساده جلوه می‌ده.

‫گویی راهی آسان برای ناپدید شدن برای رفتن ‫وجود دارد. در زیر خیابان های شهر،

‫گذرگاه امنی وجود ندارد.

‫فوق‌العاده

‫اون حموم آب گرم داره

‫بهتون غذا می‌دیم

‫خدای من

‫چون اومدم...

‫شما رقص‌های محلی زیادی انجام می‌دید، درسته؟

‫ما برای یه شب رقصیدن اومدم ..

‫مطمئنم که شما می‌رقصیدید

‫فقط برای تابستون اونجام

‫برای دوز اومدیم اینجا و ...

‫ما خیلی به شما افتخار می‌کنیم.

‫واقعاً

‫عالیه، آره

‫..کسی رو فرستادین؟

‫همه‌تون تو مریلند بودید؟

‫فراخونده شدید؟

‫راننده‌ی اتوبوس کیه؟

‫کجاست؟

‫چون تو ایستادی و زنگ زدی و من باهاش ​​صحبت کردم.

‫ما خیلی هیجان زده شدیم

‫به من سپرد که به مدرسه برگردم، می‌دونی..

‫احتمالاً اگر مجبور بودم کارم رو رها کنم، الآن درگیر

‫اگه از کارم می‌اومدم بیرون چیز زیادی نمی‌دونستم.

‫سعی کن به دیپلم برسی

‫نمی‌دونم که قصد دارن چی کار کن!

‫پلیس‌ها به یه چیزی فکر می‌کنن.. می‌دونی ‫به یه چیزی فکر می‌کنن

‫من یه بازنده نیستم، اما مردم دنبال یه راهی‌آن تا ‫اینجا یه شهر بشه

‫اونا ... اونا می‌تونن

‫+ راهی تازه برای زنگی جستن ‫- و حتی اگر من نخوام.

‫همه من‌و تو این چاله انداختن. ‫نه حتی اینجا

‫..... چرا این رو به من دادی؟

‫خب، این یکی، شبیه یه سفر شکار بود و هر چه ‫تعداد افراد بیشتری رو می‌کشتیم، افسران ما

‫خوشحال‌تر می‌شدند. باید مثل یک بازی می‌بود، مثل ‫اینکه هدف این بود که ببینیم چه کسی می‌تونه

‫بیشترین آدما رو بکشه و راه‌های ‫مختلفی که می‌تونین ثابت کنید چند نفر رو

‫کشته‌اید، گوش بریده‌شده باشه. حالا ‫اگر گوش‌های کسی رو می‌آوردید..، می‌دونی

‫به احتمال زیاد مجبور شدی دوباره ‫اونا رو بکشی (دوبار کشتن). و بعدش هر کسی که

‫که بیشترین گوش رو همراهش داشت ‫بیشتری آب‌جوها نصیبش می‌شد.

‫ من با شما هستم، مردان و زنان یک نسل، یا ‫نسل‌های بعد.

‫همونطور که هنگان دیدن رودخانه و آسمان احساس ‫می‌کنید، من نیز حس می‌کنم. - والت ویتمن

‫ای آزادی!

‫ای آزادی!

‫ای آزادی!

‫بر من و قبل از اینکه برده باشم ‫در قبرم دفن خواهم شد و به خانه می‌روم

‫به خودم یادآوری می‌کنم که چه کسی هستم، نام من چیست، ‫ویژگی‌هام چیه؟ .. کجا دارم می‌رم، از کجا اومدم.

‫ما آزادی می‌خوایم.. ما آزادی می‌خوایم

‫بگو .. تکرار کن.

‫خیلی خب.. می‌خوای من بشنوم چی دلت می‌خواد یا نه؟ ‫(بلندتر داد بزن)

‫و منم خیلی بد نیستم و نترس، ‫پس اون دوست داره از من عذرخواهی کنه .. متوجهی..

‫ترس یک موضوع بی‌انتهاست ‫و وقتی کسی تو چنین موقعیتیه

‫اونا موظفن یادآوری کنن ‫چون خیلی وقت‌ها واقعیه

‫ما فرض می‌کنیم که بر اساس یک چیز واقعیه ‫و بعداً متوجه می‌شیم که درست بوده یا نه، درسته؟

‫خیلی‌ها اونطوری آگاه می‌شن

‫دولت همین اطرافه.. ‫همه‌جا و برای مردم فایده نداره (بی‌لیاقت)

‫فقط صدمه زدن و استثمار رو دنبال می‌کنه

‫این زمان زندگی است.

‫این زمان زندگی است.

‫این زمان زندگی است.

‫این شخص من‌و برای یه شغل تهدید کرد

‫آزادی همسرم شکست منه

‫فرزندان شما براتون تهدید می‌شن و آدم‌های پیر

‫و این نوع ترس بسیار وحشتناک‌تره

‫در کلیت زیرزمینی، باید تعهد بالایی نسبت به یکدیگر ‫در جایگاه مردم وجود داشته باشه.

‫حتی زمانی که ما در حال بررسی اختلافات هستیم ‫زندگی‌ها در معرض خطر بزرگی هستند

‫و توانایی داشتن یک زندگی عادی از بین رفته.

‫در دهه‌ی ۶۰، فصل روزهای آفریقای جنوبی بود..

Commenti

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left