Le prime 168 righe.
- شب خوش، خانم مورلی. - شب خوش مری، تابستون خوبی داشته باشی.
شیش هفتهی کامل؟ نمیدونم چطوری خودم رو مشغول کنم.
بیا تو.
- میخواستی من رو ببینی، فیل؟ - آره.
یه لحظه.
ببخشید، برو بند و بساط رو بیار.
منگنهت.
زیر میزته، گفتم یهو سپتامبر همه جا رو دنبالش نگردی.
ممنون.
چطور بود؟
ردیف بود؟
نمیدونم، فیل. من رو ناامید کردی خودت رو ناامید کردی.
کُل مدرسه رو ناامید کردی.
جدی میگم، انتقادی پیشنهادی نداری؟
انتقادی پیشنهادی؟
خیلیخب.
فیل به برتری خودش تو این دوره ادامه میده.
دستورالعملها رو خیلی خوب رعایت میکنه،
و همیشه حاضره درگیر چالشهای جدید بشه که همراه با...
ولعه.
خب، میخواستم بگم همراه با استعداد غریزیه.
- اگرچه طرز حرف زدنش حال به هم زنه. - دست خودم نیست.
یه لحظه میبینی لایق جایزهی دوک ادینبورگه...
و بعدش یهویی می بینی حالت از حرف زدنش به هم میخوره.
کمال همنشین در من اثر کرده.
- پس تقصیر منه؟ - آره.
اگه انقدر جیگر نبودی...
من جیگر نیستم، مگه نه؟ من فقط جوونم.
- یا جوونتر. - اونقدرم جوونتر از من نیستی.
- هنوز تو دههی بیست سالگیم هستم. - تا سه هفتهی دیگه.
ولی جیگری.
یه معلم بینظیر رو هم باید بهش اضافه کنم.
ممنون، لطف داری.
نه، جدی میگم.
بچهها و بقیهی معلمها دوستت دارن.
مطمئنم نتایج امتحانا محشر از آب درمیاد.
به نظرم بعد از تعطیلات تابستونی باید در مورد آیندهت صحبت کنیم.
خیلیخب.
هنوز برای سرپرست سال انتخاب نشدی. فعلاً انتخاب نشدی.
باشه، ولی میشه وقتی شلوار پامونه در مورد این موضوع صحبت کنیم؟
گُل گفتی.
شش هفته باید بدون این سر کنم.
فهمیدم تو طول تعطیلات باید چیکار کنی.
ریشهات رو بزنی.
بتراشش بره دیگه. اینجوری منم خارش نمیگیرم و میتونم صورتت رو هم ببینم.
نمیتونم بتراشمش.
چرا نمیتونی؟
چی رو داری قایم میکنی؟
پشت این نقابت چیه، فیل؟
- برند تجاری خودمه. - برند تجاری؟
به خاطر اینه که بدنم تستوسترون زیادی ترشح میکنه.
هر روز صبح میتراشمش ولی تا ظهر شبیه دزدای دریایی میشم.
تازه فیونا میگه بدون ریش بیچونه بودنم مشخص میشه.
- بحث رو عوض میکنم. - خیلیخب. آره.
چندتا نسخه دیگه از کتاب موشها و آدمها واسه دهمیها باید بگیریم.
ببینم چیکار میتونم بکنم.
چی شده؟
لعنت بهش! حتماً فیوناس.
- شلوارم کجاست؟ - اون که نمیتونه پاهات رو ببینه، فیل.
از صدام میتونه متوجه بشه.
الو؟
- سلام عزیزم، حالت چطوره؟ - چیزی نمونده کارم تموم بشه.
صبر کن، گوشی رو بردارم. آره، بهتر شد.
حتماً. تو راه خونه میخرم.
سرخ کردنی یا پاستا؟
داری از من می پرسی؟
به گمونم سرخ کردنی خوب باشه.
نه، میگو تو فریزر داریم.
ته فریزره.
مطمئنم. پارسال، به گمونم.
تاریخش رو ببین.
نه، چیزیشون نمیشه. تا هر وقت بخوای سالم میمونن.
باشه، یه کم میخرم. ولی اونا رو نریز دور.
تو هم همینطور.
خداحافظ.
ممنون.
خدایا، آخر نیمسال تحصیلی خیلی عجیب و غریبه، مگه نه؟
همه کارشون رو تعطیل کردن، حواسشون پرته. همهشون واسه بچهها فیلم میذارن.
- امیدوارم تو واسه بچهها فیلم نذاری. - من؟
- نه. فکرش رو هم به خودم راه نمیدم. - آره.
این رو بگیر.
خب چطوری میخوای زمانت رو پُر کنی؟
یه مدت کوتاهی میرم لیدز تا پدر و مادرم رو ببینم.
خیلی خوششانسی دیگه،
شش هفتهی طولانی در پیش داری.
بدون هیچ تعهد و مسئولیتی.
بدون هیچ دغدغهای.
خب، همچین هم بیدغدغه نیستم.
فیونا میخواد من رو تا جزیرهی کُرس بکشونه.
هی بریم بالا بیایم پایین بریم بالا بیایم پایین.
عملاً تک تک کوهها رو باید فتح کنیم.
دو هفته رو با جولی اندروز باید سر کنم.
آخه من بدون تو چیکار کنم؟
خوب شد ماشینت رو دیدم چیزی نمونده بود در رو روتون قفل کنم.
آره، دیگه داریم میریم. در رو پشت سرمون قفل کن.
خیلیممنون!
تابستون خوبی داشته باشی.
- دوست دارم ببوسمت ولی سرایدار... - آره، متوجهم، منم باید برم.
حداقل بذار کادوی تولدت رو بهت بدم.
اوه.
آره، آره. کادو. باشه.
بهتره عقب بشینی.
- صندوق عقب؟ - صندلی عقب. اینجوری کمتر مشکوک میزنیم.
مشخصه که نمیتونم شیش هفته بدون شنیدن صدات سَر کنم.
مطمئن نیستم اینجوری کمتر بهمون مشکوک بشن.
میخوام یه کادو به مناسبت تولد سی سالگیت بهت بدم.
نه، صبر کن، کارمون مسخرهس.
حسابی بریز و بپاش کردم.
- وای خدا، واقعاً؟ - واسه خودِ خودته.
آخرین مدله.
حتی مثل یه ماشین تایپ کوچولو میتونی باهاش پیام بفرستی.
- حتماً خیلی رو دستت خرج انداخته. - آره.
ولی تو ارزشش رو داری.
و پیش خودم فکر کردم قسط دو ماه اول رو خودم میدم...
بعدش دیگه خودت میتونی قسطاش رو بدی.
به گمونم دیر یا زود این اتفاق میفتاد.
ازش خوشت نیومد؟
نه، نه، فقط...
فقط شرط رو به یه نفر باختم. همین و بس.
ممنون.
- اگه وقت داشتم میرسوندمت... - نه، مشکلی نیست، باید قدم بزنم.
جزیرهی کُرس خوش بگذره.
راستی!
میگو یادت نره.
وای لعنت بهش. دوباره نه.
محض رضای خدا!
- دیر اومدی خونه. - آره، ولی نمیدونم چه ربطی به تو داره!
- تو دیگه اینجا زندگی نمیکنی، یادته؟ - نه، ولی یه چیزایی یادم میاد.
نمیشه همش بدون اجازه پاشی بیای اینجا.
خیال میکردم خونهای ولی ظاهراً..
پایان نیمسال تحصیلیه باید یه سری از کارام رو سر و سامون می دادم.
حالا چی میخوای؟ همهی وسایلت رو که جمع کرده بودی.
- یکی از عروسکات رو جا گذاشتی؟ - اونا عروسک نیستن، مجسمهی کوچیکن.
- دارم دنبال پاسپورتم میگردم. - پاسپورت میخوای چیکار؟
- داری میری خارج از کشور؟ - اگه می خواستم برم خوشحال میشدی، مگه نه؟
خب، فرقی به حال من نمیکنه.
خب؟ حالا کجا بودی؟
همینالان بهت گفتم.
- خب، من که فکر میکنم با کسی هستی. - دوباره شروع نکن.
بوش رو میدی. بوی سکس میدی.
بوی سکس نیست. بوی کلاس تربیت بدنیه.
مستی؟
لیکور نسخهی محدودم رو اینجا جا گذاشتم.
خب آره. شاید چندتا پیک خورده باشم.
محض رضای خدا، کلید رو بهم بده. چندتا از روش ساختی؟
- گورباباش! قفلها رو عوض میکنم. - پای کس دیگه درمیونه.
- توضیح دیگهای واسهش نیس. - وای خدا! ایان!
چرا انقدر فکرت درگیره اینه که من با کسی رابطه دارم یا نه؟
چرا نمیتونی بپذیری که من و تو به درد هم نمیخوریم؟
- اتفاقاً من و تو به درد هم میخوریم. - نه. خیلیخب. باشه.
به نکتهی خوبی اشاره کردی، ایان.
آره، ببین من فکر میکردم من و تو به درد هم نمیخوریم ولی اگه تو فکر میکنی به درد هم میخوریم....
فقط حرف من که نیست. نظر مامانت هم همینه. همین امروز صبح باهاش حرف زدم.
لطفاً دیگه با مامانم حرف نزن. واقعاً کارت غیرطبیعیه.
خودش بهم زنگ زد! خیلی ناراحته.
یا دیگه بهش زنگ نزن یا برو باهاش قرار بذار.
آخه چرا جلوی خودت رو میگیری؟ بابام ناراحت میشه ولی باز میتونه عاشق یکی دیگه بشه.
تو این فاصله، این رو بگیر.
و...
وای! امان از این فریزر کوفتی.
این آشغال رو ببین. غذای بچههاس.
بیا.
کریسپی پنکیکهای کوفتی. واسه خودتن. میگم مامانم به سرپرستی قبولت کنه.
- نه، خیلیممنون. - پس چرا اینجایی؟
- چی میخوای؟ - باشه. فقط راستش رو بهم بگو.
طبق حرف خودت حالا دیگه با هم دوستیم.
میتونی بهم بگی.
No comments yet. Be the first to leave one.